تبليغاتX
www.nourizadeh.com

www.nourizadeh.com

www.nourizadeh.com

سه شنبه 5 تا جمعه 8 ژوئن پیشدرآمد: مرگ، شاه و گدا نمیشناسد، در عین حال تعامل این هر دو با مرگ چنان متفاوت است که از قدیم میگفتند آنکه دنیایش پشیزی بیش نیست، راحتتر جان میدهد تا آنکه باید دولت و نعمت را واگذارد و با حسرت برای آنچه داشته و اینک وا مینهد تا میراث خواران از آن متنعم شوند. چنین کسی تا لحظه آخر جان کندن افسوس میخورد که چرا آن کار نکردم که دلی شاد کنم و آن زر ندادم که خانه ای آباد سازم. گفتند حضرت آیت الله العظمی شیخ مملکت فقاهت و استاد حوزتین، مرجع مورد لطف سیدعلی آقای نایب امام زمان و اخ الزوجه شیخ ملکی رئیس کمیته شمیرانات در آغاز انقلاب، هفته گذشته برای دومین یا سومین بار جهت فحوصات طیبه به ام القرای لندن وارد شده و در بیمارستان مستضعفین که به نام شورشی گردن شکسته «کرامول» نام گرفته بستری شده اند. در این بیمارستان که تنها کرایه اتاقهایش 20 پاوند از بیمارستان مستکبران که نام دریادار معروف «ولینگتون» را بر پیشانی دارد کمتر است و برای علما چهارصد و پنجاه پاوند معادل 900 دلار ناقابل در 24 ساعت حساب میکنند، یک چکآپ و سه چهار روز اقامت، چند هزار پاوندی خرج بر میدارد وای به حال وقتی که عالم عالیقدر با دو متر قد و یکصد و سی چهل کیلووزن بخواهد بیماری مزمن راعلاج کند. در کشوری که بیمارانش در راهروهای بیمارستانهای دولتی حیران و سرگردان باید سوزن و تیغ و پنبه جراحی را خود از دلالان مربوطه خریداری کنند و بیمارستانهای خصوصی در کار تجارت با جان انسانها رقابتی نفسگیر را دنبال میکنند، البته جائی برای علمای کبار و مراجع عظام وجود ندارد. شما فکر میکنید جان مبارک حضرت آیتالله فاضل لنکرانی، با جان آن شهروند بلوچ که کنار در بیمارستان جان میدهد چون خانوادهاش پول نداشتهاند یک میلیون ودیعه به صندوق بیمارستان بسپارند در یک سطح و قیمت است که حضرت آیتالله هم مجبور باشد در بیمارستان راه آهن قم که روزگاری آقای امامی مرضای اسلام را مجانی در آن بستری میکرد، بستری شود؟ آقای فاضل، بحرعلوم ظاهر و باطن، استاد فقه و اصول، خطیب بلیغ حوزه، اندیشمندی که در توضیحالمسائلش همه مشکلات دنیوی و اخروی را حل کرده و با یک مجوز ولایجوز راه بهشت را به مؤمنان نشان داده است، نمیتواند مثل مشدی باقر آبدارچی مسجد قندی وقتی بیمار میشود به امید شفای غیبی راهی جمکران شود و با انداختن نامهای درچاه مردانه به امید معجزتی آنقدر درد بکشد تا جان ناقابلش به عالم بالا صعود کند، شخصیتی چون جناب فاضل که در لنکران و باکو و مملکت تاتارستان و تفلیس و شوشی و نخجوان حداقل یک دوجین مقلد دارد و به علت تعلق و دلبستگی که به مقام ولایت دارد مورد لطف و عنایت ویژه اعتمادالسلطنه دربار معدلتگستر جناب حاج آقا محمدی گلپایگانی است، جواهری است که باید برای حفظ و صیانت از وجود باهرشان، بیمارستان کرامول که سهل است، مایوکلینیک آمریکا را هم به حال آمادهباش درآورد تا مبادا خدای ناکرده گزندی متوجه وجود مبارکش شود... پیش خود منظری را به یاد آوردم از یک روحانی (امروز سرشناس) که اتفاقا از خانوادهای اصیل و نسبتا متمکن آذربایجانی است. پیش از انقلاب این روحانی به بیماری قلبی سختی مبتلا شده بود. در آن تاریخ البته به آسانی امروز رگهای قلب را عوض نمیکردند و عمل قلب باز همواره با مشکلاتی همراه بود. گفتند که آقا باید در لندن تحت عمل جراحی قرار گیرد. مرحوم آیتالله شریعتمداری مبلغی داد و سه چهار آدم خیّر دیگر نیز مبالغی بر آن افزودند و روحانی جوان آن روز به لندن آمد. من آن زمان در این ولایت دانشجو بودم. از همان لحظه ورود روحانی بیمار که بسیار هم وسواسی بود، پرس و جو آغاز کرد که در کدام بیمارستان میشود عمل قلب او را انجام داد که هزینه کمتری داشته باشد. کلینیک معروف لندن گرانترین و برامپتون هاسپیتال به علت ارزانتر بودن اتاقهایش ارزانترین مکان برای اجرای عمل و دوران نقاهت بیمار بود. روحانی جوان دومی را انتخاب کرد و با آنکه پول کافی برای بستری شدن در کلینیک لندن داشت به من که همراهش بودم گفت چرا باید به خاطر در و دیوار و تیر و تخته پول بیشتری بدهم در حالی که جراح همان جراح است فقط بیمارستان فرق میکند. خوشبختانه عمل با موفقیت انجام گرفت و بعد از یک هفته روحانی بیمار، سالم و سرحال بیمارستان را ترک گفت. چند روز بعد (اینها را که میگویم مربوط به سال 1975 یعنی چهار سال قبل از انقلاب است) درمراجعه به سفارت برای مهر کردن اوراق بیمارستان، با فردی برخورد کردیم که برای معالجه به لندن آمده بود و مقداری از پولش را گم کرده بود یا از او دزدیده بودند. در میان شگفتی من، روحانی جوان که از پولش (به علت صرفه جوئی و اقامت در بیمارستان درجه 2) نزدیک به هزار پاوند مانده بود، صد پاوند را برداشت و بقیه را به هموطن بیمار داد که باورش نمیشد از یک آخوند چنین کرامتی را ببیند. بعد هم طرف را کنار کشید و گفت این مبلغ بر ذمه شماست که وقتی به ایران آمدید معادل آن را به یک مستحق بدهید. از سفارت بیرون آمدیم. من هنوز در حیرت بودم، پرسیدم نمیخواهد برای خانم و فرزندانتان سوقاتی بخرید؟ گفت سه چهار تا خرده ریزه میخریم و کل مبلغی که برای سوقاتی خرچ کرد از پنجاه پاوند بیشتر نبود. حالا اما در روزگار سلطنت فقیه، البته وضع فرق میکند، چون هزینهها از بیتالمال ملت همیشه در صحنه پرداخت میشود، چه کسی استحقاق بیشتری از حافظان بیضه اسلام برای هزینه کردن بیتالمال دارد؟ حضرت آیتالله فاضل لنکرانی در کرامول هاسپیتال در اتاق دولوکس آرمیدهاند و آقازاده و ارادتمندان در خدمت حضرتش دست به سینهاند. قلب آقا از مصائب امت به درد آمده و معده مبارکشان از زور غصه دچار اختلال شده است، بنابراین خیلی طبیعی است که دولت اسلام، وسیله انتقال حضرتش را در اولین فرصت و در قسمت «هماکلاس» هواپیمائی جمهوری اسلامی و یا فرست کلاس هواپیمائی بریتانیا به پایتخت دولت فخیمه، امالقرای لندن فراهم کند. هفتاد میلیون امت ایرانی اگر نفس میکشند از برکت وجود همین علمای گرانقدر است که با دعایشان ابنای امت را در برابر بلایا و مصائب بیمه کردهاند. یادم هست قبل از انقلاب، و در سالهائی که در برابر موج مدرنیته، حوزه نیز ناچار شده بود در خطاب و خط و ربط خود پذیرای تحولی هرچند ظاهری شود، مرحوم آیت الله شریعتمداری که روشنترین ملای زمانه بود تشکیلاتی را به نام دارالتبلیغ پایه گذاشت که روحانیون جوان و خوشفکری چون امام موسی صدر (آقا موسای آن روز) مطهری، بهشتی، سید هادی خسروشاهی، گلسرخی ـ شیخ ـ صدر بلاغی، و ناصر مکارم شیرازی در حاشیه آن «مکتب اسلام» را بیرون دادند. مجلهای خواندنی که برای ما جوانها نیز جذابیت داشت چون به جای مباحث حیض و نفاس و شکیات مسائل روز را مطرح میکرد و در حوزه علم و فرهنگ و حتی هنر رای و نظر متفاوتی از نظر متداول حوزه را عرضه میداشت. البته با به تخت نشستن امام وارده از پاریس، و از اعتبار افتادن سکه روحانیون واقعی چون مرحوم شریعتمداری، دیگر جائی برای «مکتب اسلام» نبود. تا دیروز ناصر ابوالمکارم زیر سایه شریعتمداری میخواست جوانان را جذب دین کند حالا اما دکان دین چنان رونق گرفته بود که دیگر نیاز به جلب مشتری نبود. از جمع مکتب اسلامیها البته بعضی چون امام صدر در آستانه انقلاب در حوض تیزاب سرهنگ قذافی ذوب شدند، گلسرخی چندان دوام نیاورد و به خاک رفت، بهشتی در نیمه راه نشستن بر کرسی نیابت سلطنت با بمب ساعتی مجاهدین تکه تکه شد، و مطهری را گلوله فرقان (که فقط ساخته شد تا مطهری و قرنی را از صحنه خارج کند) از امت گرفت. از آنها که ماندند حکایت ناصرابوالمکارم از همه جالبتر بود. او را با یک کارخانه قند خریدند و از مقام عالم روشنفکر به جایگاه مداح مرتجع ولایت فروکشیدند. در باب اعمال و رفتار آقایان علما چیزی نمیگویم فقط عمل روحانی جوان مبتلا به بیماری قلب قبل از انقلاب را با عملکرد جناب ناصر ابوالمکارم که مدتی است برای استفاده بیشتر، صدها کارگر کارخانه قند دزفول را بیکار کرده و با کمک آقازادهها با وارد کردن شکر از هند، به فروش ماشین آلات و زمینهای کارخانه قند مشغول شده، مقایسه کنید و نیز درنظر آورید هر بار آمدن و رفتن حافظان بیضه اسلام به لندن واقامت در بیمارستانهای سوپردولوکس چه اندازه برای امت همیشه در صحنه هزینه بر میدارد... آن وقت شما نیز چون خواجه بزرگ به فریاد میآئید که ریش و اطوار و دولا و راست شدنشان را نگاه نکنید که چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند. و ظاهراً از یادشان میرود که بالاخره این زندگی را پایانی است و پیش از آنها نیز بودند کسانی که بر بوریا خفتند و کرباس تن پوششان بود اما حالا که کفنشان هم پوسیده است اعتبار و جایگاهشان دست نخورده باقیمانده است. در مقابل تاجدارانی نیز بودهاند که بر و بحر را به فرمان داشتند اما امروز اگر هم کسی نامشان را بر زبان آورد لعنالله علیهای نثارشان میکند. شگفتا که ارباب قدرت انگار مرگ را از یاد میبرند اگر جز این بود، امروز ما شاهد این اوضاع مصیبتبار در کشورمان نبودیم. ژنرال امامی کاشانی1 ـ وقتی سیدعلی آقای ولی فقیه میشود فرمانده کل قوا و در دیدار از صنایع دفاع در برابر موشکهای کوتاه و دراز و خمپارهاندازهای هوشمند و کودن و دستگاههای عریض و طویل ردیابی و رصد، اظهار فضل میکند که بهبه چقدر صنایع نظامی اسلام پیشرفت کرده و انشاءالله به برکت دعای علمای اعلام و عنایات امام زمان عساکر اسلام با این سلاح و عتاد کمر دشمن استکباری را خواهند شکست، نباید تعجب کرد که آیتالله امامی کاشانی نیز که به ضرب عینک ته اسکانی به زور نیم قدمیاش را میبیند درباره سپر دفاعی جدیدی که آمریکائیها در اروپای شرقی برپا میکنند اظهار نظر فرمایند. دو سه روز بعد از صدور حکم نخست وزیری ارتشبد ازهاری و بعد از آنکه با حضور ژنرالهای چهارستاره در مجلس شورای ملی معلوم شد حضرتش بیش از تیر و تفنگ دلبسته قرآن و کتاب دعا است مقالهای در یکی از روزنامههای چهار صفحهای که بعد از سالها غیبت بار دیگر در غیاب روزنامههای کثیرالانتشار در حال اعتصاب، ظاهر شده بودند به چاپ رسید که عنوانش هنوز به یادم مانده است «وقتی که ژنرالها قرآن به سر میگیرند و قاریان قرآن شمشیر میکشند»... در نظام ولائی یک آخوند فارغالتحصیل فیضیه یا حقانی یا... میشود فرمانده کل قوا و آخوند دیگری در مقام وزیر کشور عنوان فرمانده کل نیروهای انتظامی، و آخوند دیگری وزارت اطلاعات را یدک میکشد. ترفیع درجه در نیروهای مسلح ربطی به قابلیتهای نظامی و دانش و میزان رزمآوری و توانمندیهای هدایت و رهبری ندارد بلکه اگر فرمانده در مراسم سینهزنی عاشورا نشان داد محکمتر از بغل دستیاش به سینه میکوبد و هنگام ادای نیایش صبحگاهی با صدای رساتری مراتب جان نثاری خود را نسبت به مقام معظم فرمانده کل قوا ابراز داشت استحقاق گرفتن درجه بالاتر را پیدا میکند. در ارتش ما صدها افسر شایستهتر از تیمسار آشتیانی برای جانشین فرمانده کل ارتش، وجود دارد اما جای مهر روی پیشانی هیچکدام از آنها به اندازه پیشانی حضرت آشتیانی، قابل رویت نیست. روز جمعه امامی کاشانی اظهار لحیه فرمودند که سپر دفاعی موشکی آمریکا در شرق اروپا برخلاف گفته آمریکائیها و به خصوص جورج بوش برای دفع شر احتمالی جمهوری اسلامی نیست بلکه رفیق ولادیمیر پوتین راست میگوید که این سپر را علیه او بالا بردهاند تا خطر موشکهای اورا دفع کنند. شما در تمام جهان مسیحیت بگردید حتی یک کشیش یا اسقف را پیدا نمیکنید که مثل آقای امامی کاشانی چنین با بلبلزبانی درباره سپر دفاعی و موشک و خمپاره سخن گوید. به هر حال قرار است هنگام ظهور حضرت این آقایان جزو آن دویست و اندی مجاهد برگزیده خدا در رکابشان حاضر باشند. در گذشته البته میگفتند یاران حضرت برای نابودی منافقین شمشیر میزنند اما با توجه به پیشرفت علم و توسعه صنایع نظامی به ویژه در پرتو رهبریهای داهیانه نایب امام زمان در سالهای اخیر، اصحاب خاصه امام ناچارند با وسائل حربیّه جدید از نوع لیزری و الکترونیکی به محاربه مشغول شوند. شما انتظار دارید آقای مشکینی با تیر و کمان به جنگ کفار بروند؟ استغفرالله، حتما باید حضرت ایشان از چگونگی پرتاب خمپاره 107 اطلاع داشته باشند و دامادشان جناب ریشهری وزیر سابق امنیت ولی فقیه نیز ضروری است از زیر و بم موشکهای کرم ابریشم باخبر باشد. وظیفه عالمی از نوع امامی کاشانی که دچار قلّت بصر است در چهارچوب برپائی سپر دفاعی خلاصه میشود در حالی که مسئولیت فوج موشکهای ضدهواپیمای سام 7 و RBS70 هم بر شانههای مقتدر حضرت آیتالله شیخ احمد جنتی گذاشته شده است. در این میان کار آیتالله محمد تقی مصباح یزدی هم معلوم است که جناب ایشان با توجه به علاقهای که به سلاحهای ساخت انگلیس دارند فرماندهی واحدهای تانکهای سبک انگلیسی «سنتوریون» را برعهده خواهند داشت. شنبه 9 تا دوشنبه 11 ژوئن وقتی خون ناحق حریری امان بشار را میبرد 1 ـ سرانجام شورای امنیت با همه اطوارهای روسیه و نامردیهای قطر و حضور چین و آفریقای جنوبی و اندونزی، قطعنامه برپائی دادگاه بینالمللی رسیدگی به جرایم قاتلان رفیق حریری نخست وزیر اسبق لبنان و شماری از شخصیتهای برجسته سیاسی و فرهنگی و مطبوعاتی این کشور را تصویب کرد. البته تا دهم ژوئن به لبنانیها فرصت داده شد با برپائی جلسه پارلمان این قطعنامه را مورد تأیید قرار دهند تا دادگاه در لبنان و با شرکت قضات لبنانی و ناظران بینالمللی تشکیل شود وگرنه مطابق ماده 7 میثاق سازمان ملل، شورای امنیت مختار است که دادگاه را خارج از لبنان و با ترکیب مشترکی از قضات لبنانی و بینالمللی برپا کند و در صورت عدم تمکین دولتهائی که شهروندانشان مورد اتهام هستند از همکاری، با مراجعه به ماده 7 به وسائلی که تشخیص میدهد (از جمله اعمال زور و قوه قهریه) موانع را از سر راه دادگاه و اجرای احکامش بردارد. به معنای دیگر شورای امنیت میتواند از انواع و اقسام مجازاتها علیه سوریه و نیز وابستگانش در لبنان استفاده کند و حتی جواز عملیات نظامی علیه سوریه را صادر کند، تا آنها را وادار به تمکین به دادگاه و تصمیماتش سازد. در لبنان از شش ماه پیش که دولت فواد سینیوره چهارچوب تشکیل دادگاه بینالمللی را مورد تصویب قرار داد، نبیه بری رئیس پارلمان که دستی در بیعت رژیم سوریه دارد و حسن نصرالله که نوکر دمشق و تهران به طور همزمان است در کنار مشتی نوکران حقیر از نوع سلیمان فرنجیه و طلال ارسلان و عاصم قانصوه در کنار پیرمردان جاه طلبی مثل عمر کرامی و سلیم الحص، به هر حیله ممکن متوسل شدهاند که دولت را به زیر کشند و مانع از تصویب طرح تشکیل دادگاه چه در لبنان و چه در خارج لبنان شوند. دولت که با داشتن اکثریت در مجلس (70 نماینده از جمع 120 تن) قادر است به راحتی طرح را در مجلس ملی کشور به تصویب رساند، به علت مخالفت نبیهبری با برپائی جلسه پارلمان و خروج شش وزیر وابسته به اقلیت از کابینه ناچار دست به دامان سازمان ملل شد که طرح را در شورای امنیت به تصویب رساند. فردای تصویب طرح، منوچهر متکی وزیر خارجه ولی فقیه به دمشق رفت تا ضمن ابراز همدردی با شریک سوری تاکید کند جمهوری ولایت فقیه با تمام قوا در کنار رژیم برادر بعثی که خلیج همیشه فارس را عربی و جزایر تا ابد ایرانی را اماراتی میداند، ایستاده و به عوامل خود فرمان داده به سرعت اوضاع آشفته لبنان را آشفتهتر و فتنه و آشوب را در این کشور گستردهتر کنند. لبنانیها که با ماجراجوئی حزبالله در به اسارت گرفتن دو سرباز اسرائیلی، فصل توریستی تابستان گذشتهشان به عزا و ویرانی تبدیل شد، امسال امیدوار بودند بار دیگر با هجوم گرما، مسافران اهل حاشیه خلیج فارس را پذیرا شوند. هتلها و رستورانها آماده پذیرائی از میهمانان میشدند اما بار دیگر با توطئه مشترک دمشق و تهران در به راه انداختن فتنه فتح الاسلام در شمال لبنان و بمبگذاریها در بیروت و دیگر نقاط کشور، سایه وحشت بر سرتاسر لبنان گسترده شد. به قول نویسنده و تحلیلگر لبنانی ولید شقیر حالا میتوان با ولیدجنبلاط همصدا شد که از همان فردای قتل حریری اعلام کرد تهران و دمشق و نوکرانشان در این جنایت همدست بودهاند. دادگاه رسیدگی به قتل رفیق حریری آنگونه که فواد سینیوره نخست وزیر لبنان گفته است علیه هیچ دولت و یا فرد خاصی نیست بلکه فقط هدفش رسیدگی به جنایت کسانی است که با کشتن حریری و شمار دیگری از آزاداندیشان لبنانی، سرزمینی را که میرفت زخمهای جنگهای داخلیاش را کاملا التیام بخشد، بار دیگر خونین و مجروح در وسط میدان خاورمیانه رها کردند. حالا کمتر کسی تردید دارد آن کس که کامیون مملو از بمبهای هوشمند و مواد منفجره پلاستیکی را از دمشق وارد بقاع کرد از عوامل احمد جبریل فرمانده جبهه خلق فرماندهی عمومی بود که از نوکران قدیمی دمشق و تهران است و آن که کامیون را به بیروت آورد از دست پروردگان عماد مغنیه رئیس اطلاعات حزبالله میباشد. حالا همه میدانند ژنرال جمیل السید فرمانده اطلاعات لبنان دستور قتل حریری را از رستم غزاله رئیس وقت اطلاعات نظامی سوریه در لبنان دریافت کرد. و آصف شوکت شوهر خواهر بشار اسد و مرد قدرتمند دمشق تلفنی به ژنرال الحاج فرمانده امنیت داخلی لبنان دستور داده بود صحنه قتل حریری را قبل از رسیدن بازرسان سازمان ملل پاکسازی کند. من مطمئنم خون حریری هم چون خون بسیاری از دولتمردان و نویسندگان و چهرههای سرشناس لبنان به هدر نخواهد رفت و در عین حال معتقدم دادگاه ویژه بینالمللی روزی نیز به جنایات اهل ولایت فقیه رسیدگی خواهد کرد. امروز نوبت رژیم بعثی سوریه و فردا نوبت رژیم ولایت فقیه در ایران خواهد بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 23:10  توسط www.nourizadeh.com  | 

آيت الله سيد محمد حسين بروجردی (کاظمينی) روحاني نسبتا جوانی که نه ماه پيش نيمه شبان بوسيله ماموران رژيم دستگير شد از خانواده سرشناسی برخاسته است. خانواده کاظمينی صدو اندی سال پيش از کاظمين به بروجرد مهاجرت کرد. پدر آيت الله بروجردی از شخصيت های محبوب در حنوب شهر تهران بود. اين خانواده اساسا هيچگاه در سياست دخالت نمی کردند. پس از انقلاب نيز آيت الله بروجردی، مانند همه شيعيان راستين، به ولايت امام زمان معتقد بود و به ولايت فقيه اعتقادی نداشت. به اين دليل رژيم همواره او و خانواده اش را مورد آزار قرار می داد. نه ماه پيش به منزل ايشان هجو م آورده و او را با تنی از خويشانو بستگانش دستگير کردند و مورد شکنجه قرار دادند. دليل حکم دادگاه اين است که او با بيگانگان ارتباط داشته، ولايت فقيه را مردود دانسته، و آيت الله خامنه ای را دروغگو و بدعت گذار دانسته است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 21:2  توسط www.nourizadeh.com  | 

سه‌شنبه 29 مه تا جمعه 1 ژوئن پیشدرآمد: هجده سال پس از درگذشت آیت‌الله خمینی، حال که فرزندان حقیقی ولایت فقیه (آنها که از پستان ولایت شیر خورده‌اند و روی زانوی نایب مربوطه امام زمان ـ سابق ولاحق ـ بزرگ شده‌اند) قدرت را در همه سو در دست دارند می‌توان با قاطعیت و وضوح بیشتر آثار مخرب خمینیسم را در زندگی ما ایرانی‌ها از یکسو و سرنوشت و زندگی مردم منطقه از سوی دیگر مشخص کرد و در پرتو آن، چشم انداز فردای ایران و همسایگانش را پیش روی انسانهائی گذاشت که خواسته یا ناخواسته، دانسته و یا ندانسته گرفتار این پدیده عجیب و غریب شده‌اند. مافیای قدرت در وطن برای درک آنچه را مافیای قدرت می‌خوانم یعنی همان نوشندگان جام ولایت، نخست نگاهی به چهارگوشه مربع قدرت می‌اندازم تا ارزیابی ابعاد خطرناک بقای خمینیسم در صحنه سیاسی و فرهنگی کشور و البته منطقه آسانتر باشد. 1 ـ مافیا در صحنه سیاست: به جز سید علی خامنه‌ای که به همراه هاشمی رفسنجانی (که در حال حاضر برای بقای خود می‌جنگند و جایگاه و اعتبارش از همه سو در معرض توپخانه مافیای جدید قرار دارد) از شاگردان و اصحاب خمینی، الباقی قدرتمداران نه فقط از برکات وجود ولی فقیه به طور مستقیم بهره نبرده‌اند بلکه حداکثر در کودکی (هم چون حسین بازجوی شریعتمداری) تفاله چای خمینی نصیبشان شده است. احمدی‌نژاد در زمان خمینی، تیرخلاص زن و حداکثر وردست فرماندار یک شهر درجه 4 بوده است و حداکثر تماسش با خمینی، هنگام دیدار بسیجی‌ها با نایب مربوطه امام زمان در جماران در سالروز انقلاب، صورت گرفته است. وزرای او نیز (منهای سه وزیر که در بابشان خواهم نوشت) در زمان خمینی محلی از اعراب حتی در ده و شهرستان خود نداشته‌اند چه برسد به صحنه قدرت. اما آن سه وزیر یکی محسنی اژه‌ای وزیر اطلاعات است که در زمان خمینی جوجه آخوندی بیسواد بوده که در حاشیه اوین و دادگاه ویژه و وزارت اطلاعات پرسه می‌زده است. مصطفی پورمحمدی وزیر کشور نیز چون اطلاعات‌چی بوده و در کار سر بریدن و قتل و قمع به ویژه در سال 67، هیچ نوع ارتباط مستقیمی با خمینی به جز آن حکمی که برایش صادر شده تا صدها پسر و دختر جوان را بکشد، نداشته است. سومین وزیر، منوچهر متکی در زمان خمینی کارمند ساده وزارت خارجه بوده که با خریدن لیسانس از هند ـ چون درسش در زمان انقلاب نصفه کاره مانده بود ـ از کادر اداری به کادر سیاسی منتقل می‌شود. این از حکومت، اما در دیگر مراکز سیاسی قدرت، رئیس مجلس حضرت مستطاب زبده العلماء غلام جان نثار دکتر غلامعلی خان حداد عادل دارای مدرک کارشناسی ارشد فیزیک و دکترای فلسفه، در عصر آقای خمینی مردی بود از قبیله علم و فضل که با وجود داشتن برادر شهید، چندان علاقه‌ای به ظهور و حضور در مجلس سران مافیا نداشت اما بعد از رحلت نایب امام زمان وقت، جامه استادی را نزد اصغر حجازی معاون وزیر اطلاعات آن زمان و مشیرالولایه بعدی در امور امنیتی و سرکوبی و توطئه گرو گذاشت تا کاسه‌ای شله زرد نذری که نایب امام زمان بعدی دارچین رویش ریخته بود به خانه برد. مزه شله زرد آنقدر زیر دهان حضرتش و بانو دلنشین بود که دو سه روز بعد، جان و جهانش را به همراه معرفت و عواطف و آزادگی، یکجا کابین وصلت خود با پدرخوانده کرد. (اخیرا شنیدم آقای خامنه‌ای اینجا و آنجا می‌گوید اشتباه کردیم کاش آقای حداد را به جای احمدی‌نژاد دستار ریاست بخشیده بودیم، البته حالا هم دیر نشده، و انشاءالله در دوره بعدی ایشان را خلعت می‌دهم، آقای شاهرودی را هم که مرتب غر می‌زند و از وضع قوه قضائیه کلافه است می‌فرستم بر مجلس ریاست کند تا وضع آینده‌اش هم بعد از لقاءالله رفتن حضرت ما در جایگاه ولی فقیه ثالث تحکیم شود...) آقای حداد که امروز یک پایش در تاجیکستان است و پای دیگرش به قول اهالی ترکیه در یونانستان، صبح نان و عسل با امیر کویت می‌خورد و شب آبگوشت بزباش را در خانه اصغر حجازی به نیش می‌کشد، سحرگاهان رو به قبله چهارراه آذربایجان نماز می‌خواند و نماز ظهرش را رو به‌سوی خانه نمایندگان یا مجلس عوام دولت فخیمه اقامه می‌بندد، مغرب یاد افلاطون و حدائق فلسفه می‌افتد و در عشایش هم صدا با مادام کوری و کپرنیک خدای فیزیک را عبادت می‌کند. این حضرت با خمینی کاری نداشت با این همه حبه قندی از ولایتش در دهان آب کرده بود که امروز چنین شیرین شیرین کنان ستایشگر حلوای ولایت شده است. در میدان قضا و تبلیغات سید محمود هاشمی شاهرودی که نیم ذکری از او رفت در عصر آقای خمینی، ملائی اهل بحث و فحص در قم بود که قلباً از سرسپردگان مرحوم آیت‌الله شریعتمداری و علامه طباطبائی بود اما در ظاهر تقیه می‌کرد و جام ولایت سر می‌کشید. وقتی با شروع جنگ ایران و عراق، مجلس اعلای انقلاب اسلامی در عراق را بر پا داشتند چون آقای خمینی از مرحوم آیت‌الله حکیم و فرزندانش هیچگاه خوشش نمی‌آمد زمانی که آقای دعائی پیشنهاد کرد برای ریاست مجلس اعلا سید محمود هاشمی شاهرودی را که از بیت بزرگی برخاسته که کم از بیت حکیم نیست، انتخاب کند، علی‌رغم اصرار هاشمی رفسنجانی و آقای منتظری و دیگران برای دادن حکم ریاست به سید محمد باقر حکیم، شاهرودی را برگزید و حکیم سخنگوی مجلس شد اما چند ماه بعد وقتی به او گفتند شاهرودی ساز خود را می‌زند و حاضر نیست دستورات سپاه و نماینده ولی فقیه را گوش کند پذیرفت که جای حکیم و شاهرودی عوض شود اما شاهرودی تنها مدت کوتاهی در این مقام ماند و بار دیگر به درس و مدرسه پناه برد. و هفته‌ای یکبار هم که به تهران می‌آمد فقط به دیدن خامنه‌ای می‌رفت که در دوران ریاست جمهوری به تلمذ نزد استاد مشغول بود. به این ترتیب شاهرودی را نیز نمی‌توان از اصحاب و رجال حاشیه خمینی دانست. 2 ـ مافیا در صحنه حوزه وقتی که آقای خمینی قدرت را به دست گرفت حداقل در کشور ده دوازده مرجع هم پایه و از او بالاتر وجود داشت که علی‌رغم ضرب و تهدید و بازداشت و پرونده سازی برای اغلب آنها، آقای خمینی حداقل در حوزه مسائل مذهبی حرمت آنها را داشت. دو سه تنی نیز نظیر مرحوم مطهری و بهشتی و موسوی اردبیلی که در راه مرجعیت بودند، در کنار آقای منتظری که فقاهتش را همگان قبول داشتند حوزه و دایره روحانیون را اعتبار و منزلتی ویژه می‌بخشیدند. اینها یکان یکان رفتند. از آنها که مانده‌اند آیت‌الله طباطبائی قمی با سرُم زنده است، آقای منتظری محترمانه در حصار، آقایان بهجت و وحید خراسانی و شبیر زنجانی خانه نشین به اراده خویش، آقا صادق روحانی از پا افتاده است. آخوندهای حکومتی از ابوالمکارم شکرفروش گرفته تا فاضل لنکرانی و نوری همدانی و مصباح یزدی هیچکدام در زمان خمینی اعتبار و جایگاهی نداشتند. نوری همدانی دور جهان می‌گشت به عنوان نماینده ویژه و سرپرست دانشجویان و هر گوشه‌ای صیغه‌ای کاشته بود. اینها را به آقای خمینی می‌گفتند به همین دلیل نیز اعتنائی به این افراد نداشت. یک وقت گفته بود ناصر مکارم اگر معرفت داشت پشت به آقای شریعتمداری نمی‌ کرد. به هر رو امروز حوزه در دست یک مافیای دینفروش دنیاپرست است که میلیاردها تومان از بوجه کشور را می‌بلعد. 3 ـ مافیای نظامی؛ در زمان آقای خمینی هنوز در ارتش بودند افسران و درجه‌دارانی که نظامی‌گری را در مفهوم واقعی و مدرن آن آموخته بودند و اگر در مقام فرماندهی جای می‌گرفتند از نوع فلاحیان و فکوری و نامجو و ظهیرنژاد بودند. در سپاه نیز کسانی از تیره سردار بروجردی و کلاهدوز و داود کریمی و... اداره جنگ را عهده‌دار بودند. حتی همین محسن رضائی نیز از همان آغاز انقلاب در ارتباط مستقیم با خمینی بود و به همراه علائی و ایزدی و رفیق‌دوست و عباس زمانی ابوشریف (این یکی خیلی زود کنار زده شد و به اسم سفیر او را راهی پاکستان کردند. امروز ابوشریف در شرایط بسیار بد مالی در یکی از مساجد کراچی شب را به روز می‌رساند) جنگ را اداره می‌کرد. امروز اما مافیای سپاه نه فقط اداره امور نظامی بلکه امور اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را نیز در دست دارد. از آن بچه‌هائی که با دل و جان در جبهه‌ها می‌جنگیدند خبری نیست. سرداران سپاه حالا با شکمهای گنده و اتومبیلهای لوکس و راننده و خانه‌های سازمانی، از نوع نیمه دامپزشک حسن فیروزآبادی و حاج مرتضی رضائی و محمدباقر ذوالقدر می‌باشند. در ارتش نیز حالا کسانی که با دعای ولی فقیه بعد از انقلاب به دانشکده افسری رفتند و با دعای جوشن کبیر و معجزات امام زمانهای اسب سوار شبرنگ نشان در جبهه‌ها سر و کار داشتند جای آن نظامیان برجسته و کارآزموده را گرفته‌اند. حالا دور دور صالحی و آشتیانی است که روی پیشانی داغ مهر دارند و دو زانو در مجلس سینه‌زنی نمایندگی ولی فقیه بر سر و سینه می‌زنند. بازار هم بازار قدیم... در میدان اقتصاد نیز جای آن بازاریهای سرشناسی را که اغلب هم دین داشتند و هم دلبسته وطن و نهضت ملی ایران بودند بازاری‌هائی از طایفه دستمالچی و مانیان و فواکهی و... و مدیران کارآمدی که بزرگترین واحدهای صنعتی کشور را اداره می‌کردند، ناصر واعظ طبسی و آقازاده‌های ناصر ابوالمکارم و هاشمی بهرمانی و علی فلاحیان گرفته‌اند، و بذرپاش‌ها اداره مهمترین واحدهای صنعتی را در راه به ورشکستگی کشاندنشان عهده‌دار شده‌اند. حال این جمع را در کنار مافیای تبلیغات و مطبوعات از تیره حسین بازجو و حسین وزیر نایب بازجو (صفار هرندی) و حاج محتشم و حاج عزت مدیر صدا و سیمای ولی فقیه قرار دهید می‌بینید که همگی از نوع همان تفاله چای آقای خمینی را خورده هستند. با اینهمه امروز اینها خمینی‌مدار شده‌اند و قصدشان تنفیذ وصایای مردی است که در همه عمر به جز نفرت و کینه را نشناخت. حالا احمدی‌نژاد می‌خواهد آرزوی خمینی را که نسبت به یهودی‌ها و نیز خارجی‌ها نفرت بیمارگونه‌ای داشت، در نابود کردن اسرائیل تحقق بخشد. خمینی هرگز به ایران مهری نداشت و به ایرانی بودن افتخار نمی‌کرد اما هم او هنگامی که بارزان تکریتی برادر صدام و رئیس استخبارات وقت عراق (به گزارش دکتر عاملی سفیر آن روز ایران در عراق) نزدش رفته بود که بیائید با ما همکاری کنید همه چیز به شما می‌دهیم، گفته بود من حاضر نیستم با شما علیه کشورم فعالیت کنم و وقتی بارزان گفته بود در این صورت ما معذوریم که به شما اقامت بدهیم داد زده بود من اقامت هم نمی‌خواهم و می‌روم. امروز اما وارثان اندیشه او و پرچمداران خمینیسم، کشور را دربست تقدیم روسها کرده‌اند و از اینکه روسها و جمهوری‌های سابق اتحاد شوروی 89 درصد از دریای مازندران را بلعیده‌اند ککشان هم نمی‌گزد. اندیشه‌های خطرناک خمینی هجده سال پس از خاموشی او، اینک در دست تفاله چای‌خورهای کم مایه‌ای از نوع احمدی‌نژاد و احمدی مقدم و مصطفی نجار شمشیر خطرناکی است که نه فقط گردن بلکه ریشه اندیشه آزاد و فرهنگ ایرانی را نشانه رفته است. امروز آثار اندیشه و آرای امام راحل را در همه سو می‌بینیم. جامعه‌ای که خط قرمزی نمی‌شناسد، مبانی و اصول اخلاقی و سنت‌های پسندیده ایرانی در آن از رسمیت افتاده است. تروریسم به محور اصلی سیاستهای داخلی و خارجی نظام تبدیل شده است. اینک ماشین ترور رژیم در عراق، افغانستان، لبنان و فلسطین به صورت آشکار مشغول صید انسانها و تخریب و ویرانگری است. اسلام ناب انقلابی محمدی در دو وجه یادمان باشد که خمینی اسلام ناب انقلابی محمدی را از کوزه بیرون آورد و در دو وجه شیعه و سنی به جان نه فقط مسلمانان بلکه جامعه بشری انداخت. ظهور بن‌لادن‌ها و ظواهری‌ها و حسن نصرالله‌ها و مقتدی صدرها همگی در پیوند با به قدرت رسیدن مردی بود که می‌خواست خلافت اسلامی را در جهان برپا کند و خود در مقام خلیفه المسلمین جای هارون‌الرشید را بگیرد. این خمینی بود که آخوندهای سنی را هم مثل شیعه تشویق کرد که شما هم می‌توانید با ترور و تکفیر و ارعاب رژیمهای حاکم بر کشورهایتان را سرنگون کنید. گو اینکه راشد الغنوشی در تونس و عباسی مدنی در الجزایر و خالد اسلامبولی و ایمن‌الظواهری در مصر و بن لادن در عربستان و الزرقاوی در اردن و سپس عراق و ملاعمر و قاضی حسنی در افغانستان و پاکستان نتوانستند قدرت را به طور کامل به دست گیرند و دولت ملاعمر در کابل نیز مستعجل بود اما بذری که سید روح‌الله کاشت امروز از جاکارتا تا دارالبیضا را رویاروی خطری قرار داده که به هر نام وصفش کنید؛ (بنیادگرائی، سلفی‌جوئی، اسلام ناب محمدی انقلابی، ارتجاع، واپس‌گرائی و...) در این واقعیت تغییری داده نمی‌شود که خمینیسم بعد از مرگ صاحب علّه به مراتب خطرناکتر و با ظهور هیتلر کوچولوهای اهل ولایت فقیه اسباب نگرانی بیشتر نخست اهل اندیشه و فرهنگ و زنان ـ به ویژه ـ در دنیای اسلام و سپس در دیگر نقاط جهان است. دو سه روز پیش با فرزند یکی از دوستانم که مادری مصری و پدری ایرانی دارد سخن می‌گفتم. نوجوانی که تازه فارغ‌التحصیل شده و در خانه‌ای رشد کرده که نفی ولایت فقیه ستونهای آن را بالا برده است. این پسر جوان در لندن به مدرسه و دانشگاه رفته بود اما یک لحظه حس کردم با یکی از فارغ‌التحصیلان مدرسه دیوبندی وزیرستان پاکستان یا مدرسه حقانی روبرو هستم. وحشت کردم اگر از این نوع جوانان کسانی پیدا می‌شوند که فاجعه 11 سپتامبر و یا جنایت قطارهای زیرزمینی لندن را باعث شوند حال که 53 میلیارد دلار پول نفت را تفاله‌چای خمینی خواران، در میان گذاشته‌اند تا اذهان پاک این جوانان را مسموم کنند، جهان ما به کدام سو کشیده خواهد شد؟ بگذارید صریحتر بگویم: هجده سال پس از مرگ خمینی که زندگی سه نسل را نابود کرد اینکه با کسانی روبرو هستیم که می‌خواهند زندگی بشریت را نابود کنند. وقتی احمدی‌نژاد از نابودی و محو اسرائیل می‌گوید، معنای حرفش همان سخنی است که زیدآبادی و محمد قائد می‌گویند، ویرانی ایران و منطقه... من می‌ترسم، برای اولین بار از خمینیسم احساس وحشت می‌کنم. نه برای خودم و جانم که زمان زیادی را پیش رو ندارم، بلکه برای فرزندانم، برای آنها که امروز به دنیا آمده‌اند. اگر دنیا به (با پوزش بسیار) پفیوزی خود در برابر اهل ولایت فقیه ادامه دهد، تردیدی ندارم که سرنوشت فرزندان و نوادگان نسل ما نیز با وحشت و مرگ و ویرانگری پیوند خواهد خورد. آری، من می‌ترسم وقتی می‌شنوم جک استراو دوباره به کار باز می‌گردد و خانم نانسی پلوسی خواب دیدار از حداد عادل را می‌بیند. می‌ترسم وقتی مشاهده می‌کنم در برابر جنایت رژیم در اعزام تروریست به اربیل و کشتن دهها کرد بیگناه، بعضی از مقامات کردستان عراق احمدی‌نژاد را در آغوش می‌گیرند و جناب مام جلال طالبانی مراتب دوستی و ارادت خود به سید علی آقا را ابراز می‌کند. شنبه 2 تا دوشنبه 4 ژوئن غافلانند همه در کف غفلت چه کنیم؟ به مناسبت سالروز جنگهای شش روزه ژوئن 1967 که طی آن اسرائیل سرزمینهائی را به اندازه دو برابر خاک خود از مصر و اردن و سوریه و لبنان اشغال کرد تلویزیونهای فضائی عربی برنامه‌های ویژه‌ای را تدارک دیده‌اند که شامل پخش فیلمهای مستند از روزهای پیش و پس از جنگ، به دریاریختن یهودیان توسط احمد شقیری رئیس سازمان آزادیبخش فلسطین در آستانه جنگ (البته در خواب و خیال درست مثل احمدی‌نژاد) به دام افتادن جمال عبدالناصر محبوب‌ترین رهبر عرب بعد از صلاح‌الدین ایوبی (که اصلا کرد بود) توسط حکومت رادیکال مجنون سوریه (گروه آتاسی، زوعیّن، ماخوس که ترکیبی بود شبیه سیدعلی اقای رهبر، محمود احمدی‌نژاد و ژنرال حسن آقای فیروزآبادی) و... می‌شود. اما جالبترین بخش گفتگو با مردم کوچه و خیابان در کشورهای عربی پیرامون روز 6 ژوئن است. از هر ده نفری که مورد پرسش قرار گرفتند حداقل 7 تن اصلا نمی‌دانستند 6 ژوئن خوردنی است یا پوشیدنی، به معنای دیگر خبر نداشتند در چنین روزی ساحل غربی رود اردن، بیت المقدس شرقی، صحرای سینا و بلندی‌های جولان به همراه مزارع شبعا به اشغال اسرائیل درآمد. این در حالی است که هر بچه مدرسه‌ای در اسرائیل حتی اگر دیروز از اوکراین به اسرائیل آمده باشد، می‌داند موشه دایان در چنین روزی چه کرد و چگونه در نبرد با سه ارتش عربی پیروز شد. هنوز در هیچکدام از کشورهای عربی روایت درستی از جنگ 6 روزه و شکست عربها برای کودکان و جوانان بازگو نشده است. همانگونه که در ایران هنوز کسی نمی‌تواند دلایل ادامه یافتن جنگ با عراق پس از پیروزی درخشان ارتش و سپاه در نبرد آزادسازی خرمشهر را مورد بحث قرار دهد. ملتی که تاریخ خود را نمی‌داند بدون شک امکان گزیده شدن از یک حفره را بیش از دیگران دارد اما ملتی که تاریخ معاصر خود را ندارد، هر لحظه در خطر قرار دارد که هستی و بقای خود را در معرض نابودی قرار دهد. June 8, 2007 04:56 PM
+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 1:16  توسط www.nourizadeh.com  | 

یاد باد آن روزگاران یاد باد مرحوم صالح علیشاه گنابادی ـ حداقل در آن سالهای خردی و نوجوانی ـ در چشم من تجلی واقعی بزرگانی چون مولانا ابوسعید بود که غیر از رباعی های منسوب به او، معنای توحید و عشق به واجب الوجود را با روایت او چون به دلم نشسته بود حقیقت مطلق می پنداشتم. از بچه های نسل من عبدالکریم حاجیان چریک فدائی شده بود، جابرزاده انصاری مجاهد، محمدرضا فشاهی از همان لحظه دل بستن به رایا همسرش، در پرتو جذبه پیری از راهیان چپ سالهای بعد از جنگ که دوست پدر همسرش بود، ذره بین به دست در میان متون مارکسیستی به دنبال حقیقت بود. رضا امامی و مهدی طالقانی دل با شریعتی داشتند و کرامت موللی و محمدحسن احمدی (نوه دختری آیت الله حاج آقا احمد خوانساری) عبا روی شانه می انداختند و نزد آقای خوانساری تمرین شرع مداری میکردند. روزگار من اما در پرتو یاد پیر احمدآبادی و حاشیه پرخطر جبهه ملی و دوستان پدر که ... در بین آنها هم حبیب ستایشگر عارف، هم جواهری وجدی شا عر، هم سید عرفان نوکر حسین بن علی حضور داشتند و هم یاران دبستانی و جوانی اش که هر یک در جایگاه خود سرفرازترین بودند از حسنعلی خان صارم کلالی یاور داریوش فروهر تا استاد فرزانه بزرگوارم حضرت دکتر احمد مهدوی دامغانی، دکتر سید محسن بهبهانی خطیب سرشناس و سید عبدالهادی آقایان. که این آخریها نماینده مجلس و منشی هیأت رئیسه بود، سپری میشد. در مجلس پدر کسانی را دیدم که هر کدام در نگاهم غولهای زیبائی بودند که در استوای زمین منزل داشتند. وقتی شوهر عمه ام حضرت حاج شیخ علی مقدادی اصفهانی فرزند حاج شیخ حسنعلی نخودکی مشهور، (که آن روزها در مشهد و یک چند پس از سوءقصد به او در اصفهان مقیم بود) به تهران میآمد، خانه ما به مجلس بحث و فحص بدل میشد. فرزانگانی چون زنده یادان امیر شهیدی، میرزا علی اکبرخان ستوده (پدر مهندس و دکتر ستوده ها) مدرس دزفولی، محمودخان قوام صدری، جهانشاه خان صمصمام بختیار، سرهنگ میرزائی، آیت الله حاج میرزا عبدالله مسیح تهرانی ملقب به چهلستونی و فرزندانش حسن سعید و محمد آل آقا، کی استوان، مهیاری و... اغلب روز و شبشان در دوران اقامت حاج شیخ در خانه ما میگذشت. پای صحبت آنها نشستن بیش از هر مدرسه و دانشگاهی برای من آموزنده و در عین حال دلپذیر بود. هر پنجشنبه صبح، مرحوم حاج شیخ محمود کفائی روضه هفتگی میخواند، اما شب جمعه خانه در طنین سوز ساز مرتضی خان وزیری و کمانچه استاد بهاری و آواز دلنشین ادیب خوانساری و گاه نی داودی موسوی به خانقاه دلها تبدیل میشد. در چنین فضائی بار آمدن، و در بیرون خانه در مدرسه و دانشگاه با رفقای چپ و اسلامی و بیدین سرکردن، و در مجله فردوسی و کافه فیروز و چارلی و شبهای شعر با اهل ادب و هنر و سیاست سر و کار داشتن، روزی با رضا امامی به حسینیه ارشاد و روز دیگر با خسرو گلسرخی سر به خرابات چپ زدن، دوشنبه در محضر آل احمد ور دست عباس پهلوان نشستن و اقوال بزرگان را نوشیدن... همه و همه بر ذهن جوانت بیدارکننده حیرتی است که سرانجام رهت را به «بیدخت» میکشاند. بیدخت نیم روستائی شهرک شده، در پرتو یک نام و یک حضور معنا پیدا کرده است؟ راستی این قطب و پیر و آقا را در هاله قدسی پیچیدن از کی آغاز شده است. یادم هست همه ساله در 13 رجب آقای کمدار دوست زرتشتی پدر در باغ بزرگش در شمیران ولیمه میداد و درویش مشتاق را دعوت میکرد تا مدح علی بخواند. یک زرتشتی و سرسپردگی به علی و درویش مشتاق؟ حکایاتی که مرحوم ستایشگر از پیرش ذوالریاستین تعریف میکرد حتی برای ذهن باورمند نوجوانی من سنگین بود. ضمن اینکه حکایات کرامات حاج شیخ نخودکی را سالها پیش از انتشار کتاب دو جلدی «نشان از بینشانی ها» پرفروشترین کتاب در ایران از دهان مریدان شنیده بودم. بزرگانی را میدیدم از طایفه وزیران و اسپهبدان سه و چهار ستاره و حمایل و تاج که به زیارت پیر صالح به بیدخت میآیند. و آنگاه که او نبود فرزندش سلطان حسین را میدیدم که مثلا یکی از مظاهر قدرت و ثروت وقت دوزانو ساعتها در برابرش نشسته و زار زار میگرید. آن زمان هنوز شوهای مذهبی را در تلویزیونهای خارج ندیده بودم و نمیدانستم مراتب جذبه و سرسپردن و به دیدن قطب گریستن و غش کردن خاص ما نیست و دنبال ریشه اش که بگردی به مراسم «زار» جنوبیها میرسی که خود از افریقا آمده و تازه بومیان سرخ پوست آمریکا و سیاهان استرالیا و گینه و زلاند جدید و هبریدنو نیز از این دست مراسم داشته و دارند. اگر در روزگار ما شبکه «خدا» و «پیش به سوی بهشت» و «هاله لویا» و... با کشیشهائی که چون هنرپیشگان هالیودی، بعد از یک ساعت نشستن زیر دست سلمانی و آرایشگر و با لباسهای چند هزاردلاری، در صفحه جعبه تماشا ظاهر میشوند و با کشیدن عکس مار و دست کشیدن به سر خانم چلاقی که ناگهان با گریه و فریاد، به دویدن میپردازد به کلاهبرداری مشغولند و مرتب در فاصله های کوتاه برای تبلیغات شماره کارت اعتباری شما را طلب میکنند که بشتابید غفلت موجب پشیمانی است و اگر صد دلار امروز کمک کنید هزار در آخرت دریافت میکنید، در مملکت ما نیز از این دست مارگیران و شعبده بازان بسیار بوده اند. به همین دلیل نیز وقتی کسانی از تیره نخودکیها و قوام زاده ها و جندقی ها و صالح علیشاه ها پیدا میشوند که ثروت و دولت در نگاهشان کمتر از خاشاک و مرید و مقلد در حضرتشان اگر سینه از عشق منجلی نداشته باشد حتی اگر در جایگاه سلطانی قرار گیرد، کمتر از علی آقای پینه دوز است که وقتی از در درمی آمد پیر بیدخت در برابرش از جا بر میخاست و زمین ادب میبوسید و از او التماس دعا می طلبید حضورشان و محضرشان جلوه دیگری دارد. بنده صالح خدا که سلطنتش در دل یاران و یاورانش برقرار بود وقتی که مژده وصلت یافت و ره به حجله مرگ کشید، حسین را به پیر عاشق ساعت مشیرالسلطنه مرحوم جذبی سپرد که آقا این فرزندی صاحب «آن» است و تو که بنده دولت آنی که «آنی» دارد، همسفرش شو! در روزهای انقلاب، در آن سرگشتگی ها و وحشت، یگانه خلوتی که در آن سایه ای از وحشت نبود، همان منزلگه دلها در سید خندان بود که در فاصله ای نزدیک به آن حسینیه ارشاد با سایه شریعتی، سربرافراشته بود. ما به غربت اجباری محکوم شده بودیم که آقای تابنده خبر داد به همراه جمعی از یارانش قصد سفر به بیت العتیق دارد تا سینه آتش گرفته تشنه را با جرعه ای از زمزم عشق خنک کند. مرحوم رائد جلو افتاد و به ساعتی کارها درست شد و مرحوم سلطان حسین و اصحاب به حجاز سفر کردند. زمان کوتاهی پس از این دیدار ناگهان بانگي برآمد خواجه نیست. چرا؟ هیچکس نفهمید، چنانکه مرگ فرزند سلطان حسین که محبوب خاص و عام بود نیز در پرونده های سیاه فلاحیان و سعیدامامی و در حلقه سلسله قتلهای به «فرموده آقا» زیر خاکستری از فریب و دروغ گم شد. اینجا بود که حضرت نورعلی خان وظیفه دار شد تا چراغ خانه عشق را روشن نگاه دارد. او که از قضاوت به وکالت و از خدمت در محضر پیر احمدآبادی به اخوت با مهدی بازرگان رسیده بود، پرچم حقوق بشر به دستی و لوای خدمت خلق گرفتار در دست دیگر، آن شب که برادرزاده محبوبش، به سوی دیدار معشوق رکاب کشید گزیری نیافت جز آنکه دستار قضاوت فرواندازد، خامه وکالت بشکند، ردای فقر بر شانه اندازد، چراغ عقل خاموش کند و صلای مصلحت فراموش، شمع سوزان عشق را شب پره شود و به عشق آفتاب حقیقت که چون پدید شود، هم حکایت مردان آشکار گردد و هم قصه نامردمان ورد زبان رهگذران در کوی و برزن و بازار! فتح الفتوح بیدخت سیدعلی آقا، قم را فتح کرد و منتظری را به خانه نشینی کشاند، وحید خراسانی خلعت مرجعیت پس فرستاد و مکارم شیرازی، به کارخانه قند دزفول تتمه شرفی را که پیش از این در معامله با قدرت با فروش استاد و سرورش شریعتمداری فروخته بود، واگذار کرد و شد وردست فاضل قفقازی که آقازاده اش با گرفتن نمایندگی فروش لاستیک و سمند، کرسی نیابت امام زمانی پدر را در چهارراه چهارمردان سابق و نامردان فعلی، گذاشته بود تا ابوی بر فراز آن، در مدح قزل ا رسلان مشهدی سابقاً تبریزی پشتک و وارو بزند. سیدعلی آقا سپس اصفهان را فتح کرد، پیش از او البته سلف صالحش، آقا حسین خادمی را دق مرگ کرده بود، او نیز چنان کرد که مصرف کوکنار سید جلال روضه خوان سابق و مرجع اصلاح طلب لاحق، روزی 18 نخود افزایش یابد. نماینده مقام عظمای ولایت از دمشق احضار و مأمور اصفهان شد... مشهد دیرگاهی بود با شمشیر بران شیخ عباس واعظ و آقازاده اش ناصرخان فتح شده بود. نوه میلانی را به لقاءالله فرستادند و آقازاده حاج حسن آقای قمی را پس از 40 روز نسقگیری در امنیت خانه مبارکه، زبان بریدند که صُم بکم گوشه ای نشیند و جیک نزند تا مبادا سرنوشت برادرش صادق نصیبش شود که در جاده خراسان چنان مورد مرحمت کامیون ارسالی حاج سعید امامی قرار گرفت که نه از خودش نشان ماند و نه از فرزند و همسر و فرزندانش. همه سو را فتح کردند، از دارالعلم شیراز تا دارالعباد یزد از سنگر ستار تبریزی تا خانه درویش امیرخیزی... مانده بود بیدخت که خاری شده بود در چشم اهل ولایت فقیه، تا خانه گلی پیر گنابادی خراب نمیشد دل نایب مربوطه امام زمان چهارراه آذربایجان آرام نمیگرفت. نور علی خان تابنده را هم گرفتند، با غل و زنجیر بر مرکب هوائی نشاندند و چون دیدند تنها با داغ فرزند و برادر میتوان کمرها را شکست و عبدالله نوری حسینآبادی را که حسرت یک آخ را به دل مقام معظم رهبری گذاشته بود چنان به فغان آورد که از سر درد فریاد کشد و در آن شب هولناک اوین تا سپیده اشک بریزد، فرمان قتل برادر نورعلی خان را نیز صادر کردند. همانگونه که دکتر علیرضا نوری و صادق طباطبائی قمی را پیش از این کشته بودند... شنبه 26 تا دوشنبه 28 مه در بغداد چه گذشت؟ ۱ ـ خیلی از دلبستگان به تئوری استحاله احمدی نژاد به خاتمی، و امید به اینکه سرانجام به لطف فرشتگان آسمانی، و دعای حتما مستجاب پدر راحل نورالدین کیانوری و رفقای تاجرپیشه امروز، اهل ولایت فقیه خوی پلنگی رها کرده و آهوانه از شکم مبارک، مشک و عبیر تقدیم آنها خواهند کرد، طی دو هفته اخیر خیلی بالا و پائین میرفتند که بله سرانجام سیاستهای داهیانه سید علی آقا و اهل ولایت فقیه به نتیجه رسید و شیطان بزرگ چاره ای نددید جز آنکه سفیرش در عراق را مأمور کند با نمایندگان جمهوری اسلامی به گفتگو بنشیند. در چند برنامه تلویزیونی در شبکه های عربی و انگلیسی کسانی از این نوع مفسران را میدیدم که با شادمانی معتقد بودند برپائی کنفرانس بغداد نشان شکست آمریکا در زورآزمائی با جمهوری اسلامی است و نمایندگان رژیم در نشست بغداد دست بالا را خواهند داشت. چرا ظریف نیامد در تهران از آن لحظه ای که آقا اجازه حضور نمایندگان رژیمش در مذاکرات را داد بحث پیرامون شخصیتی که قابلیت ریاست هیأت ایرانی را داشته باشد بالا گرفت. هفته پیش نوشتم که دکتر محمدجواد ظریف به این منظور طرف مشورت قرار گرفته است. لاریجانی البته معتقد بود اگر اخوی محمدجوادخان که از 20 سال پیش سنگ برقراری روابط با ینگه دنیا را به سینه میزد و به همین دلیل نیز به امر مقام معظم ولایت راحل از مقام معاونت وزارت خارجه کنار گذاشته شد به همراه ظریف به بغداد رود حضور جوادین (لاریجانی و ظریف) باعث خواهد شد ابرهای کدورت به سرعت از آسمان روابط تهران و واشنگتن زدوده شود و با دو خط خطبه ای که برادر جواد نوری المالکی میخواند عروس ولایت فقیه به حجله داماد یعنی شیطان بزرگ راهی شود. ظریف برای رفتن به بغداد شروطی داشت و در درجه اول خواستار آن بود که اگر قرار است تجارب سابقش را در تعامل با آمریکائیها که طی سالهای خدمت او در نیویورک علیرغم عداوت با رژیم ولایت فقیه، حرمت او را همیشه داشته اند و اینک در وداع او هر روز در اوصافش نامداران رسانه ای و شخصیتهای سرشناسشان مقاله ای مینویسند، در بغداد به کار گیرد، باید اختیار داشته باشد و اگر واقعا تصمیم گیرندگان در تهران به این حقیقت رسیده اند که برای جلوگیری از فاجعه جنگ میبایست با آمریکا از در تفاهم و سازش درآیند، به او اختیار داده شود که به بهترین وجه و به صورت آبرومندی مذاکرات را به انجام رساند. از آنجا که هدف نایب امام زمان و رئیس جمهوری محبوبش فقط وقت کشی و اطاله نه جنگ نه صلح تا پایان ریاست جمهوری جورج بوش است خیلی طبیعی بود که خواست ظریف مورد قبول قرار نگیرد به ویژه آنکه احمدی نژاد برخلاف وزیر خارجه اش متکی که میگفت در برابر رایان کروکر که یکی از معدود کارشناسان ارشد وزارت خارجه آمریکا در امور خاورمیانه و به ویژه عراق و سوریه و لبنان و ایران و پاکستان است باید دیپلماتی در حد و اندازه او به بغداد اعزام شود، اصرار داشت رئیس هیأت مذاکره کننده باید فردی باشد آشنا به چم و خم ترور، کسی که از زوایای پنهان آدمکشیها در عراق آگاه باشد، و با برادران سپاه قدس و اطلاعات سپاه از جام شراب ولایت نوشیده باشد. چه کسی بهتر از همین سردار حسن آقای کاظمی خودمان که هم سابقه فعالیت هایش را در افغانستان داریم و میدانیم چگونه هرات را به آشوب کشید و اسماعیل خان حاکم هرات را وسوسه کرد برای براندازی دولت حامد کرزای شمشیر از رو بندد، و در این دوساله در عراق، نشان داده است چگونه میتوان هم با مقتدا و سیدعبدالعزیز شیعه بر سر سفره نذری ابوالفضل نشست و هم ترتیب سفر آموزشی مجاهدین القاعده و امارت اسلامی عراق را به ایران داد و هرجا لازم بود برایشان اسلحه و مهمات ارسال کرد. انتخاب حسن کاظمی قمی برای گفتگو با رایان کروکر به اعتقاد من انتخاب درستی بود چون اساس گفتگو در رابطه با مداخلات جمهوری اسلامی در عراق و روغن ریختن در ما شین ترور است که روزی رانندگی اش را ابومصطفی الشیبانی عهده دار است و پارکابی اش مقتدی صدر است و روز دیگر ابوعمر و ابو ولید هدایتش را بر عهده دارند. حسن کاظمی قمی به این ترتیب علیرغم میل لاریجانی و متکی (یادتان باشد سه روز پیش از کنفرانس متکی به طور غیرمستقیم به حضور ظریف در رأس مذاکره کنندگان اشاره کرده بود، که یکی از برجسته ترین دیپلماتهای ما که در زمینه مسائل آمریکا و تحولات عراق دارای تخصص بالاست عهده دار گفتگو با سفیر آمریکا خواهد بود) روز دوشنبه همراه با سه نفر اعزامی از تهران و مترجم و مأمور وزارت اطلاعات به کاخ نخست وزیری عراق رفت. چهره او با دیدن دو بانوی جوان زیبای آمریکائی که همراه کروکر بودند واقعاً دیدنی بود. چهار ساعت نشستند و گفتند و شنیدند. در پایان کاظمی قمی با اظهار رضایت از گفتگوها از طرح تشکیل کمیته سه جانبه با عراق و آمریکا و ضرورت خروج نیروهای آمریکائی از عراق گفت؛ علی دباغ سخنگوی دولت نوری المالکی اما تاکید کرد خروج نیروهای ائتلاف از عراق امری است که به عراقیها مربوط است و در عین حال یادآور شد تشکیل کمیته سه جانبه مورد قبول آمریکائیها هنوز و به طور رسمی قرار نگرفته، رایان کروکر نیز پاسخ روشن به پیشنهاد ایران و امکان ادامه گفتگوها را به بعد از گفتگوهایش در واشنگتن موکول کرد... من از این نشست نور رستگاری ندیدم بلکه گمان میکنم با این نشست خطر درگیری از همیشه بیشتر شده است... June 1, 2007 01:37 AM
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 21:9  توسط www.nourizadeh.com  | 

باز هم وطن در خطر است... پیشدرآمد: خانم پری کلانتری برای من نه فقط از آن رو عزیز و ارجمند و گرانقدر است که در آن 37 روز کابینه زنده یاد دکتر شاپور بختیار غمخوار و مصاحب آن عزیز بود و در عین حال هر لحظه ای که میخواستم با دکتر صحبت کنم و یا او را ببینم پری خانم اگر لازم بود زمین و زمان را به هم میریخت تا فوراً این تقاضای مرا عملی سازد، و نه فقط به این سبب که در سالهای تبعید نیز در کنار مرغ طوفان ماند و دفترش را تو گوئی هم چنان نخست وزیر است با درایت و کاردانی اداره کرد بلکه از آن روزی با این بانوی آزاده و فرهیخته هموطنم از نزدیک آشنا شدم که در مقام دبیر سیاسی روزنامه اطلاعات ضمن تماس با نخست وزیری در رابطه با شایعه ای که بامدادان از رفیق دیر و دور پدرم چناب نقابت شنیده بودم پرس و جوئی کنم. آقای نقابت در زمانی که به دیدار دکتر علی امینی در یکی از روزهای مرداد 57 رفته بودم مرا بعد از سالها دیده بود و شماره تلفن منزلش را به من داده بود. از آن پس هر از چند روز به او زنگی میزدم و پرس و جوئی از احوال روزگار که او و مرحوم محمدعلی خان مسعودی از پس پرده امور باخبر بودند. در آن روز خاص نیز بعد از آنکه به روزنامه رسیدم و زنگی به زنده یاد آیت الله شریعتمداری زدم که سخت از عملکرد دولت آموزگار آزرده بود، ایشان فرمودند مثل اینکه آموزگار میرود. بلافاصله به آقای نقابت زنگ زدم و پرس و جو کردم که آیا خبری از تغییر کابینه دارد؟ ایشان با گرفتن این قول که منبع فاش نشود گفت بله جناب شریف امامی کابینه جدید را تشکیل خواهند داد. میدانستم با آمدن شریفامامی و با توجه به روابط نزدیک نقابت با او، حتما نقابت مقامی مهم در کابینه خواهد داشت. همینطور هم شد و او در مقام معاونت نخست وزیر و مسئول ارتباط با اهل ولایت مطبوعات قرار گرفت. پس از خبر گرفتن از ایشان و مطلع کردن سردبیر مرحوم غلامحسین صالحیار، و پشت و پناه و معلم عزیز زندگی ام علی باستانی که عمرش دراز باد، به خانم کلانتری زنگ زدم. این بانوی عزیز که سخت به مرحوم هویدا وفادار بود و علیرغم ابقاشدنش در مقام منشی مخصوص نخست وزیر دردولت آموزگار دل با دارای معزول داشت با لحنی که شاید در آن نوعی احساس آرامش هم وجود داشت گفت آقای آموزگار مشغول خالی کردن میزش است. ساعتی پس از فراغت از کار روزنامه به آقای نقابت زنگ زدم و شش عصر قرار گذاشتیم که به اتفاق او به دیدن مهندس شریف امامی برویم. آقای مهندس را نمیشناختم، در واقع حضور من در سرویس سیاسی که پاداشی از سوی صالحیار برای تلاشهای شبانه روزی ام در روزنامه و به ویژه گزارشهایم در رابطه با کودتای ثور (اردیبهشت) تره کی در افغانستان بود با روزهائی همزمان بود که مخالفان رژیم مدنظر بودند نه چهره های همیشگی سیاست. در واقع یکی از دلائل سپردن سرویس سیاسی به من از سوی سردبیر روزنامه و با حمایت فرهادخان مسعودی مدیر مؤسسه، همین آشنائی و ارتباط من با شخصیتهای برکنار از قدرت بعد از 28 مرداد 32 و گروههای شبه مخالف و مخالف بود. دوست نازنین و حقا آزاده ام علیرضا شفائی که دبیر سرویس پارلمانی بود و شریف امامی را خوب میشناخت و بارها در سفرهای هیأتهای پارلمانی به خارج او را همراهی کرده بود به یاریم آمد، و وقتی آهسته به او گفتم میروم جناب مهندس را ببینم، او مطالبی رادرباره شخصیت و نگرش و رفتار سیاسی شریف امامی به من گفت که هنوز هم جزئیات آن را به یاد دارم. از جمله اشاره کرد که جناب مهندس رو به قبله لندن نماز میگزارد و اگر به صحنه آید از این روست که لابد شاه فکر میکند که دست انگلیسیها در کار است بنابراین با روی کار آمدن یکی از فراماسونهای سرشناس، کار مُلک آرام خواهد گرفت. جالب اینکه در جریان جنگ جهانی دوم همین آقای مهندس به دلیل آلمانوفیل بودن چندی در کنار شخصیتهای ضدانگلیسی کشور دستگیر و تبعید شده بود. باری، رفتم و محمدعلی خان مسعودی را دیدم که در اتاق کوچکی در جوار اتاق پذیرائی خانه مهندس مشغول نوشتن یادداشتی درباره نسب خانوادگی رئیس مجلس سنا بود. همین متن را سناتور دو روز بعد برای همه روزنامه ها فرستاد که بله آقای مهندس پسر شریفالعلماء است و همه قبیله او از عالمان دین بوده و هستند... آقای شریف امامی که مشغول گفتگو با شماری از دوستان و همکاران بعدی اش بود، با معرفی من توسط آقای نقابت دستی داد و جمله ای گفت که روز معرفی کابینه اش در مجلس آن را تکرار کرد. و دو هفته بعد نیز در جلسه ای که در دفتر تیمسار مقدم رئیس جدید ساواک تشکیل شد و همه سردبیران و معاونان سردبیر و دبیران سرویس سیاسی روزنامه های مهم صبح و عصر در آن حاضر بودند همین جمله را چندین بار بر زبان راند: آقایان، وطن در خطر است، بقای ایران اینک به میزان همدلی و همبستگی روشنفکران و روحانیون واقعی و سیاستمداران و متفکران و آزادیخواهان در دفع شر افراطیون و مرتجعین و توده ای ها بستگی دارد. شریف امامی موقع خداحافظی گفت از دو روز دیگر خواهید دید در مملکت ما نیز مثل ممالک راقیه دولت همه مسؤولیتها را در دست خواهد داشت. با کمک مجلس و مطبوعات و آیات عظام و نیروهای انتظامی و ارتش من تردید ندارم که موفق خواهیم شد آتش این فتنه را فرونشانیم. در دیدار با شریف امامی تنها بودم اما وقتی از دفتر مقدم بیرون آمدیم همه دوستان و همکاران بودند. زنده یاد رحمن هاتفی گفت؛ وطن در خطر نیست، حکومت آقایان در خطر است. پیشبینی ناقص به فاصله چند ماه دیدیم که حرف رحمن تا حدی درست بود اما همه حقیقت نبود. آری حکومت در خطر بود و سرانجام نیز در 22 بهمن سرنگون شد. اما شریف امامی و مقدم هم راست میگفتند چون ایران هم در خطر بود و با به قدرت رسیدن اهل ولایت فقیه با دعای خیر حزب توده و تبریک و تهنیت ملیّونی که یار مبارز خود دکتر بختیار را تنها گذاشتند و صدها خنجر غدر و کین و حسادت و تنگ نظری بر شانه اش فرو کردند تا چهارده سال بعد سربازان گمنام امام زمان سلطنت آباد (پاسداران فعلی) با بریدن سر او، کار ناقص آنها را به اتمام برسانند، وطن نیز سقوط کرد. آنچه را امروز مشاهده میکنیم اگر سقوط ننامیم چه بنامیم. اگر تکلیف بختیار 14 سال بعد از 22 بهمن در تبعیدگاه پاریسی با قطع شدن رگهایش روشن شد، تکلیف وطن ما نیز اگر حرکت نکنیم و همچنان به دعوای طولانی خود پیرامون به لاهوت فروشدن میخهای صلبت عیسی یا به ناسوت شدنش ادامه دهیم، نه روشن که سیاه خواهد شد. آری بقای ایران در خطر است. مردی که آن روز قدرت را در دست داشت تا آنجا رفت که حکومت را به دست مردی دهد که یک سال قبل در نامه ای به او یادآور شده بود با اجرای انتخابات آزاد، رفع سانسور از مطبوعات و التزام به قانون اساسی که به موجب آن شاه باید سلطنت کند و نه حکومت میتوان کشور را از فروافتادن در یک گرداب مهلک نجات داد. آری شاه با هر منطقی که بخواهیم عمل او را بررسی کنیم (از سر ناچاری و اجبار و یا به اختیار) پذیرفت که کار اداره بحران از شریف امامی و ازهاری و امثال ایشان بر نمی آید بنابراین سرانجام (و البته با تاخیر چند ماهه) دولت را به دکتر بختیار واگذار کرد و خود از کشور خارج شد. کشور البته چنان از هم پاشیده شده بود که نجات وطن نیاز به معجزه داشت، به ویژه آنکه بیش از اهالی ولایت فقیه، پیروان راه مصدق و پرچمداران ملت و ملیت به بختیار ضربه زدند. شاه میتوانست حتی در هفته های آخر سلطنتش اگر اراده کشتار داشت با دستگیری حداکثر هزاران تن (فهرستی بعد از انقلاب در کیهان و اطلاعات از میان اسناد فرمانداری نظامی به چاپ رسید که اسامی شماری از فعالان سیاسی، روحانیون و روزنامه نگاران به عنوان فتنه گرانی که باید در یک طرح کودتا دستگیر میشدند در آن آمده بود از جمله اسم صاحب این قلم) و چند اعدام و اعزام نیرو به قم و اصفهان و برقراری یک حکومت نظامی واقعی، میتوانست جلوی سرنگونی حکومتش را بگیرد. علم این کار را در سال 42 انجام داد. اطمینان داشته باشید اگر وضع در مسیر سرکوبی پیش رفته بود نه خمینی به ایران باز میگشت و نه اصحابش جرأت میکردند شورش را ادامه دهند. اعتصابیون نیز با اولین اعدامها و سرکوبیها به سر کار باز میگشتند. البته شاه تبدیل به شمر میشد و خمینی نیز به قدیسی بدل میشد که اگر میآمد ایران به بهشت تبدیل میشد. شاه نه اراده کشتن داشت و نه توان تصمیم گیری، هم بیمار بود و هم تصور تکرار آنچه را در طول سلطنتش در عراق و افغانستان از دور دیده بود برای خود و خانواده اش، او را به خروج از کشور ترغیب میکرد. البته توصیه های سفیر دولت فخمیه پارسونز و همتای آمریکائی اش سولیوان مزید بر علت شده بود که خدایگان دیروز، شکسته و گریان وطن را برای همیشه ترک گوید. رژیم و مالیخولیای پیروزی بر آمریکا امروز البته در عالم خیال، (و با شاید و ای کاش) میتوان سناریوهای مختلفی را که میتوانست به جای سناریوی روی کار آمدن یک دولت مذهبی عقب افتاده ارتجاعی به اجرا درآید مرور کرد اما یادمان باشد در آن تاریخ حداقل نیمی از مردم (و بسیاری از همینها که امروز باد به غبغب میاندازند که ما در هیچ تظاهراتی شرکت نکردیم و بعضا در تلویزیونهای لس آنجلس بی آنکه یادشان باشد در زمان انقلاب چکاره بوده اند که بود و نبودشان در صفوف مخالفان رژیم گذشته محل تأثیر باشد، دیگران را نفی و محکوم میکنند و البته از همان راه دور نیز مرتب نسخه میپیچند که بله اگر این ملت غیرت داشت و با اشاره ما به پا میخاست این رژیم را میشد دو روزه سرنگون کرد) خواستار تغییر رژیم بودند. آن صفهای هزار هزاری یادمان نرفته است. باری قصد بازگوئی رویدادهای گذشته را ندارم و هدفم رسیدن به این نقطه است که یکبار دیگر وطن در خطر است با این تفاوت که امروز رژیم بر این باور است که خطر اصلی نه وطن که کیان ولایت فقیه را تهدید میکند، آن هم یک خطر خارجی که اگر با یک برانگیختگی داخلی همراه نباشد میتواند در نهایت به سودش تمام شود. به عبارت دیگر اگر میبینیم رژیم هر روز عده ای را به اتهام توطئه برای براندازی و زمینه سازی انقلاب مخملی و نارنجی و زرد و آبی دستگیر میکند، درمقابله با صداهای مخالف با وحشیگری عمل میکند، در یک روز 15 بلوچ را در مشهد به اسم اشرار و قاچاقچیان به دار میآویزد و هاله اسفندیاری را که از بیطرفی گاهی متهم به طرفداری از رژیم میشد به این دلیل که بانوئی فرزانه و اندیشمند است و همسرش دکتر شائول بخاش یکی از برجسته ترین اساتید و روزنامه نگاران و پژوهشگران ایرانی در خارج است که کتابش درباره انقلاب امروز به یک کتاب مرجع تبدیل شده است، بااتهام واهی وابستگی به سازمان موساد و سیا و صهیونیست بودن و مشارکت در طراحی جنگ علیه حزب الله و... که مرغ پخته را نیز به خنده میاندازد دستگیر و تحویل زندان 209 میدهد، همه و همه برای از بین بردن تمام زمینه های یک برانگیختگی داخلی در صورت وقوع یک حمله خارجی است. رژیم پیش خود حساب کرده اگر آمریکا به فرض به چهارصد پانصد مرکز اتمی و صنعتی و نظامی حمله کند جهان اسلام از تیمبوکتو تا جاکارتا به پا میخیزد، سفارتخانه ها و مصالح آمریکا به آتش کشیده میشود و همزمان برادران پاسدار با شلیک موشکهای فجر 1 و 2 و 3 و شهاب ثاقب و نور و نازعات و... به مراکزی در قطر و عراق و کویت و... منطقه را به آتش میکشند و در عراق و فلسطین و لبنان برادران جیش المهدی و حزب الله و جهاد اسلامی و حماس چنان ضربات کوبنده ای متوجه پایگاههای آمریکا و انگلیس و شهرها و تاسیسات صنعتی و نظامی اسرائیل وارد خواهند کرد که پس از چند روز آمریکا دستها را به تسلیم بالا خواهد برد و لابد خانم نانسی پلوسی را با روسری راهی تهران خواهد کرد تا مراتب پشیمانی دولت متبوعش را از تجاوزات دولت بوش به میهن اسلامی به ولی امر مسلمانان جهان ابلاغ کند. (البته مع الواسطه از طریق برادر متکی که برخلاف فرارش از برابر خانم رایس در برابر این یکی که به سن یائسگی رسیده و مانع شرعی در میان نیست مؤدبانه به گفتگو خواهد پرداخت). فکر نکنید اینها را از روی گمانه زنی مینویسم، نه، عین این مطالب در سطوح عالیه بین مقامات رژیم رد و بدل شده است. ولی فقیه مسئول اول همه مصائب وطن در خطر است چون مردی که امروز در جایگاه پادشاه منتها به هزار برابر اختیارات و سلطه مطلقه، اداره کشور را به جای آنکه به دست گروهی کاردان بدهد و از اسب کین و غرور و انانیت پائین بیاید و از آن طاغوتی که یک عمر مذمتش میکردند و مستبد و دیکتاتور و وابسته اش میخواندند این نکته را بیاموزد که هنگام خطر باید اداره کشور در دست کسانی باشد که علاوه بر اقتدار و درایت، نزد مردم صاحب اعتبار و آبرو هستند و اتهام فساد و جنایت و خیانت به آنها نمی چسبد، مجنونی چون محمود احمدی نژاد و کوتوله هائی از طایفه اسماعیل احمدی مقدم و مصطفی محمدنجار و آدمکشانی از نوع مصطفی پورمحمدی و محسنی اژه ای را به جان مردم انداخته است تا در تصورات مالیخولیائی خود، دن کیشوت وار با شمشیر چوبی شهاب و فجر ثاقب، و سوار بر خرهای خود به جنگ آسیابهای بادی بروند که برخلاف قصه سروانتس، از درون آنها موشکهای کروز توماهوک خانمان مهاجم را به باد میدهد. این بار از طیراً ابابیل خبری نخواهد شد بلکه F16 و F18 وستلیت های حامل بمبهای هوشیار و کاوشگر تأسیسات زیرزمینی، آسمان ایران را سیاه خواهد کرد. ایران در خطر است. اگر آقای خامنه ای ذره ای شهامت داشت که مثل شریف امامی که گفت من شریف امامی دیروز نیستم و در حد مقدورش هم تلاش کرد این را ثابت کند و اگر 17 شهریور میدان ژاله نبود شاید میتوانست این دگردیسی را بهتر نشان دهد، اعلام میکرد من خامنه ای دیروز نیستم، و چون کشور در خطر است و این تحفه هائی را که از یالقوزآبادها دست چین کرده ام با حماقت و جهل، ایران را به سوی نابودی میبرند، ضمن استفاده از اختیارات امام الزمانی، دولت را عزل میکنم و تا انجام یک انتخابات آزاد کمیته ای را متشکل از شخصیتهای مورد اعتماد و کاردان برای اداره کشور انتخاب میکنم. باور کنید اگر چنین معجزهای رخ دهد خواهید دید همین مجلس شورای مطیع و نوکرصفت چگونه یکشبه رنگ عوض میکند و مطالبات ملت را پیگیری میکند. میدانم اینها یک تصور است اما بدان پرداختم تا آشکار کنم مسئولیت همه مصائبی که در کنار مصائب 28 ساله، از این پس در انتظار ملت ما است و فاجعه بنیان کنی که کم کم سایه اش از دور ظاهر میشود متوجه شخص شخیص سیدعلی آقای ولی فقیه است. هیچکس به جز او قادر نیست مانع از بروز این فاجعه شود. ده سال پیش مردم ایران به او این فرصت را دادند که در جایگاه پدر ملت قرار گیرد او اما با همه قوا کوشید خاتمی و اصلاحاتش را به شکست و بی آبروئی بکشاند. همزمان مراجعی که میدانند تاریخ از سکوت آنها نخواهد گذشت و روزی که عمامه ها بر خاک میافتد عمامه آنها نیز در امان نخواهد بود، وظیفه دارند از روی مخده لحظه ای بلند شوند و نگران خمس و سهم امام و نماز مستحب نباشند بلکه به تأسی از روحانیونی که درصدر مشروطیت با دلاوری و شجاعت ملای مقتدری چون شیخ فضل الله نوری را تکفیر و بعد هم اعدام کردند، اعلام کنند بنا به وظیفه شرعی و ملی خود حکومت را عزل میکنند و اگر سیدعلی آقا همچنان علیه مصالح ملت به هیزم گذاشتن زیر دیگ شعار و تزویر و فریب مشغول باشد، تبعیت از او را نیز غیرمشروع اعلام کنند. شخصیتهای ملی و آزاداندیش کشور نیز باید دست از مماشات و تقیه بردارند و پیش از آنکه به قول محمد قائد بر خرابیهای ری بگریند، به پا خاسته و اخطار آخرین را به «آقا» بدهند. اگر خامنه ای حتی یک مشاور صدیق داشت که به او میگفت سیدنا فیلم دستگیری صدام را به یاد داری؟ و میدانی راهی که میروی به ترکستان است، امروز ولی فقیه در اقدام به آنچه ذکر شد لحظه ای درنگ نمیکرد. شنبه 19 تا دوشنبه 21 مه استعفای لاریجانی روز جمعه علی لاریجانی دبیر شورایعالی امنیت ملی و مسئول پرونده اتمی و روابط با همسایگان ایران، برای پنجمین بار در هفته های اخیر از آیت الله خامنه ای خواست او را از ادامه کار معاف کند اما سید گفته بود کار شما یک تکلیف است و حق شانه خالی کردن نداری. لاریجانی در بغداد وقتی فهمید متکی بدون هماهنگی با او عازم شرم الشیخ است چنان غضبناک شد که در بازگشت به تهران یک راست به دفتر آقا رفت که بنده دیگر قادر نیستم با اقوال و افعال تحفه ای که بر کرسی ریاست نشانده اید به کارم ادامه دهم. بعد هم دسته گل متکی در اردن داد همه را درآورد که در پاسخ به سوالی در نشست اقتصادی بین المللی تاکید کرد ما قصد نابودی اسرائیل را نداریم و اصولا حذف هیچ کشوری امروز ممکن نیست و روز بعد با وقاحت مدعی شد منظورش از اسرائیل فلسطین بوده است. فعلا ولی فقیه به علی آقا گفته بمانید ببینیم چه میشود، اما کار دعوا به تماشا کشیده است.
+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 0:45  توسط www.nourizadeh.com  |