وقتي رژيمي در فلاكت به نقطه اي ميرسد كه چنين خزعبلاتي را جعل ميكند مطمئن باشيد لحظه فرو افتادنشان نزديك است...
آيت الله حسين كاظميني بروجردي كه چندي پيش به اتهام فريب افكار عمومي و نيز انجام اقدامات آشوب گرانه و ارتباط با بيگانگان دستگير شدزير شكنجه وحشيانه در زندان ولي فقيه اخيراً در دادگاه با اعتراف به اينكه فريب علي رضا نوري زاده راخورده ضدانقلاب خارجي است تصريح كرده كه از ايمان علم و عقل از هر سه تهي است.
وي كه سعي داشت با سوءاستفاده از لباس مقدس روحانيت خود را نوه آيت الله العظمي بروجردي جازند و از اين طريق و با ادعاي ارتباط با امام زمان توانسته بود صدها نفر از مردم ساده و ناآگاه را در اطراف خود جمع كند در جلسه محاكمه انگيزه خود را قدرت طلبي و سوءاستفاده از سادگي مردم اعلام كرد و گفت: وقتي مردم جاهل به من سواري مي دهند چرا سوار نشوم؟ اين فرد شياد كه جورج بوش در حمايت از وي سخناني در دفاع از به اصطلاح آزادي مذهبي و حقوق فردي ايراد كرد در آخرين جلسه دادگاه خود را فريب خورده ضدانقلاب خارجي دانست و تأكيد كرد: نوري زاده بارها با من تماس مي گرفت و مرا تحريك به استقامت مي كرد و مي گفت: اگر مدت كمي مقاومت كني ناتو به ايران حمله مي كند و كار آنها تمام مي شود و تو مي شوي رهبري ديني. حتي خانمي از راديو سوئد زنگ زد و ضمن تبريك گفت «هيچ روحاني به اندازه تو روي كره زمين معروف نشده است.»
بخشي از اعترافات اين فردشياد كه برگرفته از سايت مركز اسناد انقلاب اسلامي است، عيناً نقل مي شود:
«مثلاً روي چيزهاي الكي و غيرمهم مانور مي دادم من تقويم چاپ مي كردم عكس مرقد حضرت امام كاظم را مي گذاشتم كنار مقبره پدر و پدربزرگم و پدرش كه در بروجرد مدفون اند. به عنوان كاظميني بروجردي مي خواستم يك جوري تبليغ كنم بعد آنها را برسونم به اجدادم يا مثلاً خمين كه فرزند 27 امام سجاد«ع» بودنم را توي تيتراژ وسيعه با عكس هاي خودم چاپ مي كردم بعد مي گفتم ببرند توي دهات ها و شهرستان ها طوري شده بود كه وقتي مي گفتند فلاني اينجا برنامه داره جمعيت فوج فوج مي آمدند. مي گفتم پول رفت و آمدها و اتوبوس را از محل صدقات جمع آوري كنيد و اگر هم كه مي آمد خودم مي دادم و همه اينها از روي هواي نفس بود. دوست داشتم جمعيت جلسه من اينقدر زياد شود كه بين ميدان انقلاب و آزادي مردم جمع بشن و برنامه اجرا كنم. اگر شما جلوگيري نمي كرديد، يقيناً جلسه بعدي ام كه سيزده رجب بود اين اتفاق مي افتاد يعني جوري مي شد كه استاديوم ها جانداشت، تزم اين بود. واقعاً من الان نگاه مي كنم درسته لذت مي بردم و من تو اعترافاتم گفتم وقتي در آخرين منبر در استاديوم شهيد كشوري رفتم روي سن و نشستم اون ته سالن را كه ديدم سياهي مي زد سرم گيج رفت آن غرور نفساني مرا گرفت. گفتم خوب الحمدلله آدمي شديم در اين مملكت، كسي با دست خالي بدون روزنامه بتونه اين جمعيت را جمع كند.
وي در پاسخ به اين سؤال كه جمعيت به فرض جمع شوند شما كه معلومات كافي نداشتيد، مي گويد: خوب من كه بحث علمي نمي كردم اين اسلام سنتي را اين آخري ها درآوردم نمي گفتم مي خواهم اسلام شناسي بگم، نيم ساعت دعا و توسل مي خواندم دعا را ديكلمه وار مي خوندم قسمتي از زبور، خودم هم شعر مي سرودم. صوت خوبي هم داشتم و در آهنگ هاي مختلف مي خوندم. خلاصه يك كاري مي كردم بيشتر لات ها و بدحجاب ها جذب مي شدند. به خاطر چي؟ به خاطر اينكه به اينها مي گفتم بيايند حاجت بگيرند. كمتر هيئتي ها و مسجدي ها مي آمدند و ازبس كه روي اينها روانشناسي كار مي كردم و روي مخشان، اينها ميخكوب مي شدند بلد بودم مخ بتكونم به قول امروزي ها تريد كنم به طوري كه افراد انتظار نداشتند من استاد دانشگاه يا... باشم انتظار يك دعاخوان پيشرفته را داشتند به دعانويس مثلاً كشوري يا يك چيز گسترده تر.
وي در پايان با ابراز ندامت مجدد ابراز مي دارد: كار تخصصي كه در حد من نبود نمي بايست مي كردم حالت جنون پيدا كرده بودم. الان من فكر مي كنم كه ازنظر ايمان، علم و عقل از هر سه تهي هستم من حتي روخواني قرآن و مفاتيح الجنان را خوب بلد نيستم. از اشتباهات خودم از پروردگار طلب عفو مي نمايم. اشتباه مقاومت در برابر جلب، اشتباه و نادرستي نامه به سران خارجي، مصاحبه با رسانه هاي خارجي به زشتي كشاندن صدها نفر و خانواده ام را قبول دارم و روي آن توبه مي كنم و از حضرت صاحب الامر و رهبر نظام مقدس اسلامي استدعاي بخشش و اغماض براي خودم و خانواده ام و اين گرفتاران و بندگان ضعيف النفس كه در برابر القائات نفساني ناتوانيم، را دارم و اينكه بشري جايز الخطا هستم، مستدعي گذشت و عطوفت مي باشم.»
July 21, 2007 09:53 PM
advertise at nourizadeh . com
+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 0:31  توسط www.nourizadeh.com
|
پیشدرآمد: عشق به خانه پدری بدون تردید مفهومی است که اهل ولایت فقیه با آن بیگانهاند. از همان روز نخست بالا رفتن پرچم تزویر و ریا و اسلام ناب انقلابی محمدی ولایتی، کینه و نفرت پیروان سید روحالله نسبت به ایران و ایرانی آشکار شد. صادق خلخالی قاضی شرع منتخب خمینی، و شفاف ترین مظهر ایدئولوژی فاشیستی ارتجاعی که متأسفانه با تحسین و اعجاب حزب طراز نوین و اقمارش از یکسو و بعضی از حاملان کارت عضویت جبهه ملی که بعد از نشاندن خنجر ناجوانمردی و حسادت بر شانههای زنده یاد دکتر شاپور بختیار دستمالهای ابریشمی را در برابر سید روحالله به دست گرفته بودند، از سوی دیگر، بر ملت ما سلطه یافته بود در نخستین یورش خود برای نابودی مظاهر فرهنگ و تاریخ و ملیت ما به سراغ تخت جمشید رفت.. ..
نصرتالله امینی استاندار آزاده فارس و هزاران تن از مرودشتیها چنان توی دهانش زدند که ناچار راه خود را کج کرد و به تهران بازگشت تا چند هفته بعد کوروش کبیر را «آنکاره» بخواند و فردوسی را به علت سرودن شاهنامه مهدورالدم خطاب کند.
خمینی با طرح واژه «امت» به جای «ملت» به دفعات تاکید کرد برای ما اسلام ملاک است و نه ملیت، بنابراین شیعه لبنانی یا عراقی که پای ما را میبوسد و در ولایت ما ذوب شده، هزار بار ارزش و اعتبارش نزد ما، از مردم ایران که چشم دیدن ما را ندارند و فقط از سر ترس مجبور به تقیه شدهاند بیشتر است. یادم هست اوائل انقلاب آیتالله سید صادق روحانی که میکوشید سری توی سرها درآورد و درعین حال گمان میکرد حرفهای ناسیونالیستی از زبان او، اعتبار و مقبولیتش را نزد ایرانیها بالا خواهد برد، در مصاحبهای مدعی شد بحرین مال ما است و باید هرچه زودتر برای بازپس گرفتنش نیرو به این جزیره اعزام کنیم. مهندس بازرگان به آقا پیغام داد لطفاً به جای بحرین تلاش کنید بیت مبارک را تحت سلطه درآورید. در همان زمان کلاشها و هوچیهائی که تحت نام انقلابیهای جهان در هتل سینای تهران جمع شده بودند و زیر نظر مهدی هاشمی میخواستند برای سرنگونی رژیمهای یک دو جین کشور اسلامی و عربی با پولهای ملت ایران و اسلحه سپاه، دست به جهاد بزنند، هر یک سازمانی را برپا داشتند که یکی از آنها به نام «جبهه اسلامی برای آزادی بحرین» توسط هادی مدرسی و با کمک مرحوم محمد منتظری دکانی دو نبش در میدان ونک اشغال کرده بود.
هادی مدرسی خواهرزاده مرحوم آیتالله سید محمد شیرازی بود که خود از ملاهای انقلابی و در میان شیعیان کویت نفوذی داشت. برادر سید محمد، مرحوم سید حسن در سوریه و لبنان علیه امام موسی صدر فعالیت میکرد و خیلیها از جمله منصور قدر سفیر ایران در بیروت و سرتیپ ساواک در این امر او را به طور مستقیم و غیرمستقیم کمک میکردند. سید حسن به طرز مشکوکی بعد از اختفای امام موسی صدر، و در حالی که جامه ریاست شیعه را دوخته و در بیعت با خمینی، مال و منال بسیار اندوخته بود در لبنان به قتل رسید. البته گفتند قاتلان از مأموران استخبارات صدام بودند اما همین حرف بیاساس را در مورد سید صالح حسینی نیز عنوان کردند که هیچ مشکلی با عراقیها نداشت بلکه یک هفته بعد از آنکه از نقش خود و جلالالدین فارسی در توطئه برای قتل امام موسی صدر توسط قذافی برای هموار کردن جاده جهت امامت آقای خمینی، نزد یکی از مسئولان جنبش امل پرده برداشت به اشاره فخر روحانی کاردار رژیم اسلامی در بیروت به لقاءالله فرستاده شد. (برادر او محمد صادق الحسینی مشاور دکتر مهاجرانی وزیر ارشاد سابق بود بعد هم به مؤسسه گفتگوی تمدنها رفت و امروز نیز گهگاه در سفرهای خاتمی به کشورهای عربی همراه اوست. مقالاتی نیز اینجا و آنجا به زبان عربی مینویسد).
باری، محمدتقی مدرسی اخوی بزرگ هادی دکانی به نام حزب عمل اسلامی عراق را برپا کرده بود. امروز ایشان در کربلا اقامت دارد و ریشه ایرانی خود را به کلی انکار میکند اما از عراقی بودن نیز برخلاف عبدالعزیز حکیم و آقازادهاش، نصیب زیادی نبرده است. فعلاً یک تلویزیون برای روضهخوانی و سینهزنی در عراق به راه انداخته است. آقا هادی نیز که خواب برقراری ولایت فقیه در بحرین را میدید بین هند و پاکستان و عراق در آمد و شد است و گاهی نیز سری به ایران میزند.
گروه هادی المدرسی با پولهای سپاه جمعی از بچه شیعههای بحرینی از جمله طلبههائی مثل علی سلمان را که در قم درس میخواندند، جمع کرد و به آنها آموزش نظامی داد. چند بار نیز آقا هادی کوشید با کمک اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات آشوبهائی را در بحرین به راه اندازد اما حاصل این تلاشها به جز رسوائی چیزی نبود. علی سلمان و شیخ شعله و منصور الجمری و دیگر فریبخوردگان ولایت فقیه پس از آنکه شیخ حمد در پی مرگ پدرش حکومت امیری را به مشروطه سلطنتی تبدیل کرد و مبانی دمکراسی را در کشور برقرار ساخت به وطن بازگشتند. امروز علی سلمان رئیس فراکسیون شیعیان در پارلمان و منصور الجمری صاحب یک مؤسسه انتشاراتی بزرگ است، دکتر مجید علوی یکی دیگر از مخالفانش عضو کابینه بحرین است.
در چنین شرایطی، مطلب حسین بازجو در کیهان در رابطه با اشتیاق مردم بحرین برای پیوستن به وطن مادر، چیزی فراتر از یک ماجراجوئی احمقانه و تحریکآمیز نیست که نظایرش را طی 28 سال گذشته بسیار دیدهایم. (فتح قدس از راه کربلا و کویت و ریاض و قاهره و لشگرکشی خیالی به اسرائیل و...) حسین شریعتمداری و اربابش نه دغدغه صیانت و پاسداری از مرزهای ایران فعلی را دارند ونه با رویای برپائی ایران بزرگ در ابعاد تاریخیاش به خواب میروند. ایران برای آنها گاو شیردهی است که میتوان با ثروتش سفره حسن نصرالله و خالد مشعل و رمضان شلح و مقتدی صدر و گلبدین حکمتیار را رنگین کرد. رفتار رژیم را با برادران و خواهران افغان که بعضاً جان و جوانیشان را در راه ساختن ایران مایه کردهاند درنظر آورید تا میزان علاقه و عواطف و احساس حسین بازجوها را برای بازگرداندن قطعهای از خاک وطن که عملاً از 150 سال پیش از ایران جدا شده بود و مردمانش در مقایسه با مردم افغانستان هیچ نوع شباهت فرهنگی و زبانی و عاطفی با مردم ایران ندارند و به جز گروه معدودی شیعه که به علت شیعه بودن ایران چه روزگاری که محمدرضاشاه یگانه شاه شیعه جهان بود و چه امروز که سیدعلی آقا بر تخت سلطنت فقیه تکیه زده، دلبستگی مذهبی به ایران دارند الباقی یا دعاگوی خادمالحرمین یا مداح ناصر مرحوم و بعضاً سرسپرده سلفیها و شماری نیز مرید بن لادن هستند. افغانها اما نزدیکترین ملت با ما، همزبان و اغلب همدل ما هستند. به جای آنکه در روزگار محنت مثل برادر بزرگتر، بکوشیم رشتههای الفت با آنها را مستحکمتر کنیم، بهقول استاد عبدالکریم خلیلی رهبر حزب وحدت و معاون آقای کرزای «ایران میتوانست با رفتار خود امروز میلیونها افغان دلبسته به ایران و کوشا برای گسترش فرهنگ و زبان و عادات و اخلاق ایرانی در افغانستان داشته باشد اما وقتی یک افغان آواره بعد از 20 سال کار و زحمت و گاه بیگاری در ایران اجازه ندارد فرزنش را به مدرسه بفرستد و در سالهای اخیر با ناجوانمردانهترین رفتارها از سوی مقامات ایرانی روبرو بوده است انتظار دارید که واکنش او چگونه باشد؟».
حسین بازجو به جای آنکه از زیر پا گذاشته شدن حاکمیت ایران بر سی و هشت درصد از دریای مازندران بگوید و گریبان اربابش را بچسبد که چرا به این راحتی سهم ایران را به غیر وانهادی، برای بحرین اشک میریزد که مردمانش در رفراندومی زیر نظر سازمان ملل با اکثریت آراء رأی به استقلال دادند. و در مقابل، ایران توانست حاکمیت خود را بر سه جزیره تا ابد ایرانی ابوموسی و تنب بزرگ و کوچک برقرار کند. جالب اینکه دو روز پس از چاپ نوشتۀ حسین بازجو، وزیر خارجه رژیم منوچهر متکی به شتاب به بحرین میرود و زبان به اعتذار میگشاید که به حضرت عباس قسم ارباب ما به این حسین بازجوی نادان نگفته بود دست به چنین شکرخواری بزند. در جزیرهای کوچک پرچمهای رژیم را همراه با آرم اساس هیتلر و تصاویر احمدینژاد در حال بوسیدن یکی از حاخامهای نیویورکی آتش میزنند و در کنار سفارت ایران صدها تن فریاد مرگ بر جمهوری اسلامی سر میدهند. من یکبار نوشته بودم در ایران سید علی آقا با رویای وصلت قدرت خانم دلخوش است در حالی که کامجویان واقعی از وصال مخدره مربوطه، حسین بازجو و اصغر حجازی اربابش و همین محمود تحفه ارادانی است. اگر ولی فقیه جرأت داشت و حقاً دارای همان قدرتی بود که مدعی داشتن آن است مدتها پیش حسین بازجوها و جنتیها و ذوالقدرها و مصباح یزدیها را کنار گذاشته بود. او اگر ذرهای رشادت داشت وقتی خبرش میکردند حسین بازجو در دماوند کنار منقل که خوب کیفور میشود ادایش را در میآورد و با ریتم «من رهبرم، تاج به سرم، صبحها خونه، شب دَدَرم و...» به خود حرکتی میداد. آقای خامنهای میداند مصباح دربارهاش چه میگوید و چه نوع ادبیاتی در وصف او تحویل ایازش محسن غرویان میدهد... نه! همانطور که گفتم مقام معظم رهبری نماینده حسین بازجو در مجتمع آذربایجان است و نه حسین بازجو نماینده او در کوچه اتابک.
شنبه 14 تا دوشنبه 16 ژوئیه
در حضور فرزندان و یاران دکتر قاسملو
1 ـ از آن روزی که دوستم حمزه بایزیدی تلفن زد که فرزندان و یاران زندهیاد دکتر عبدالرحمن قاسملو علاقمندند در مراسم یادروز شهادت او در استکهلم حضور داشته باشی و در جمع آنها سخن بگوئی احساس غریبی داشتم. برای اینکه به سفر برسم ناچار شدم دو روز سفرم را به آمریکا کوتاه کنم و اعتراف میکنم سفر کوتاهم به سوئد یکی از بهترین سفرهای عمرم و در عین حال به علت دیدار با آنهمه هموطن عاشق و نفس کشیدن با آنها زیر سقفی که هوایش پر از یاد و عطر دکتر بود، از پربارترین این سفرها بود. در فرودگاه، ناصر و جمیله دو تن از فعالان سرشناس حزب دمکرات کردستان ایران به استقبالم آمده بودند. یادم هست روزی که همراه با زندهیاد داریوش فروهر به کردستان رفتم و در آن روزهای کردکُشی و سرکوبی مضاعف اهل کردستان در کلبهای کوچک با دکتر قاسملو تا نیمههای شب نشستم و گفتم و گفت، وقتی فهمید همسرم از ربانیهای سنندج و نواده شیخ الاسلام محمد سعید است، به خنده گفت از ملانصرالدین پرسیدند کجایی هستی گفت هنوز زن نگرفتهام، تو گرفتهای بنابراین ما ترا کرد به حساب میآوریم.
از آن پس دردها و شادیهای هموطنان کردم در جان و دلم ریشه کرده، با آنها زیستهام و از آنهاگفتهام و نوشتهام. حالا از نزدیک میبینم که تا چه حد زنان و مردان کرد میهنم من و خانوادهام را از خود میدانند. جمعیتی انبوه که تا کنون نظیرش را ندیدهام به یاد قاسملو و یارش کاک عبدالله قادری آذر در این نشست ویژه گرد آمده است.
نخست یکی از یاران قاسملو که از کردهای سرشناس ترکیه است درباره دکتر و صفاتش میگوید، بعد پیامهای احزاب و گروههای مبارز قرائت میشود، آنگاه مردی از اهل حق با فرزند خردسال و رفیق شفیقی ترانهای را که قاسملو همواره زمزمه میکرد میخوانند و مینوازند، آنگاه شخصیت سرشناس و قدیمی حزب دمکرات، کاک مهرپرور به سخن میآید و از آرمانها و مبارزات قاسملو میگوید. مهرپرور در جریان انشعاب شماری از رفقای حزبی، سخت آزرده شد و مدتی سکوت پیشه کرده بود حالا امّا با همان شور و عشق دیرین سخن میگفت. نوبت به من که رسید (و من آخرین سخنران بودم) نخست شعری را که در رثای دکتر ساعاتی پس از شنیدن خبر ذبح اسلامی او و کاک عبدالله قادری و دکتر فاضل رسول، سروده بودم میخوانم و بعد خاطراتی از دکتر را بازگو میکنم. ،دیدارهایمان در غربت، آخرین مصاحبهام با او که به علت سفرش به اتریش نیمه کاره ماند و به همان صورت نیمه کاره در الدستور به چاپ رسید. از دلنشینترین دیدارمان میگویم آن روز که دو انسانی را که سخت دوست داشتم و هنوز والاترین جایگاه را در دل و اندیشهام دارند یعنی دکتر عبدالرحمن قاسملو و دکتر شاپور بختیار را در کنار هم دیدم. آن چنان این دو جذب یکدیگر شدند که میتوانستم چشمانداز ایرانی آزاد را با حضور آن دو بزرگ در آن تابستان گرم پاریسی با تمام دلم تصویر کنم. رژیم میدانست که چه کسانی میتوانند ستونهای خیمه همبستگی و همدلی باشند. به همین دلیل نیز گلولههای غدر و کین و خنجر دنائت و جنایتش سینه قاسملو و گلوی بختیار را نشانه گرفت.
آنقدر سمینار یادروز شهادت دکتر قاسملو پرشور و سرشار از عشق و ایمان است که من زمان را فراموش کردهام. اینهمه هموطن من دور از خانه پدری آمدهاند تا به اهل ولایت فقیه بگویند درست است که ستارگان ما را یک به یک در خون نشاندهاید، اما بنگر سید علی آقا کاین آسمان شب زده غرق ستارههاست.
هر کدام از حاضران حکایتی از روزهای ستیز، درگیریها، لحظه بدرود با خانه پدری، ماهها و سالهای آوارگی در سینه دارد که با دیدن ما، لب میگشاید و از دردها و هم از آرزوها و امیدها میگوید.
بانوی کردی با لباس سنتی خود، و یک دریا مهر من و همسرم را به اسم کوچکمان صدا میزند. میگوید هر روز وقتی مرا بر صفحه تلویزیون میبیند دعا میکند که آسیبی به من و خانوادهام از گزند اهل ولایت فقیه نرسد. میگوید مثل پسرانم در خانه ما حضور داری. آن دگری پیری است از رفقای دکتر که تازه از پیرانشهر آمده است. وقتی اسم یاری را میآورم که دیرسالی از او بیخبر بودهام اشکهایش فرو میریزد که 7 سال زندان بود و یک روز صبح پیکر شکستهاش را که دیگر اثری از جوانی و زندگی در آن نبود در یکی از خیابانهای پیرانشهر انداختند و رفتند.
جوانان کرد سرود میخوانند، نماینده گروهها و احزابی که اقوام ایرانی را نمایندگی میکنند پیام آنها را قرائت میکند. میگویم ذکر عباراتی از دکتر قاسملو که در گفتگو با نشریه راه ارانی سالها پیش عنوان کرده بود جایگاه هر کدام از ما را در پهندشت خانه پدری روشن میکند. دکتر گفته بود داشتن نمایندهای در سازمان ملل یا پرچم و پول ویژه (بومی) از مقولاتی است که تاریخ مصرف آن به سر آمده است. دنیا به سوی ازدیاد واحدهای جغرافیائی کوچک نمیرود بلکه امروز اروپائیها و عربها بر آنند که در واحدهای بزرگتری حضور داشته باشند. اگر به دمکراسی باور داشته باشیم میتوانیم تحقق همه آرزوهایمان را در برپائی دمکراسی شاهد باشیم... دکتر قاسملو در جائی دیگر میگوید ما به هیچ فرد یا گروهی اجازه نمیدهیم در ایرانی بودن ما تشکیک کنند. خود او بارها به من گفته بود و این را رفقا و یاران و فرزندان جوان او در حزب دمکرات کردستان همواره یادآور میشوند که ایران وطن جاودانه ما است. چراغ امپراتوری و تمدن بزرگ ایرانی را ما کردها روشن کردیم. ما نوادگان مادها هستیم. من در نشست سوئد با دل و روحم ابعاد تعلق کردها را به سرزمینم حس میکنم. بگذارید رازی را با شما در میان بگذارم. بعضی از گروهها و احزابی که به اسم اقلیتهای قومی و گاه مذهبی اینجا و آنجا در یک واکنش انفعالی نسبت به جنایات اهل ولایت فقیه، تا آنجا رفته بودند که سخن از حق تعیین سرنوشت و به رسمیت شناختن حقوق اقوام ایرانی در جدائی از ایران به میان میآوردند. حزب دمکرات کردستان با 62 سال مبارزه این گروهها را زیر سایه گرفت، روز به روز از واژگان جدائیجوی آنها کاست و رشتههای پیوند را به رخشان کشید. یک حزب 15 نفری که مثلاً رو به قبله الهام علی اوف یا فلان شیخ خلیج فارسی نماز میخواندند و به اندازه سجده کنندگان در پیش پای ولی فقیه جزمی مذهب و تنگ نظر بودند یا مجبور شدند در چشمه آزادگی و بلندنظری حزب دمکرات تن و جان بشویند و یا حقیقت وابستگی و نوکری خود را آشکار کنند.
قاسملو پیش چشم من است با رفیق رفیقانش عبدالله قادری آذر. توی دفتر حزب در پاریس نشسته بودیم، دکتر با عصبانیت گفت در طول جنگ ایران و عراق، یک روستای کرد را عراقیها نتوانستند اشغال کنند. طه یاسین رمضان به دیدن من آمد و گفت پول و اسلحه بیحساب میدهیم شما جبههای علیه ایران باز کنید، گفتم ما با رژیم در جنگیم اما ایران وطن ما است و درحال جنگ، چگونه انتظار دارید گلوله من رو به سینه سرباز وطنم شلیک شود. در آن روزها حزب در بدترین شرایط مالی و امنیتی بود اما ما حاضر نشدیم در کنار متجاوز به خاکمان بایستیم. حالا این خمینی کوچوله (منظورش ولی فقیه مقیم در صندوق خانه صدام حسین بود که در طول جنگ مطابق اسناد و فیلمهائی که حالا همگان آن را دیدهاند مشوق بمباران شهرها و خانههای مردم بیگناه بود و مأمورانش برای عراقیها اطلاعات دست اول از تأثیر بمبارانها جمع میکردند) ما را تجزیهطلب میخواند و البته خودش را منجی ایران و بابک خرمدین میخواند. آخرین جملهای که از او قبل از سفر مرگ به وین شنیدم و عین آن را چاپ کردم بسیار کوتاه بود. گفت دوست دارم به شعار دکتر بختیار جملهای بیفزایم. او میگوید ایران هرگز نخواهد مرد، من میگویم ایران با وجود کردستان هرگز نخواهد مرد.
July
+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386ساعت 0:29  توسط www.nourizadeh.com
|
متن مصاحبه عبدالمالک ريگی با تلويزيون کانال يک
در برنامه پنجره اي رو به خانه پدري مصا حبه اي يا عبدالقادر ريگي رهبر جنبش آزادي ايران (جندالله سابق ) انجام شد. يا سپاس از محمود براهویی نژاد كه در سايت خود پایگاه اطلاع رسانی زمان آنلاین متن مصاحبه تصويري را پياده كرده قسمت دوم آن را ميخوانيد...
پایگاه اطلاع رسانی زمان آنلاین
سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی
متن کامل قسمت دوم مصاحبه عبدالمالک ريگی با تلويزيون کانال يک
شب گذشته ( سه شنبه ) قسمت دوم مصاحبه دکتر علیرضا نوری زاده با عبدالمالک ریگی پخش شد.صرفنظر از رد یا تایید وی با توجه به شایعات گسترده ای که درباره دستگیری و یا زخمی شدن وی منتشر شده بود متن این مصاحبه از اهمیت خاصی برخوردار بود . به این جهت متن آنرا برایتان پیاده کرده ایم :
دکتر علیرضا نوریزاده : عبدالمالک ریگی فردیست که ناگهان ظهور کرد و پرآوازه شد . عملیات نظامی که او علیه نیروهای انتظامی رهبری کرد ضرباتی که به نیروی انتظامی زد بسیج بیش از 60 هزار پاسدار و نیروی نظامی به منطقه بلوچستان و اعدامهای زیادی که در آنجا رخ داد افراد بیگناهی که از طرفین در درگیریها کشته میشدند و به هر حال در درگیریها این مسایل پیش میآمد آقای ریگی در برنامه دیروز گفت که در درگیریهایی که پیش میآید افراد مختلفی در بلوچستان مسلح هستند ایشان تلاش کرده این افراد را زیر یک نظم و نظام در آورد که در این جبهه یک انسجام و هماهنگی باشد چه در برنامههای نظامی و چه در برنامههای سیاسی و چه در روابط دیپلماتیک. اشاره به روابط دیپلماتیک معنایش این است که این جبهه با خارج نیز در ارتباط است. ما خیلی صریح روشن خواهیم کرد که آیا آقای ریگی آنطور که نظام میگوید وابسته به آمریکاست و آمریکا او را حمایت میکند ، پاکستان حمایتش میکند ،کشورهای عربی منطقه پشتش هستند ؟ اینها را آقای ریگی توضیح میدهد چون آدمی است بسیار صریح و بسیار صادق در حرف زدن و من به وی گفتم که هیچ خط قرمزی ندارید . من همه چیز را علنا مطرح میکنم و شما هم باید پاسخ دهید . ایشان قبول کرد حال از ایشان سئوال میکنم که ابتدا هدف این جبهه را برایمان بگویند تا بعد به مسایل دیگر برسیم . سلام آقای ریگی
عبدالمالک ریگی : علیکالسلام به شما آقای نوریزاده و همه شنوندگان عزیزم. به صورت مختصر میگویم هدف از این حرکتی که ما کردیم فقط و فقط دفاع از خودمان بوده است ما هیچ چارهای برای دفاع غیر از اینکه اسلحه به دست بگیریم نداشتیم . من بارها و بارها این مسئله را در مصاحبههای مختلفی که در خبرگزاریها و رسانهها داشتم مطرح کردم که مردمی که در آن سوی دنیا هستند در آمریکا و اروپا و سایر نقاط باید شرایط ما را درک کنند که ما در شرایطی کاملا جنگی هستیم . در منطقهای که هر چیز ما در تهدید است و در معرض خطر است و خطر واقع شده است و فقط در معرض آن نیستیم . و ما هیچ چارهای نداشتیم به جز اینکه جبههگیری کنیم و در برابر اینها یک حالت تدافعی بگیریم و زمانیکه ما حالت تدافعی گرفتیم طبیعتا تمام دنیا متوجه ما شدند و حقیقتا ما از اول تصور هم نمیکردیم که این مساله تا اینجا طول بکشد و تا این حد در دنیا مهم شود . حتی اولین دفعهای که نیروهایی در منطقه آمدند و ما میخواستیم علیه اینها عملیاتی انجام دهیم اولین بار فکر ما و دوستانمان این بود که این اولین و آخرین بار ما خواهد بود. فکر ما این بود که ما میرویم و با اینها میجنگیم و کشته میشویم . یعنی اصلا تصور این را نداشتیم که زنده بمانیم و زندگی کنیم و این مبارزه را ادامه دهیم . تصور ما از مبارزه یک تصور کوتاهی بود و صادقانه چند نفر دوستی که با هم بودیم عهد و پیمان کردیم و گفتیم میرویم. زمانی که این نیروها را ما زدیم و موفق شدیم و تاثیرش را در جامعه دیدیم و تشویق و حمایت مردم و ترس و خوفی را که در نیروهای نظام و خود نظام ایجاد شده بود خود ما تعجب کردیم . که ما تواستیم چنین ضربه مهمی به دولت بزنیم و اینقدر تاثیرگذار باشد و این مشوق ما شد تا ما دیگر مردم و جوانان را در این راه بیاوریم تا اینها هم مبارزه کنند و این نیروهایی را که به منطقه آمدهاند و مردم را میزنند اینها را از منطقه بیرون کنند تا اینکه کمکم به صورت سازمانی و جنبشی رشد کردیم و اهدافمان را مشخص کردیم و مردم را در حول و محور همین اهداف جمع کردیم . مهمتری هدف ما در اوایل این بود که رژیم را تحت فشار بگذاریم تا به خواستههای ما جامه عمل بپوشاند و به حقوق ملی و مذهبی مردم اهل سنت بلوچستان رسیدگی شود.این چیزی بود که در ابتدا بود و زمایکه مبارزات رشد کردند و مطالعات دوستان در زمینههای مختلف آغاز شد به این نتیجه رسیدیم که این جنبش میتواند در سطح وسیعی فعالیت کند و مردم بینهایت از جنبش استقبال کردند با کمکهای مالی و مردمی خودشان از هر طریق و آنچنان ما را مورد تشویق قرار دادند که خودمان هم باور نمیکردیم که به چنین جایگاهی در بین مردم دست پیدا کردیم و اینها همه به خاطر صداقت دوستان و مبارزین و نصرت و مدد الهی بود که شامل حال ما شد و دعای پدران و مادرانی که فرزندانشان توسط اینها کشته شده بودند . زمانیکه با این نتیجه رسیدیم که این رژیم حقدادنی نیست یعنی حاضر نیست با وجود خودش به ما حق بدهد ما هم طبیعتا اینرا یکی از اهداف خود قرار دادیم که باید این رژیم از بین برود و یک سیستم مردمی و یک نظام مردمی سر کار بیاید که حقوق تمام انسانها را رسمیت بدهد اعم از هر مذهب و قومیتی و نظامی بیاید که به منشور حقوق بشر سازمان مل متحد احترام بگذارد نظامی بیاید که در الویت برنامههای خود خدمت به مردم و همچنین آزادیهای فردی ، سیاسی ، اجتماعی را به مردم بدهد و آزادیهایی که سبب رشد جامعه و افراد میشود و تبیعیض ، جنایت و بیعدالتی چه به نام مذهب چه به نام ملیت و ... برچیده شوند و الان هم هدف ما همین است . و رژیم خواست که مردم را از ما دور کند . در داخل بین مردم بلوچستان گفت که اینها وابسته به آمریکا و ... هستند در بیرون تبلیغات کرد که اینها وابسته به القاعده و طالبان هستند و البته ناگفته نماند بعضی خطاها و استباهات هم سبب شد که این تبلیغات در ذهن مردم بیشتر اثر بگذارد.
ما خیلی زود متوجه شدیم و اصلاحات زیادی را پیدا کردیم و لاان هم بحمدالله در همین جایگاهی هستیم که شما خودتان هم مطلع هستید.
دکتر علیرضا نوریزاده : آقای ریگی شما با آمریکاییها تماس دارید؟
عبدالمالک ریگی : ما به همه دنیا احترام میگذاریم اما با هیچ دولتی ارتباط نداشتیم و ارتباط نداریم . بنده بر این باور هستم که هر سازمانی تا زمانی پیروزی و عزت دارد که مستقل در فکر و مستقل در عمل و مستقل در رای بشاد و فقط وابسته به آن مردمی باشد که بخاطر آن مردم دارد مبارزه میکند هر سازمانی که وابسته به مردم خودش بود آن سازمان و جنبش موفق میشود و میتواند برای همان اهدافی که سعادت آن مردم در آن است گام بردارد.و هر جنبشی که وابسته به غرب و شرق و یا هر جای دیگری باشد آن جنبش نمیتواند برای مردم خود مفید واقع شود بلکه بعنوان عاملی در دست آنها و برای اهداف آنها استفاده میشود نه برای اهداف خود ما . الان شما در نظر بگیرید که آمریکاییها و اروپاییها بیشترین مسئلهشان با ایران مسئله اتمی است جان هزاران انسان در اینجا و حقوق بشر مسایلی فرعی برای آنها هستند و چندان مهم نیستند اهمیتی که برای آنها در ایران اهمیت دارد مساله اتمی است و این نشان میدهد که آنها برای ما دل نسوختهاند هر کسی به فکر خودش است و اینرا از قدیم گفتند و این یک واقعیت است.و هر کس منافع خود را در نظر میگیرد. ما ارتباطی نداشتیم و ارتباطی نداریم و من قبلا هم در مصاحبههیام گفتم که اگر این سازمانی با جایی ارتباطی میداشت که حداقل برای همان چند دههای که میخواستند از آن استفاده کنند در اختیار سازمان پول و امکانات قرار میداد این سازمان میتوانست در هر ماه دهها عملیات انجام دهد و این نیروها را مجبور به عقبنشینی کند . اینهایی که الان موضع گرفتند. شما خودتان در جریان هستید که هر ماه چندین تن از بچههای بلوچ را در کوچه و خیابان میآورد برای اینکه از همان بدو تولد یک رعب و وحشتی ایجاد کنند اینها جوانان بلوچ را در کوچهها و خیابانها اعدام میکنند . ولی ما در این فکر بودم که این سازمان در فکر ، در عمل و در همه چیز مستقل باشد وابسته به مردم خود باشد و در راستای مردم خود حرکت کند و نه در راستای اهداف دیگران و آلت دست دیگران باشد.
دکتر علیرضا نوریزاده : بسیار ممنونم از توضیحات شما آقای ریگی . سئوال دیگری که من از شما دارم در ارتباط با تماسهای شما با گروههای مخالف جمهوری اسلامی است رژیم جمهوری اسلامی همزمان با پخش فیلمهایی از مجاهدین خلق که با رژیم صدام حسین در تماسند یا روبوسی میکنند با صدام حسین یا طهیسرمضان یا دیگران یا در حال دادن اطلاعات به اینها هستند اینها را تلویزیون رژیم بعد از خبر پخش میکند و همزمان با این شایعاتی کردند که حتی یکبار خبری را از شما تلویزیون مجاهدین پخش کرده بود اینرا بهانه کردند برای اینکه شما مرتبط با این سازمان هستید و این سازمان در واقع اسلحه و مهمات برای مشا میآورد که البته ادعای بیربطی است من میخواهم از زبان خود شما بشنوم که اولا شما با گروههای مخالف جمهوری اسلامی تماسی دارید؟ آیا با سازمان مجاهدین خلق ارتباطی به این وسعت دارید که رژیم ادعا میکند و پیش شرط شما برای همدلی و همبستگی با گروههای دیگر چیست؟
عبدالمالک ریگی : اول از همه این نکته را بگویم که یک سازمان در این شرایط ناگزیر است که حداقل با اپوزیسیون در ارتباط باشد البته این هم مهم است که این سازمان تعریفی را برای روابط خود مشخص کرده است در خصوص هر سازمان و جنبشی با در نظر گرفتن سابقه آن سازمان و حرکات آن که تا چه حد به نفع ملت بودند و تا چه حد به ضرر ملت. در خصوص مجاهدین خلق که شما سئوال کردید خودتام هم گفتید و بنده هم تاکید میکنم که روابط ما ممکن است در حد چند ایمیل باشد و بس . و این روابطی ناگزیر هستند . اگر موفقیتی برای ما آمده آنها برای ما تبریک فرستادند به همان ایمیل عمومی جنبش نه اینکه روابط خاصی با افراد خاصی باشد یا ما هم اگر تحریمهایی از آنها برداشته شده یا موفقیتهایی برای آنها بوده ما هم اظهار مسرت کردیم و این روابط هم محدود است در حد همان مسئولین روابط و رابطهای عمیق و رابطهای فکری و رابطهای بر اساس معیارهایی که برای اپوزیسیون داریم یعنی اتحاد و همدلی همه حول محور چند فعالیت مشترک آنطور چیزی نبوده و بیشترین ارتباط را ما با سازمانهاای داشتیم که با روشهای مسالمتآمیز دارند فعالیت میکنند و به ملت احترام زیادی قایل هستند و در دل ملت هم جایگاهی دارند. اگر در این خصوص شما سئوال دیگری دارم بنده حاضرم جواب بدهم.
دکتر علیرضا نوریزاده : جناب ریگی اول شما ایمیلتان را بگویید که مردم با شما تماس بگیرند. در داخل کشور جوانان ، دانشجویان ، مردم ما همه اقوام ایرانی در اینجا و آنجا ممکن است سئوالهایی داشته باشند یا مسایلی را با شما مطرح کنند یا پیشنهاداتی داشته باشند
عبدالمالک ریگی : بهترین راه ارتباطی ما وبلاگی است به نشانی http://www.jonbeshemardom.blogfa.com در آنجا ایمیلهایی نوشته شده است برای کسانی که میخواهند برای بنده ایمیل بفرستند ، برای روابط عمومی ایمیلی نوشته شده است از این طریق میتوانند با ما ارتباط برقرار کنند .یک نکته هم این است که همه میتوانند با ما تماس بگیرند . ما برای هیچکس محدودیتی قایل نیستیم هر کسی با ما تماس بگیرد ما با احترام کامل به وی پاسخ میدهیم حتی اگر از ماموران رژیم باشد. روابط ما روابطی منطقی هستند . هر کسی از ما سئوالی داشته باشد یا اگر اشتباهی از ما سر زده باشد اشتباه را انشاالله قبول میکنیم البته اگر اشتباه باشد. بعضی چیزها ممکن است در ذهن یک شخص اشتباه باشد ولی در واقعیت امر اشتباه نباشد این امکان هم است که یک انسان چیزی را اشتباه بداند و یکی دیگر آنرا اشتباه نداند ولی اینها میتوانند با همدیگر در یکجا کار کنند و با هم تفاهم داشته باشند
دکتر علیرضا نوریزاده : بسیار ممنون . حالا من یک سئوال دیگر دارم و شاید هم اندکی سئوال مشکلی باشد فردا در نظر بگیرید 20 تا از سربازان نیروهای انتظامی یا سپاه اینها وجدانشان بیدار میشود اینها دلشان نمیخواهد به روی مردم آتش بگشایند اینها از جنبش شما متاثر میشوند و میخواهند به جنبش شما بپیوندند و میخواهند شما نجاتشان دهید تا چه حد شما امکانات دارید برای کمک به این افراد در نیروهای مسلح؟
عبدالمالک ریگی : شما میدانید این سازمان علاوه بر اینکه فعالیت سیاسی دارد بیشترین فعالیتش فعالیت نظامی و تدافعی است برای این احتیاطات و محافظات در جنبش در سطح بالایی برنامهریزی شده است . شما خودتان بهتر میدانید با مطالعاتی که درباره جنبشهای چریکی داشتید و دارید. به هرر حال اگر کسانی باشند که کسی اینها را ضمانت کند که اینها واقعا هیچ مشکلی ندارند و برای ما خطرساز نیستند یا انسانهای مطمئنی هستند و اگر افرادی باشند که ما به آنها اعتماد نداشته باشیم قایل بر این هستیم که از آنها استفادههایی نه در کارهای نظامی بلکه کارهای اطلاعاتی در داخل و کارهای مختلف دیگر بکنیم وقتی این امتحانات را دادند بعد از آن این کار طبق برنامه جلوتر میرود و ما میتوانمی با آنها همکاری کنیم و هر نوع همکاری که آنها از ما بخواهند و در توان ما باشد آنها برایمان ایمیل بزنند و ما حاضر به همکاری هستیم و در حد خودمان حاضر به راهنمایی هم هستیم و برای تمام مردم ایران برای ما فرقی نمیکند تا بحال دوستان خدمات زیادی نه در عرصه سیاسی نظامی کارهای دیگری از جمله افرادی بودند که نمیتواستد از کشور خارج شوند اینها را ما خارج کردند و هر کاری دیگری که از دست ما بر بیاید و در توان ما باشد و میتوانند برای ما ایمیل بزنند و البته ما کوچکتر از آن هستیم که بتوانیم راهنمایی بکنیم کسی را ولی در هر صورت در حد توانمان حاضر به هر گونه کمک و همکاری هستیم.
دکتر علیرضا نوریزاده : آقای ریگی من دلم میخواهد امشب یک عهدی با هم ببندیم و در واقع یک پامی را به مردم ایران بدهیم رژیم موفق شد شما را تخریب کند بقول شما بعضی از اشتباهات را چنان مبالغهآمیز جلوهگر کرد که شما در نگاه بعضی تبدیل شدید به راهزنی که میآید و میکشد و رحم به کودک و بزرگ و جوان نمیکند دلم میخواهد آقای ریگی اینجا توضیح دهد چون با یکی از نظامیانی که شما آزاد کردید صحبت کردم خوشبختانه چون تعدادشان چند نفر است اینها نمیتوانند گریبانش را بگیرند که چرا شما با فلانی حرف زدید ولی حرفی که او به من زد این بود که در میان شما وقتیکه زندگی میکرد جز مهربانی و لطف و صداقت ندید و واقعا متاثر بود و گریه میکرد و میگفت که وقتی اینها آمدند و ما را آزاد کردند حتی در صورتی که خودشان هیچ چیزی نداشتند آنقدر مهربان بودند که تلاش کردند ما سربلند پیش زن و بچههایمان برویم حالا من وارد جزئیات نمیشوم. من میخواهم آقای ریگی شما به مردم ما بگویید که شما به هیچوجه قصد آدمکشی ندارید . شما قصد کشتن مامور را ندارید و واقعا مامران را هم هموطنان خود میدانید و فقط تقاضا و آرزوی شما این است که اینها آزار به مردم نرسانند مردم را نکشند ، جوانان مردم را اعدام نکنند و در صف دشمنان ملت ایران جا نگیرند .
عبدالمالک ریگی : من بارها این را گفتم و از مردم خواستم که قربانی تبلیغات و توطئههای رژیم نشوند چون مردم طبیعتا فقط تبلیغاتی که در اختیارشان قرار میگیرد توسط خبرگزاریهای رژیم است و شما میدانید مردم در داخل در یک چارچوبی محدود هستند فکرشان را استعمار کردند. خدا شاهد و گواه است بر این گفته من که تمام آن افرادی که در دست ما اسیر بودند و اکثریتشان ازاد شدند مگر کسانیکه جنایتکار بودند و البته جنایتشان در حد بسیار بزرگی بود که غیر قابل بخشیدن بوده است دیگر افراد آزاد شدند و طوری با آنها برخورد شده است که هر کسی هم از اینجا رفته است وقتی دوستان ما را در بغل گرفتند گریه کردند و از اینجا رفتند خدا اینجا حاضر و گواه است که این گفته من نه در حد غلو بلکه واقعیتی است که زمانیکه از اینجا رفتند دوستان ما را در آغوش گرفتند و گریه کردند و از اینجا رفتند حتی کسانی بودند که گفتند ما حاظریم همین جا با شما بنشینیم . و چون مشکلاتی امنیتی ما داشتیم مانع از این حضور شدیم.
دکتر علیرضا نوریزاده : من اینرا تایید میکنم چون با یکی از آنان صحبت کردم.
عبدالمالک ریگی : حتی یکی از کسانیکه تبلیغات کردند که اینرا شکنجه دادند و سایت انتخاب نوشته بود این مورد شکنجه واقع شده است رفت و شکایت کرد به دادگاه که این دروغ گفته و من در مدتی که آنجا بودم هیچگونه شکنجهای نبوده و دلیل دیگر ما این است که به هیچ یک از افرادی که توسط ما آزاد شدند اجازه مصاحبه با خبرنگارها را ندادند و با یهچ شبکهای اجازه صحبت کردن نداشتند حتی خود ما عهد دادیم که هر چیزی از ما دادید نه آنرا اضافه تر بگویید و نه چیزی کمتر چه خوبیهایی با شما شده و چه بدیهایی . و آنها با ما عهد کردند که ما هر آنچه را دیدیم به مردم انتقال میدهیم و آن چهرهای که ما زا شما در این مدت 5 ماه و یکسال و یا 6 ماه دیدیم آن چیز را ما به دنیای خارج انتقال میدهیم. و رژیم تا به حال از این مساله مانع شده و اجاره نمیهد با این افراد مصاحبهای صورت بگیرد .نمیگذارند اینها در تلویزیون ظاهر شوند و خود رژیم الان صحبت مرا می شنود و میداند چرا نمیگذارند اینها صحبت کنند . بله جوانانی را میگیرند ، شکنجه میدهند و طبیعی است وقتی یکی را بگیرند و شکنجه بدهند هر چیزی را به او بگویند همان را میگوید و بعد هم میگویند بگو ما با آمریکا بودیوم و با غیره بودیم همین آقای خامنهای را دست اینها بدهند و او را بزنند همان حرفها را میزند . این یک چیز طبیعی و معقولی است که این روش عقلاین نیست و موضعی که ما در پیش گرفتیم یک موضع کاملا عقلاین است ما با مسئولین نظام همیشه صحبت کردیم . من در اوایل دوران مبارزه روزی 2 تا 3 ساعت با تلفن خودم با مامورین اطلاعات ، وزارت و غیره صحبت میکردم و صحبت ما این بوده که ما نمیخواهیم این مساله بزرگ شود و به جنگ و درگیری کشیده شود و شما دست بردارید و آنها جوابهایشان خیلی جوابهای کلهگنده بود و حالا خودشان هم پشیمانند که چرا همان موقع با همان خواستههای کم ما قناعت نکردند و مشکل را حل نکردند.
دکتر علیرضا نوریزاده : آقای ریگی اجازه بدهید من از بینندگان عزیز و هموطنان عزیز خواهش میکنم سئوالهایی را که از آقای ریگی دارند با ما عنوان کنند و من این سئوالها را در برنامههای بعدی با آقای ریگی عنوان خواهم کرد بسیار مهم است که شما در این امر مشارکت داشته باشید . و بنده صادقانه میگویم تمام سئوالهای شما را با آقای ریگی عینا مطرح خواهم کرد و دیدید ایشان هم صادقانه میآید و جواب میدهد بنابراین من از ایشان قول میگیرم که پس از دریافت این سئوالها بنده از طریق ایمیل با ایشان تماس میگیرم و میتوانیم این برنامه را ادامه دهیم . چون به هر حال عبدالمالک ریگی امروز در ایران اسمی است که همگان میشناسند و در سطح بینالمللی هم اسمش مطرح شده است و من این بحث را پایان یافته نمیدانم و این را ادامه خواهم داد.
July 18, 2007 06:33 PM
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 10:41  توسط www.nourizadeh.com
|
متن مصاحبه عبدالمالک ريگی با تلويزيون کانال يک
در برنامه پنجره اي رو به خانه پدري مصا حبه اي يا عبدالقادر ريگي رهبر جنبش آزادي ايران (جندالله سابق ) انجام شد. يا سپاس از محمود براهویی نژاد كه در سايت خود پایگاه اطلاع رسانی زمان آنلاین متن مصاحبه تصويري را پياده كرده قسمت دوم آن را ميخوانيد...
پایگاه اطلاع رسانی زمان آنلاین
سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی
متن کامل قسمت دوم مصاحبه عبدالمالک ريگی با تلويزيون کانال يک
شب گذشته ( سه شنبه ) قسمت دوم مصاحبه دکتر علیرضا نوری زاده با عبدالمالک ریگی پخش شد.صرفنظر از رد یا تایید وی با توجه به شایعات گسترده ای که درباره دستگیری و یا زخمی شدن وی منتشر شده بود متن این مصاحبه از اهمیت خاصی برخوردار بود . به این جهت متن آنرا برایتان پیاده کرده ایم :
دکتر علیرضا نوریزاده : عبدالمالک ریگی فردیست که ناگهان ظهور کرد و پرآوازه شد . عملیات نظامی که او علیه نیروهای انتظامی رهبری کرد ضرباتی که به نیروی انتظامی زد بسیج بیش از 60 هزار پاسدار و نیروی نظامی به منطقه بلوچستان و اعدامهای زیادی که در آنجا رخ داد افراد بیگناهی که از طرفین در درگیریها کشته میشدند و به هر حال در درگیریها این مسایل پیش میآمد آقای ریگی در برنامه دیروز گفت که در درگیریهایی که پیش میآید افراد مختلفی در بلوچستان مسلح هستند ایشان تلاش کرده این افراد را زیر یک نظم و نظام در آورد که در این جبهه یک انسجام و هماهنگی باشد چه در برنامههای نظامی و چه در برنامههای سیاسی و چه در روابط دیپلماتیک. اشاره به روابط دیپلماتیک معنایش این است که این جبهه با خارج نیز در ارتباط است. ما خیلی صریح روشن خواهیم کرد که آیا آقای ریگی آنطور که نظام میگوید وابسته به آمریکاست و آمریکا او را حمایت میکند ، پاکستان حمایتش میکند ،کشورهای عربی منطقه پشتش هستند ؟ اینها را آقای ریگی توضیح میدهد چون آدمی است بسیار صریح و بسیار صادق در حرف زدن و من به وی گفتم که هیچ خط قرمزی ندارید . من همه چیز را علنا مطرح میکنم و شما هم باید پاسخ دهید . ایشان قبول کرد حال از ایشان سئوال میکنم که ابتدا هدف این جبهه را برایمان بگویند تا بعد به مسایل دیگر برسیم . سلام آقای ریگی
عبدالمالک ریگی : علیکالسلام به شما آقای نوریزاده و همه شنوندگان عزیزم. به صورت مختصر میگویم هدف از این حرکتی که ما کردیم فقط و فقط دفاع از خودمان بوده است ما هیچ چارهای برای دفاع غیر از اینکه اسلحه به دست بگیریم نداشتیم . من بارها و بارها این مسئله را در مصاحبههای مختلفی که در خبرگزاریها و رسانهها داشتم مطرح کردم که مردمی که در آن سوی دنیا هستند در آمریکا و اروپا و سایر نقاط باید شرایط ما را درک کنند که ما در شرایطی کاملا جنگی هستیم . در منطقهای که هر چیز ما در تهدید است و در معرض خطر است و خطر واقع شده است و فقط در معرض آن نیستیم . و ما هیچ چارهای نداشتیم به جز اینکه جبههگیری کنیم و در برابر اینها یک حالت تدافعی بگیریم و زمانیکه ما حالت تدافعی گرفتیم طبیعتا تمام دنیا متوجه ما شدند و حقیقتا ما از اول تصور هم نمیکردیم که این مساله تا اینجا طول بکشد و تا این حد در دنیا مهم شود . حتی اولین دفعهای که نیروهایی در منطقه آمدند و ما میخواستیم علیه اینها عملیاتی انجام دهیم اولین بار فکر ما و دوستانمان این بود که این اولین و آخرین بار ما خواهد بود. فکر ما این بود که ما میرویم و با اینها میجنگیم و کشته میشویم . یعنی اصلا تصور این را نداشتیم که زنده بمانیم و زندگی کنیم و این مبارزه را ادامه دهیم . تصور ما از مبارزه یک تصور کوتاهی بود و صادقانه چند نفر دوستی که با هم بودیم عهد و پیمان کردیم و گفتیم میرویم. زمانی که این نیروها را ما زدیم و موفق شدیم و تاثیرش را در جامعه دیدیم و تشویق و حمایت مردم و ترس و خوفی را که در نیروهای نظام و خود نظام ایجاد شده بود خود ما تعجب کردیم . که ما تواستیم چنین ضربه مهمی به دولت بزنیم و اینقدر تاثیرگذار باشد و این مشوق ما شد تا ما دیگر مردم و جوانان را در این راه بیاوریم تا اینها هم مبارزه کنند و این نیروهایی را که به منطقه آمدهاند و مردم را میزنند اینها را از منطقه بیرون کنند تا اینکه کمکم به صورت سازمانی و جنبشی رشد کردیم و اهدافمان را مشخص کردیم و مردم را در حول و محور همین اهداف جمع کردیم . مهمتری هدف ما در اوایل این بود که رژیم را تحت فشار بگذاریم تا به خواستههای ما جامه عمل بپوشاند و به حقوق ملی و مذهبی مردم اهل سنت بلوچستان رسیدگی شود.این چیزی بود که در ابتدا بود و زمایکه مبارزات رشد کردند و مطالعات دوستان در زمینههای مختلف آغاز شد به این نتیجه رسیدیم که این جنبش میتواند در سطح وسیعی فعالیت کند و مردم بینهایت از جنبش استقبال کردند با کمکهای مالی و مردمی خودشان از هر طریق و آنچنان ما را مورد تشویق قرار دادند که خودمان هم باور نمیکردیم که به چنین جایگاهی در بین مردم دست پیدا کردیم و اینها همه به خاطر صداقت دوستان و مبارزین و نصرت و مدد الهی بود که شامل حال ما شد و دعای پدران و مادرانی که فرزندانشان توسط اینها کشته شده بودند . زمانیکه با این نتیجه رسیدیم که این رژیم حقدادنی نیست یعنی حاضر نیست با وجود خودش به ما حق بدهد ما هم طبیعتا اینرا یکی از اهداف خود قرار دادیم که باید این رژیم از بین برود و یک سیستم مردمی و یک نظام مردمی سر کار بیاید که حقوق تمام انسانها را رسمیت بدهد اعم از هر مذهب و قومیتی و نظامی بیاید که به منشور حقوق بشر سازمان مل متحد احترام بگذارد نظامی بیاید که در الویت برنامههای خود خدمت به مردم و همچنین آزادیهای فردی ، سیاسی ، اجتماعی را به مردم بدهد و آزادیهایی که سبب رشد جامعه و افراد میشود و تبیعیض ، جنایت و بیعدالتی چه به نام مذهب چه به نام ملیت و ... برچیده شوند و الان هم هدف ما همین است . و رژیم خواست که مردم را از ما دور کند . در داخل بین مردم بلوچستان گفت که اینها وابسته به آمریکا و ... هستند در بیرون تبلیغات کرد که اینها وابسته به القاعده و طالبان هستند و البته ناگفته نماند بعضی خطاها و استباهات هم سبب شد که این تبلیغات در ذهن مردم بیشتر اثر بگذارد.
ما خیلی زود متوجه شدیم و اصلاحات زیادی را پیدا کردیم و لاان هم بحمدالله در همین جایگاهی هستیم که شما خودتان هم مطلع هستید.
دکتر علیرضا نوریزاده : آقای ریگی شما با آمریکاییها تماس دارید؟
عبدالمالک ریگی : ما به همه دنیا احترام میگذاریم اما با هیچ دولتی ارتباط نداشتیم و ارتباط نداریم . بنده بر این باور هستم که هر سازمانی تا زمانی پیروزی و عزت دارد که مستقل در فکر و مستقل در عمل و مستقل در رای بشاد و فقط وابسته به آن مردمی باشد که بخاطر آن مردم دارد مبارزه میکند هر سازمانی که وابسته به مردم خودش بود آن سازمان و جنبش موفق میشود و میتواند برای همان اهدافی که سعادت آن مردم در آن است گام بردارد.و هر جنبشی که وابسته به غرب و شرق و یا هر جای دیگری باشد آن جنبش نمیتواند برای مردم خود مفید واقع شود بلکه بعنوان عاملی در دست آنها و برای اهداف آنها استفاده میشود نه برای اهداف خود ما . الان شما در نظر بگیرید که آمریکاییها و اروپاییها بیشترین مسئلهشان با ایران مسئله اتمی است جان هزاران انسان در اینجا و حقوق بشر مسایلی فرعی برای آنها هستند و چندان مهم نیستند اهمیتی که برای آنها در ایران اهمیت دارد مساله اتمی است و این نشان میدهد که آنها برای ما دل نسوختهاند هر کسی به فکر خودش است و اینرا از قدیم گفتند و این یک واقعیت است.و هر کس منافع خود را در نظر میگیرد. ما ارتباطی نداشتیم و ارتباطی نداریم و من قبلا هم در مصاحبههیام گفتم که اگر این سازمانی با جایی ارتباطی میداشت که حداقل برای همان چند دههای که میخواستند از آن استفاده کنند در اختیار سازمان پول و امکانات قرار میداد این سازمان میتوانست در هر ماه دهها عملیات انجام دهد و این نیروها را مجبور به عقبنشینی کند . اینهایی که الان موضع گرفتند. شما خودتان در جریان هستید که هر ماه چندین تن از بچههای بلوچ را در کوچه و خیابان میآورد برای اینکه از همان بدو تولد یک رعب و وحشتی ایجاد کنند اینها جوانان بلوچ را در کوچهها و خیابانها اعدام میکنند . ولی ما در این فکر بودم که این سازمان در فکر ، در عمل و در همه چیز مستقل باشد وابسته به مردم خود باشد و در راستای مردم خود حرکت کند و نه در راستای اهداف دیگران و آلت دست دیگران باشد.
دکتر علیرضا نوریزاده : بسیار ممنونم از توضیحات شما آقای ریگی . سئوال دیگری که من از شما دارم در ارتباط با تماسهای شما با گروههای مخالف جمهوری اسلامی است رژیم جمهوری اسلامی همزمان با پخش فیلمهایی از مجاهدین خلق که با رژیم صدام حسین در تماسند یا روبوسی میکنند با صدام حسین یا طهیسرمضان یا دیگران یا در حال دادن اطلاعات به اینها هستند اینها را تلویزیون رژیم بعد از خبر پخش میکند و همزمان با این شایعاتی کردند که حتی یکبار خبری را از شما تلویزیون مجاهدین پخش کرده بود اینرا بهانه کردند برای اینکه شما مرتبط با این سازمان هستید و این سازمان در واقع اسلحه و مهمات برای مشا میآورد که البته ادعای بیربطی است من میخواهم از زبان خود شما بشنوم که اولا شما با گروههای مخالف جمهوری اسلامی تماسی دارید؟ آیا با سازمان مجاهدین خلق ارتباطی به این وسعت دارید که رژیم ادعا میکند و پیش شرط شما برای همدلی و همبستگی با گروههای دیگر چیست؟
عبدالمالک ریگی : اول از همه این نکته را بگویم که یک سازمان در این شرایط ناگزیر است که حداقل با اپوزیسیون در ارتباط باشد البته این هم مهم است که این سازمان تعریفی را برای روابط خود مشخص کرده است در خصوص هر سازمان و جنبشی با در نظر گرفتن سابقه آن سازمان و حرکات آن که تا چه حد به نفع ملت بودند و تا چه حد به ضرر ملت. در خصوص مجاهدین خلق که شما سئوال کردید خودتام هم گفتید و بنده هم تاکید میکنم که روابط ما ممکن است در حد چند ایمیل باشد و بس . و این روابطی ناگزیر هستند . اگر موفقیتی برای ما آمده آنها برای ما تبریک فرستادند به همان ایمیل عمومی جنبش نه اینکه روابط خاصی با افراد خاصی باشد یا ما هم اگر تحریمهایی از آنها برداشته شده یا موفقیتهایی برای آنها بوده ما هم اظهار مسرت کردیم و این روابط هم محدود است در حد همان مسئولین روابط و رابطهای عمیق و رابطهای فکری و رابطهای بر اساس معیارهایی که برای اپوزیسیون داریم یعنی اتحاد و همدلی همه حول محور چند فعالیت مشترک آنطور چیزی نبوده و بیشترین ارتباط را ما با سازمانهاای داشتیم که با روشهای مسالمتآمیز دارند فعالیت میکنند و به ملت احترام زیادی قایل هستند و در دل ملت هم جایگاهی دارند. اگر در این خصوص شما سئوال دیگری دارم بنده حاضرم جواب بدهم.
دکتر علیرضا نوریزاده : جناب ریگی اول شما ایمیلتان را بگویید که مردم با شما تماس بگیرند. در داخل کشور جوانان ، دانشجویان ، مردم ما همه اقوام ایرانی در اینجا و آنجا ممکن است سئوالهایی داشته باشند یا مسایلی را با شما مطرح کنند یا پیشنهاداتی داشته باشند
عبدالمالک ریگی : بهترین راه ارتباطی ما وبلاگی است به نشانی http://www.jonbeshemardom.blogfa.com در آنجا ایمیلهایی نوشته شده است برای کسانی که میخواهند برای بنده ایمیل بفرستند ، برای روابط عمومی ایمیلی نوشته شده است از این طریق میتوانند با ما ارتباط برقرار کنند .یک نکته هم این است که همه میتوانند با ما تماس بگیرند . ما برای هیچکس محدودیتی قایل نیستیم هر کسی با ما تماس بگیرد ما با احترام کامل به وی پاسخ میدهیم حتی اگر از ماموران رژیم باشد. روابط ما روابطی منطقی هستند . هر کسی از ما سئوالی داشته باشد یا اگر اشتباهی از ما سر زده باشد اشتباه را انشاالله قبول میکنیم البته اگر اشتباه باشد. بعضی چیزها ممکن است در ذهن یک شخص اشتباه باشد ولی در واقعیت امر اشتباه نباشد این امکان هم است که یک انسان چیزی را اشتباه بداند و یکی دیگر آنرا اشتباه نداند ولی اینها میتوانند با همدیگر در یکجا کار کنند و با هم تفاهم داشته باشند
دکتر علیرضا نوریزاده : بسیار ممنون . حالا من یک سئوال دیگر دارم و شاید هم اندکی سئوال مشکلی باشد فردا در نظر بگیرید 20 تا از سربازان نیروهای انتظامی یا سپاه اینها وجدانشان بیدار میشود اینها دلشان نمیخواهد به روی مردم آتش بگشایند اینها از جنبش شما متاثر میشوند و میخواهند به جنبش شما بپیوندند و میخواهند شما نجاتشان دهید تا چه حد شما امکانات دارید برای کمک به این افراد در نیروهای مسلح؟
عبدالمالک ریگی : شما میدانید این سازمان علاوه بر اینکه فعالیت سیاسی دارد بیشترین فعالیتش فعالیت نظامی و تدافعی است برای این احتیاطات و محافظات در جنبش در سطح بالایی برنامهریزی شده است . شما خودتان بهتر میدانید با مطالعاتی که درباره جنبشهای چریکی داشتید و دارید. به هرر حال اگر کسانی باشند که کسی اینها را ضمانت کند که اینها واقعا هیچ مشکلی ندارند و برای ما خطرساز نیستند یا انسانهای مطمئنی هستند و اگر افرادی باشند که ما به آنها اعتماد نداشته باشیم قایل بر این هستیم که از آنها استفادههایی نه در کارهای نظامی بلکه کارهای اطلاعاتی در داخل و کارهای مختلف دیگر بکنیم وقتی این امتحانات را دادند بعد از آن این کار طبق برنامه جلوتر میرود و ما میتوانمی با آنها همکاری کنیم و هر نوع همکاری که آنها از ما بخواهند و در توان ما باشد آنها برایمان ایمیل بزنند و ما حاضر به همکاری هستیم و در حد خودمان حاضر به راهنمایی هم هستیم و برای تمام مردم ایران برای ما فرقی نمیکند تا بحال دوستان خدمات زیادی نه در عرصه سیاسی نظامی کارهای دیگری از جمله افرادی بودند که نمیتواستد از کشور خارج شوند اینها را ما خارج کردند و هر کاری دیگری که از دست ما بر بیاید و در توان ما باشد و میتوانند برای ما ایمیل بزنند و البته ما کوچکتر از آن هستیم که بتوانیم راهنمایی بکنیم کسی را ولی در هر صورت در حد توانمان حاضر به هر گونه کمک و همکاری هستیم.
دکتر علیرضا نوریزاده : آقای ریگی من دلم میخواهد امشب یک عهدی با هم ببندیم و در واقع یک پامی را به مردم ایران بدهیم رژیم موفق شد شما را تخریب کند بقول شما بعضی از اشتباهات را چنان مبالغهآمیز جلوهگر کرد که شما در نگاه بعضی تبدیل شدید به راهزنی که میآید و میکشد و رحم به کودک و بزرگ و جوان نمیکند دلم میخواهد آقای ریگی اینجا توضیح دهد چون با یکی از نظامیانی که شما آزاد کردید صحبت کردم خوشبختانه چون تعدادشان چند نفر است اینها نمیتوانند گریبانش را بگیرند که چرا شما با فلانی حرف زدید ولی حرفی که او به من زد این بود که در میان شما وقتیکه زندگی میکرد جز مهربانی و لطف و صداقت ندید و واقعا متاثر بود و گریه میکرد و میگفت که وقتی اینها آمدند و ما را آزاد کردند حتی در صورتی که خودشان هیچ چیزی نداشتند آنقدر مهربان بودند که تلاش کردند ما سربلند پیش زن و بچههایمان برویم حالا من وارد جزئیات نمیشوم. من میخواهم آقای ریگی شما به مردم ما بگویید که شما به هیچوجه قصد آدمکشی ندارید . شما قصد کشتن مامور را ندارید و واقعا مامران را هم هموطنان خود میدانید و فقط تقاضا و آرزوی شما این است که اینها آزار به مردم نرسانند مردم را نکشند ، جوانان مردم را اعدام نکنند و در صف دشمنان ملت ایران جا نگیرند .
عبدالمالک ریگی : من بارها این را گفتم و از مردم خواستم که قربانی تبلیغات و توطئههای رژیم نشوند چون مردم طبیعتا فقط تبلیغاتی که در اختیارشان قرار میگیرد توسط خبرگزاریهای رژیم است و شما میدانید مردم در داخل در یک چارچوبی محدود هستند فکرشان را استعمار کردند. خدا شاهد و گواه است بر این گفته من که تمام آن افرادی که در دست ما اسیر بودند و اکثریتشان ازاد شدند مگر کسانیکه جنایتکار بودند و البته جنایتشان در حد بسیار بزرگی بود که غیر قابل بخشیدن بوده است دیگر افراد آزاد شدند و طوری با آنها برخورد شده است که هر کسی هم از اینجا رفته است وقتی دوستان ما را در بغل گرفتند گریه کردند و از اینجا رفتند خدا اینجا حاضر و گواه است که این گفته من نه در حد غلو بلکه واقعیتی است که زمانیکه از اینجا رفتند دوستان ما را در آغوش گرفتند و گریه کردند و از اینجا رفتند حتی کسانی بودند که گفتند ما حاظریم همین جا با شما بنشینیم . و چون مشکلاتی امنیتی ما داشتیم مانع از این حضور شدیم.
دکتر علیرضا نوریزاده : من اینرا تایید میکنم چون با یکی از آنان صحبت کردم.
عبدالمالک ریگی : حتی یکی از کسانیکه تبلیغات کردند که اینرا شکنجه دادند و سایت انتخاب نوشته بود این مورد شکنجه واقع شده است رفت و شکایت کرد به دادگاه که این دروغ گفته و من در مدتی که آنجا بودم هیچگونه شکنجهای نبوده و دلیل دیگر ما این است که به هیچ یک از افرادی که توسط ما آزاد شدند اجازه مصاحبه با خبرنگارها را ندادند و با یهچ شبکهای اجازه صحبت کردن نداشتند حتی خود ما عهد دادیم که هر چیزی از ما دادید نه آنرا اضافه تر بگویید و نه چیزی کمتر چه خوبیهایی با شما شده و چه بدیهایی . و آنها با ما عهد کردند که ما هر آنچه را دیدیم به مردم انتقال میدهیم و آن چهرهای که ما زا شما در این مدت 5 ماه و یکسال و یا 6 ماه دیدیم آن چیز را ما به دنیای خارج انتقال میدهیم. و رژیم تا به حال از این مساله مانع شده و اجاره نمیهد با این افراد مصاحبهای صورت بگیرد .نمیگذارند اینها در تلویزیون ظاهر شوند و خود رژیم الان صحبت مرا می شنود و میداند چرا نمیگذارند اینها صحبت کنند . بله جوانانی را میگیرند ، شکنجه میدهند و طبیعی است وقتی یکی را بگیرند و شکنجه بدهند هر چیزی را به او بگویند همان را میگوید و بعد هم میگویند بگو ما با آمریکا بودیوم و با غیره بودیم همین آقای خامنهای را دست اینها بدهند و او را بزنند همان حرفها را میزند . این یک چیز طبیعی و معقولی است که این روش عقلاین نیست و موضعی که ما در پیش گرفتیم یک موضع کاملا عقلاین است ما با مسئولین نظام همیشه صحبت کردیم . من در اوایل دوران مبارزه روزی 2 تا 3 ساعت با تلفن خودم با مامورین اطلاعات ، وزارت و غیره صحبت میکردم و صحبت ما این بوده که ما نمیخواهیم این مساله بزرگ شود و به جنگ و درگیری کشیده شود و شما دست بردارید و آنها جوابهایشان خیلی جوابهای کلهگنده بود و حالا خودشان هم پشیمانند که چرا همان موقع با همان خواستههای کم ما قناعت نکردند و مشکل را حل نکردند.
دکتر علیرضا نوریزاده : آقای ریگی اجازه بدهید من از بینندگان عزیز و هموطنان عزیز خواهش میکنم سئوالهایی را که از آقای ریگی دارند با ما عنوان کنند و من این سئوالها را در برنامههای بعدی با آقای ریگی عنوان خواهم کرد بسیار مهم است که شما در این امر مشارکت داشته باشید . و بنده صادقانه میگویم تمام سئوالهای شما را با آقای ریگی عینا مطرح خواهم کرد و دیدید ایشان هم صادقانه میآید و جواب میدهد بنابراین من از ایشان قول میگیرم که پس از دریافت این سئوالها بنده از طریق ایمیل با ایشان تماس میگیرم و میتوانیم این برنامه را ادامه دهیم . چون به هر حال عبدالمالک ریگی امروز در ایران اسمی است که همگان میشناسند و در سطح بینالمللی هم اسمش مطرح شده است و من این بحث را پایان یافته نمیدانم و این را ادامه خواهم داد.
July 18, 2007 06:33 PM
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 10:39  توسط www.nourizadeh.com
|
یکهفته با خبر
سه شنبه 3 تا جمعه 6 ژوئیه
پیشدرآمد: موج تازه ای از مهاجران ایرانی به ینگه دنیا بالا گرفته است. این مهاجران از ایران نمی آیند بلکه اغلب آنهائی هستند که هنگام ترک خانه پدری هم به دلیل دوری راه و هم مشکلات ورود به آمریکا و در بسیاری از موارد به این امید که دوران غربت کوتاه باشد، گوشه ای نزدیکتر به خانه پدری را در اروپا برگزیدند و یا در مواردی برایشان برگزیدند (منظورم پناهندگان به UN است). اینها با رسیدن به میانه عمر، بزرگ شدن فرزندان، کمبود آفتاب و ناامیدی از زیارت قریب الوقوع آنجا که دلشان را جا گذاشته اند و استخوانهای پدر و مادر و خاطره های کودکی را، حالا که یک گذرنامه معتبر اروپائی در جیب دارند به فکر اقامت در سرزمینی افتاده اند که از نظر طبیعت و آب و هوا و تنوع فرهنگها و تسامح و تساهل در رفتار انسانهایش، یک ایران با ابعاد بزرگتر و پیشرفته تر است...
اینجا نیز مثل خانه پدری کم و بیش میتوان هوای چهارفصل را همزمان در گوشه و کنارش حس کرد. دریا به گسترده ترین شکل شرق و غرب و جنوبش را در بر گرفته، و کوههای سر به فلک کشیده با جنگلهای انبوه و چشم اندازهائی که بعضاً مناظری شبیه در چهار گوشه ایران را تداعی میکند به ایالات متحده آمریکا، چهرهای متفاوت در میان کشورهای جهان داده است.
از آنجا که در این سرزمین همه به نوعی از راه رسیده اند، یکی دویست سال پیش، آن دگری صد سال پیش و حالا نسل سوم و چهارم و پنجم آنها به عنوان امریکاییهای خالص معرفی میشوند، در کنار آنها که پنجاه و سی و بیست و ده سال پیش آمده اند اما با داشتن ملیت آمریکائی به همان اندازه از حقوق و مزایای شهروندی برخوردارند که بازماندگان نسل اول مهاجران. فرزند یک ایرانی که بیست سال پیش به آمریکا مهاجرت کرده و در این خاک صاحب فرزند شده است، میتواند در کنار فرزند یک آمریکائی با ریشه سه قرنه، در انتخابات کنگره و ریاست جمهوری نامزد شود. کسی از او ایراد نمیگیرد که چون پدرت ایرانی است بنابراین با توجه به آتش زدن پرچم آمریکا در ایران و مرگ بر آمریکا سر دادن در خیابانهای تهران، شایستگی نامزدی در انتخابات را نداری. هر بار به آمریکا میآیم نخست از اینهمه تضاد که در کنار هم به نوعی به یک تفاهم دائمی رسیدهاند شگفتی زده میشوم.
از 11 سپتامبر به بعد، دولت بوش با تشکیل وزارت خانه ای که کارش نظارت بر امنیت ملی و پیشگیری از حوادثی است که دشمنان رو به افزایش آمریکا قصد دست زدن به آن را دارند، به اعتراف دوست و دشمن موفق شده است جلوی صدها طرح و توطئه تروریستی را بگیرد. به عبارت دیگر از آن تاریخ به بعد هیچ نوع عملیاتی که رنگ و طعم و نوع عملیات تروریستی اسلامیها را داشته باشد در آمریکا انجام نگرفته است. و رویاروئی ایالات متحده با تروریستها به خارج مرزهای آمریکا در عراق و افغانستان و چند نقطه دیگر منتقل شده است. در عین حال ناکامی در برقراری آرامش در عراق وحضور یک مجموعه قدرتمند ضد جنگ در رسانه های آمریکائی به همراه دمکراتهائی که بدون شک اگر ریاست جمهوری را در اختیار داشته باشند صد بار بیشتر از جمهوری خواهان دلمشغول امنیت اسرائیل و محاربه با دشمنانش خواهند بود، اما امروز زمین و زمان را به هم می بافند تا در تمام زمینه ها حتی اقتصاد که بوش و دولتش در آن دستاوردهای چشمگیر داشته اند او را زیر سؤال ببرند، فضائی نه چندان مساعد برای جنگ احتمالی دیگری به وجود آورده، و با توجه به همین فضا و نوع نگرش شهروندان آمریکائی به یک ماجراجوئی تازه نظامی هزاران کیلومتر آنسوی مرزهای آمریکا، شماری از کارشناسان و تحلیلگران بر این باورند که خطر حمله نظامی آمریکا به ایران کاملاً برطرف شده و به احتمال زیاد در تهران کسانی از صف قدرتمداران و در رأس آنها سید علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی این برداشت را به عنوان واقعیت مطلق پذیرفته اند به همین دلیل نیز به گربه رقصانیهای خود شتاب بیشتری داده اند و در عراق و افغانستان با سلاح وعتاد و البته دلار بیشتری وارد کارزار غیرمستقیم با آمریکا و تا حدودی بریتانیا شده اند.
بی آنکه این نوع برداشتها ذره ای در باور من خلل ایجاد کند که حمله نظامی به خانه پدری صورت نخواهد گرفت، حال آنکه به دلیل گفتگو با کسانی که اینسو در تصمیم گیریهای کلان نظر و سخنشان حجت است میدانم خطر جنگ جدی است و سرزمین ما در تهدید یک هجوم الکترونیکی ـ موشکی کلان قرار گرفته است، به چند نکته اشاره میکنم بیآنکه به جزئیائی بپردازم که ذکر کردن آن بیشتر سبب اضطراب و وحشت هموطنانم خواهد شد تا بیان حقیقت و شرح اقعیت.
پرل هاربر خلیج فارس
1 ـ یکی از رخدادهائی که میتواند شعله ور شدن آتش جنگ را تسریع کند، تکرار حادثه ای شبیه به بمباران بندر پرل هاربر توسط هواپیماهای ژاپنی در نیمه راه جنگ جهانی دوم است. یک لحظه فرض کنید رویای جنون آمیز حسین بازجوی شریعتمداری نماینده سیدعلی آقا و مدیر مؤسسه کیهان تحقق پیدا کند و مثلاً عده ای از برادران مجاهد و مؤمن سپاه پاسداران، با یک قایق سریع السیر به سوی یکی از ناوها و یا ناوچه های آمریکائی در خلیج فارس حرکت کنند و از فاصله نزدیکی با پرتاب موشکی به این شناور آمریکائی باعث قتل و جرح شماری از نظامیان آمریکائی شوند. یا فرض کنید سپاه یکی از هواپیماهای بدون سرنشین که از راه دور کنترل میشود را با مقداری مواد منفجره به یک ناو آمریکائی بکوبد. مطمئن باشید در صورت وقوع چنین حادثه ای، دولت آمریکا طی فقط چند ساعت قادر خواهد بود فضای داخل آمریکا را به چنان فضائی تبدیل کند که خرد و کلان خواستار مجازات ایران و انتقام گرفتن از سربازان کشته و مجروحشان شوند.
2 ـ به جز گزینه پرل هاربر، حادثه دیگری که زمینه ساز حمله نظامی به ایران خواهد شد کشف ارتباط ارگانهای نظامی و امنیتی رژیم با یک یا چند حادثه تروریستی بزرگ در عراق است که به قتل و جرح شمار زیادی از سربازان آمریکائی منجر شود. (قتل سربازان انگلیسی نیز میتواند نمک و فلفل آشی را که برای رژیم پخته اند بیشتر کند).
از فردای حادثه کربلا که طی آن یک اتومبیل نظامی شبیه به خودروهای آمریکائی با 8 سرنشین که شباهت زیادی به آمریکائیها داشتند با همکاری سربازان عراقی که مأمور حفاظت از یک قرارگاه سربازان آمریکائی بودند به ساختمان ورودی قرارگاه راه یافتند با این هدف که 5 نظامی مستقر در ساختمان را به اسارت گیرند. به علت مقاومت نظامیان آمریکائی و رد و بدل شدن آتش، مهاجمان فقط توانستند با یک اسیر نیمه جان و سه کشته محل را ترک کنند. اسیر نیمه جان نیز در راه درگذشت. فیلم هجوم به قرارگاه که جزئیات ماجرا را نیز ثبت کرده بود هفته ها مورد بررسی و بحث و فحص قرار گرفت و سرانجام آشکار شد واحدهائی از سپاه قدس، حزب الله لبنان و شماری از ترکمنهای شیعه عراق که پوستی روشن و چشمانی آبی دارند ضمن آموزشهای سخت و طولانی به صورت گروههای 5 تا 7 نفره برای انجام یک سلسله عملیات خطرناک جهت به اسارت گرفتن سربازان و افسران آمریکائی و انگلیسی در جنوب عراق و شهرهای شیعه نشین مستقر شده اند. دستگیری تنی چند از اعضای شبکه توسط انگلیسیها و سپس مغز متفکر شبکه توسط آمریکائیها پرده از روی طرحی برداشته است که اجرای آن بدون شک واکنشی همه گیر را به همراه خواهد داشت.
3 ـ زمینه ساز سوم یک حمله همه گیر (بدون استفاده از نیروی زمینی) با استفاده از هواپیما و موشکهای کروز توسط نیروی هوائی و دریائی اسرائیل، انجام یک سلسله عملیات تروریستی گسترده علیه اسرائیل توسط حماس، جهاد اسلامی و یا حزب الله لبنان است. حتماً نباید این عملیات از سوی تهران هدایت شود، سوریه نیز قادر است با دادن فرمان به گروهکهای فلسطینی زیر فرمانش نظیر حادثه ای را که در جنوب لبنان منجر به قتل 7 سرباز اسپانیائی زیر چتر یونیفل (کلاه آبیهای سازمان ملل) شد، علیه اسرائیل انجام دهد. در واشنگتن خیلیها نگران چنین حادثه ای هستند. حتی یکی از کارشناسان که با پنتاگون درارتباط است میگفت ما میتوانیم ناخواسته و در پی حمله هوائی اسرائیل به بعضی از تأسیسات اتمی و نظامی ایران، و واکنش تند جمهوری اسلامی مثلاً با پرتاب موشکهائی به سوی تأسیسات نظامی و نفتی در حاشیه خلیج فارس، به نبردی همه سویه کشیده شویم.
4 ـ و سرانجام مورد چهارم که زمینه ساز شروع حمله ویرانگرانه به خانه پدری است، تأیید اطلاعاتی است که آمریکائیها و اسرائیلیها در ماههای اخیر از منابع خود در درون سپاه و تأسیسات اتمی ایران به دست آورده اند. این اطلاعات حکایت از آن دارد که رژیم حداکثر تا یکسال دیگر مواد لازم را برای تولید دو بمب هسته ای کثیف در اختیار خواهد داشت. در یکی از مراکز تحقیقات استراتژیک در واشنگتن نقشه ای را دیدم که در آن 80 مرکز زیرزمینی تحقیقات اتمی و تولید سلاح در ایران مشخص شده بود. شماری از این مراکز در جوار چند شهر بزرگ در شمال، مرکز و جنوب غربی ایران بود. با توجه به نوع موشکهائی که برای کوبیدن مراکز زیرزمینی مورد استفاده قرار میگیرد (و نمونه هائی از آن را در حمله به غارهای بلندیهای تورابورا در افغانستان مشاهده کردیم) بدون تردید تلفات انسانی چنین حمله ای بسیار زیاد خواهد بود. با توجه به آنچه ذکر شد آیا میتوان خوشبینی بعضی از ساده اندیشان را در ایران نسبت به برطرف شدن خطرات جنگ، تنها ناشی از جهل و یا حماقت دانست؟ من چنین نمی اندیشم به گمان من در جمع هیأت حاکمه ایران، علاوه بر حضور جمعی از عوامل و جاسوسان کهنه کار و با تجربه سازمانهای جاسوسی غرب و اسرائیل، کسانی نیز از نوع احمدی نژاد هستند که واقعاً گمان میکنند ویرانی ایران، تنها مأموریت آنهاست چون ظاهراً امام زمانشان در پی این ویرانی از خرابه های ری و یا اطراف قم علم نجات بشریت را بر میافرازد و البته احمدی نژاد و فاطمه خانم رجبی و غلامحسین الهام نیز در رکابشان شمشیر خواهند زد. و البته فاطمه خانم میتواند همان زن ریشداری باشد که به گفته مجلسی امام را به قتل میرساند تا فرمان کن فیکون از بالا صادر شود.
هر بار به واشنگتن می آیم با شنیدن مطالبی که بر نگرانی هایم میافزاید با اندوه و اضطراب بیشتری به خانه تبعید ی ام باز میگردم. در پی رویدادهای اخیر در انگلیس و کشف یک سلسله طرحهای تروریستی، و بالا گرفتن آتش درگیریها و انتحاری ها و رسولان نفرت و کین در عراق و افغانستان و لبنان و فلسطین، بحثها در پایتخت ینگه د نیا، دیگر گرد محور چگونگی برخورد با القاعده و جهاد و جیش المهدی و حماس و حزب الله دور نمیزند. حالا همه از خطای بزرگ میگویند اینکه چرا به جای رفتن به سراغ ام الفساد، صدام را برداشتند که در دشمنی با اهل ولایت فقیه، آتشی تندتر از آنها داشت. از یک سفیر سابق آمریکائی که حالا مشاور ارشد مرکز مطالعات بزرگی در واشنگتن است شنیدم که میگفت؛ همه راههای ترور به تهران ختم میشود. بعد به گزارشی اشاره کرد که اخیراً توسط کمیته ای مشترک از کارشناسان پنتاگون، وزارت امنیت داخلی و سازمان اطلاعات مرکزی برای رئیس جمهوری نوشته شده است. بر پایه این گزارش جمهوری اسلامی هم اکنون مهمترین منبع مالی و تسلیحاتی و آموزشی برای 8 گروه شناخته شده تروریستی و شبه تروریستی در خاورمیانه، منبع درجه دو و سه برای 11 گروه دیگر از جمله القاعده و طالبان، و منبع مالی گاه به گاه برای 7 گروه افراطی در شرق آسیا و آفریقاست. همین گزارش به سلول های تروریستی اشاره میکند که با پول رژیم و آموزش سپاه در چند کشور آمریکای لاتین برپا شده است. افراد این سلول ها را شیعیان مهاجر لبنانی و جمع اندکی از عراقیها تشکیل میدهند. روز به روز مقامات تصمیم گیرنده در واشنگتن بیشتر قانع میشوند که به جز برخورد سنگین و همه جانبه با جمهوری اسلامی، مبارزه با تروریسم اسلامی به جائی نخواهد رسید. و غلبه بر گروهی در مثلاً افغانستان به هیچ روی از ابعاد خطر ترور در عراق نخواهد کاست چرا که حکومتی در منطقه هست که سالیانه 60 تا 70 میلیارد دلار نفت میفروشد و بخش مهمی از این درآمد را نه برای رفاه مردم ایران و توسعه و پیشرفت کشور، بلکه برای گسترش امپراتوری ترور هزینه میکند.
میدانم هنوز هم شماری از هموطنانم خطر شعله ور شدن یک جنگ هستی سوز را باور ندارند و بعضی نیز اوهامی را که رژیم در ارتباط با قدرت نظامی و توان دفاعی اش از جعبه های تصویر و صوت پخش میکند، باور کرده اند. این هموطنان اگر فقط میدانستند در ماههای اخیر آمریکائیها چه نوع سلاح و عتاد جنگی به خلیج فارس و حاشیه آن آورده اند، و از یک دهم اطلاعات مربوط به تمرینهای مشترک نظامی آمریکا و اسرائیل باخبر بودند در نگرانی و وحشت من شریک میشدند. هموطنان من، خطر جدی است، رژیمی جاهل و سرکوبگر به جای اندیشیدن به سرنوشت ملتی که در 28 سال گذشته از یک ملت سربلند آزادیخواه به ملتی مقهور و سر به گریبان تبدیل شده، فعلاً در اندیشه آن است که مبادا بیرون افتادن چند تار موی زنان کروبیان را به فغان آورد و موی ژل زده پسران اسباب تکدر خاطر افلاکیان شود. زمین را رها کرده اند و در اندیشه آسمانند. جامعه ای را به انحطاط کشانده خطوط فرضی قرمز اخلاقی را یکسره پاک کرده اند، و هرهری مذهبی و تظاهر و نفاق و تقیه را جانشین ایمان و باور قلبی کرده اند. پیش از انقلاب نیمی از جامعه ایمان و اعتقادی واقعی داشت و نیم دیگر نیز به نیمه نخست و باورهایش احترام میگذاشت. حال اما 90 درصد جامعه، اگر هم تظاهر به ایمان و دینداری میکنند از سر ترس و نفاق است و چون مجال مییابند همه باورها را به سخره میگیرند. به گمان من هیچگاه در تاریخ ایران، جامعه ای تا این حد ضد دین نداشته ایم. در عین حال مفاهیمی مثل حب الوطن( عشق به وطن)، و آرزوی اعتلا و سربلندی خانه پدری، به لطف حکومت سید علی آقا و شرکا چنان بیرنگ و طعم و عطر شده که کمتر کسی از ویرانی و تکه پاره شدن وطن، نگران و وحشتزده است. معمولاً در فضائی چنین اگر بلائی آسمانی و یا زمینی نازل شود مردم به جای آنکه برای مقابله با آن بسیج شوند به استقبالش میروند. آن روز که عربها به ایران حمله ور شدند کسانی در جلولا و تیسفون و نهاوند دست به دعا برداشتند که خدایا ما را از شرّ موبدان و عساکر حکومتی رهائی ده، همینها راههای مخفی برای رسیدن به شهرهای بزرگ را و شکستن قلعه ها را به مهاجمان نشان دادند. تکرار این تراژدی را هم در حمله مغولان و هم در هجوم افغانها در عهد سلطان حسین صفوی، در صفحات تاریخ خوانده ایم. در صدای آمریکا یکی از همکاران با اشاره به e-mail ها و پیامهای صوتی که دریافت میکنند با حیرت میگفت میدانی بیشترین انتقادها به شماهائی که با جنگ مخالفید از سوی هموطنان داخل کشور صورت میگیرد. بعد یک مجموعه e-mail را نشانم داد از آدمهائی گونه گون در سنینی بین 15 تا 80 سال دانش آموز و دانشجو، پیشه ور و روحانی، و حتی ارتشی و سپاهی که دارای مضمونی واحد بود؛ چرا اجازه میدهید کسانی که از وضع ما و بدبختیهای ما خبر ندارند مانع از حمله آمریکا به ایران شوند. ما منتظریم، لطفاً به آقای بوش بگوئید در ایران با دسته گل از او استقبال میکنیم... من به جای ملامت کردن این هموطنان، رژیمی را ملامت میکنم که ایرانی را به نقطه ای رسانده که آرزو میکند یک دولت خارجی بیاید و از شر اهل ولایت فقیه رهایش کند.
شنبه 7 تا دوشنبه 9 ژوئیه
مرگ خانم مهستی خواننده سرشناسی که حداقل سه نسل با صدای او زندگی کرده اند، در ترانه های او لحظات درد و اندوه و عشق و شادی را یافته اند و حضور او در زندگیشان، حتی با مرگ او، کمرنگ نخواهد شد، واقعیت تلخی را پیش روی ما گذاشت که من این سو آن را از نزدیک لمس کردم.
خیلی طبیعی است که یک ایرانی در هر مقام و موقعیتی، و با هر حرفه و کاری، با توجه به عادات و اخلاق و سنتها و محیط پرورش و زندگیش، در لحظات پایانی زندگی، رو به سوی مبدئی داشته باشد که نامش در ادیان مختلف متفاوت است وگرنه اصل تجلی اش یکی است. خانم مهستی نیز بنا به گفته فرزند و نزدیکانش خواسته بود مراسم تدفینش اسلامی، و یادبودش در یک مرکز اسلامی برگذار شود. اسلام یک دین و روش است که پیروانش در چهارگوشه عالم پراکنده اند، متولیاش نیز جمهوری اسلامی و ولی فقیه نیست. احترام به خواست فردی که دستش از دنیا کوتاه است کمترین کاری است که دوستان و نزدیکان و آشنایان او انجام میدهند. حال پرده برداشتن از اینکه خانم مهستی روزی در یکی از آن حالات عصبی که ماگرفتارش میشویم به سراغ مسیح رفته و غسل تعمید گرفته، چه امری را ثابت میکند و مثلاً چه لطمه ای را به اسلام میزند؟ از آنسو، تظاهر به دینداری آنهم از نوع سینه زنی و نوحه خوانی از سوی هنرمندانی که جمهوری اسلامی فاسدشان میخواند و در عزای مهستی در مجلس یادبودش مثل خانم فخرالسادات که سر سفرهها روضه میخواند یا آقای محمودی نوحه خوان معروف به سر و سینه میکوبیدند به جز تجلّی این واقعیت نبود که هنوز هم بعد از 28 سال حکومت دکانداران دین، و اینهمه جنایت و فسادی که دیده ایم، بسیاری از ما از جمله هنرمندان ما دلمشغول عکس آقا در ماه هستند!؟
+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 1:2  توسط www.nourizadeh.com
|
یکهفته با خبر
معاشران گره از زلف یار باز کنید
سهشنبه 26 تا دوشنبه 2 ژوئیه
پیشدرآمد: اشاره هفته گذشته من به منازعه لفظی (چرا مجادله نه؟!) دکتر سروش و دکتر ملکی، یکی از انسانهای آزاده و فرزانه ای که هرگز گرد سیاست نگشته و در ظاهر اهل ولایت تجارت و اقتصاد است اما در باطن دلی به وسعت دل خواجه و مولانا دارد، را واداشت از هزاران کیلومتر راه به من تلفن بزند که فلانی گریبان گرفتی اما چرا به این راحتی رها کردی؟ مگر قرار نبود تو که نه به دنبال وزارت و وکالتی و نه در اندیشه دولت و مکنت، اگر دیدی خانه پدری دارد آتش میگیرد و چهارستون بدن ایران را ساکنان ولایت جهل و جور و فساد، با تبر حماقت و خریّت و تعصب نشانه رفتهاند، مجامله کنار نهی و تعارف به دور اندازی و با شهامت فریاد زنی تا آنها که گرفتار «خویش» بزرگتر از «دروازه شاه عبدالعظیم» هستند به «خود» آیند و به جای پرداختن به «عرض» لحظه ای به «اصل» بپردازند و 28 سال تلاش برای شکار سایه مرغ هوا را رها کنند و بدانند اصل آن مرغ هواست.
هفته پیش دیدم آقای منتظری به سؤالات کتبی خبرنگار BBC پاسخ داده است، سه چهارتا ناله ونفرین زیر لبی را اگر از متن پاسخها حذف میکردیم، تفاوت چندانی با پاسخهای مثلاً جواد لاریجانی به سؤالاتی از همان دست نداشت.
یادتان باشد وقتی من از آقای منتظری با اندوه یاد می کنم همانم که خاطرات حضرتش را طی 15 شماره در الشرق الاوسط به عربی گذاردم و کلی در باب حضرتش و شهامت و آزادگی او نوشتم. و نیز به زبان اهل خانه پدری یادآور شدم که انسان فقط باید شیخ حسینعلی منتظری باشد که از خلافت، آن هم در دو قدمی اش چشم بپوشد و به جای آن که زبان نگاه دارد و دو سه ماه سکوت کند تا حضرت استادی که خود او (یعنی جناب منتظری) جامه ولایت بر تنش پوشانده بود و هم او «دَرزی» بخیههای جور و واجور و وصلههای قبیح و نازیبای او شده بود ره به سرای باقی کشد و خلعت خلیفه گری را برای او گذارد، فریاد کشید که سید، این مدت که بنده روستائی شاگرد و تلمیذ حضرتت بودهام و اگر امروز نام و اعتباری دارم هم از برکت به سلطنت رسیدن توست، اما من هرگز گمان نداشتم وقتی شما به تخت نشینی، عنکبوتها و قورباغه ها را از مستراح حوزه بیرون می آوری وخلخالی وار و لاجوردی گونه به جان و مال و ناموس مردم میاندازی. بنابراین با عرض پوزش نیابت سلطنت را پس میفرستم که دیگر آبروئی برای آن لباس و عمامه باقی نیست، همان بهتر که این موهبت را به کسانی عرضه کنی که زوج همشیرهشان از تلویزیون صدام عفلقی وصف احوالش گوید و یا بنّاهای میدان هفت حوض از کرامات و دست و دلبازیاش سخنها رانند.
آری واقعاً انسان باید بیانصاف باشد که کار بزرگ آقای منتظری را در نفی ولایت و به زباله انداختن تاج سلطانی از یاد ببرد. کمتر کسی حاضر است از چنین جایگاه و اعتباری بگذرد. اما منتظری گذشت. پس در ارزیابی قول و فعل او همه گاه به یاد بیاوریم که او میتوانست امروز به جای سیدعلی آقا با عنوان حضرت آیت الله العظمی حسینعلی منتظری ولی امر مسلمانان جهان (و رهبر معظم انقلاب برای مصرف داخلی) باشد و در کاخ سابق ملکه تاج الملوک که حالا با هزینه کردن 5 میلیارد تومان به نگارستان نایب امام زمان تبدیل شده (با استخر و سونا و جاکوزی و سقف شیشه ای بنفش که مبادا نور خورشید بر سلولهای پوست آفتاب ولایت اثر سوئی داشته باشد)، اقامت کند و فرزندی سعید یا احمد به جای آنکه بر پوست شکنجه شده خود مرهم گذارند و چشم جهان بینشان با درد و کم سوئی دست به گریبان باشد در جایگاه آقا مجتبی و میثم نشسته باشند و یکی صبیه آقای خوشوقت به زنی برد و آن دگری ابو الزوجه دانشگاهی از تیره مشیرالسلطنه ولایت، حضرت غلامعلی خان حداد عادل داشته باشد.
این را گفتم تا آشکار شود به هیج روی قصد جسارت و اهانت به آزاد مردی چون منتظری را ندارم. و با آنکه از هرچه رنگ و بوی حوزه را دارد بیزارم و از روزی که فهمیدم توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند بر این باورم که بدون تعطیل کردن دکان حوزه، ملت ما به آزادی و سعادت نخواهد رسید، اما در مورد شیخ حسینعلی و یک دو سه آزاد مرد دیگر از اهل ولایت حوزه قائل به استثناء هستم. باری گفتم که این هفته بر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید...
شورای رهائی یک رویا یا یک مسئولیت
بدون هیچ تعارفی امروز حداقل 80 درصد از آنها که از جام اهدائی سید روح الله مصطفوی مست شدند، نه تنها دیرگاهی است مستی از سرشان پریده بلکه بسیاری با نوشیدن سطل پرمنگنات کوشیدهاند آثار زهر هلاهل انقلاب دروغین را با شعارهای لبریز از فریب و تظاهر، از جان و جهانشان پاک کنند.
برای نمونه آیا شما فکر میکنید محمدرضا خاتمی که در آغاز انقلاب دانشجوی جوانی بود با دید انقلابی و نوه آقای خمینی زهرا خانم صبیه آقای اشراقی را به زنی گرفت امروز که خانمش با قاطعیت می گوید دخترشان باید آزادی انتخاب داشته باشد و رشته ای را که خود میخواهد در دانشگاه برگزیند و روپوش روشن و روسری گلدار و پرنشاط بر سر اندازد، همان محمدرضائی است که به همراه عبدی و میردامادی و مصطفوی و ملائک از دیوار سفارت آمریکا بالا رفت و با گروگانگیری آنچنانی ملتی را به گروگان داد؟
همین عباس عبدی که سالی را در پیش از دوم خرداد در پی زندانی شدن برادرش و ماههای طولانی را پس از روی کار آمدن برادر بزرگتر و یار و یاورش محمد خاتمی در زندان سیدعلی آقا، سر کرد امروز که از «بری روزن» وابسته مطبوعاتی سفارت آمریکا در تهران 79 پوزش خواسته و از اینکه او را بدون هیچ گناهی به مدت 444 روز به گروگان گرفته ابراز ندامت و پشیمانی کرده است، دیگر آن عبدی نیست که با محسن میردامادی و مهدی مصطفوی شبها با آزار دادن عباس امیرانتظام حال میکرد. استاد فاضل «محقق داماد» امروز چشم و چراغ اهل فضل است و باب مدینه العلم بی دق الباب به رویش باز، همین وضع را برادران لاریجانی و یحیی رحیم صفوی و مسعود دهنمکی دارند. حالا اگر به دهنمکی بگوئید حزب اللهی یا ابراهیم حاتمی کیا را فیلمساز متعهد و دلبسته توپ و تانک خطاب کنید گریبانتان را میگیرند که حزب اللهی و متعهد خودتی! محمد جواد لاریجانی دوست دارد خود را لیبرال مسلک نشان دهد و علی آقا هر وقت فرصت کند پنهان از چشم عسس دیر مغانیان همدلی میکند.
دیدن محسن مخملباف با پاپیون و اسموکینگ در فستیوال کان به همراه سمیرائی که پرشکوه اما بدون چادر کمری و مقنعه در کنار پدرش ظاهر شده است، نه تنها مرا به طعنه زدن وا نمی دارد بلکه بسیار خوشحالم که بساط دعانویسان و سر کتاب بازکنهای قم دیگر رونقی حداقل نزد اهل سینما و فرهنگ و ادب و فلسفه ندارد.
باور کنید یحیی رحیم صفوی آرزو دارد یک سرهنگ کامل و درست و حسابی پیش از انقلاب باشد تا سرلشکر ولی فقیه مجبور نباشد به تانکر دویست کیلوئی به نام سرلشگر بسیجی حسن اقای بیطار سلام بدهد و در برابرش خبردار بایستد. محمد جواد لاریجانی بدون شک به یاد سالهای پرشور MIT است و علی آقا با یاد آن روزهای خوب که مرحوم کوثری سرپرست مدارس بین النهرین به مدرسه شرافت میآمد و او و همکلاسیها و رفقای هم مدرسه ای، در عراق عرب، پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را بالا میبردند و سرود «ای ایران...» را میخواندند..، به خواب می رود.
چنین است که می خواهم این هفته عده ای را خطاب کنم، بگذارید بعضی بخندند، شماری سادهلوحی مرا دست بیندازند که مگر میشود گرگ و میش را کنار هم نشاند؟ اصلاً عاقلانه است که آدمی مثل تو که حکم ذبح اسلامی اش را نایب امان زمان دیرگاهی است صادر کرده چنین پیشنهادی را بدهد که حسن و زید و عمرو کنار هم بنشینند و برای نجات وطن اقدام کنند؟ نمیدانم چند تن از شما حکایت سعدالدوله را خوانده اید یا با احوال محمد ولی سپهدار تنکابنی آشنائید. اولی عمود استبداد بود و ابوالملله شد، دومی از محمدعلی شاه فرمان گرفت که ریشه آزادی برکند اما از نیمه راه تیغ به روی استبداد کشید و در فتح تهران سردمدار آزادیخواهان بود.
حالا فکر می کنید خیلی دور از ذهن است که مثلاً سردار خلبان محمد باقر قالیباف شهردار تهران مکنونات قلبی آشکار کند و دست مودت به سوی کسانی دراز کند که امروز در صف رویاروی او قرار گرفته اند و اگر دستشان برسد او و حامیان و یارانش را از فراز کرسی قدرت فرو می کشند؟ از سروش آغاز کردم، بگذارید با او کمر سخن را بشکنم. تردید نکنیم که سروش روی جمع زیادی از دانشجویان به ویژه آنها که دستی در بیعت دین داشته و یا دارند نفوذ و تأثیر بسیاری دارد. در واقع سروش از اوائل دهه هفتاد شمسی بازتاب انقلاب روحی را که خود بدان دچار شد، در واژگان و گفتار و تأملاتش آشکار ساخت. رشته بندگی خواجه و خدمت مولانا بر گردن انداخت. ادب را جامه سیاست پوشاند و سیاست خشک ملازده بی پدر و مادر را چنان آراست که یک دل نه صد دل عاشق و دلبسته برای وصلش صف کشیدند. موی یار دولت را چنان کرد که دیگر نه شانه شیخ علی اکبر چیزی به آن میافزود و نه مشاطه سیدعلی آقا چیزی از آن میکاست. از جمع «کیان» او کسانی برشدند که بیرق اصلاحات را در چهارراه ولایت جهل و جور و فساد برافراشتند و در حلقه مریدانش جوانانی سر بالا گرفتند که در مجلس یزید خطبه زینبی میخواندند و در پیشگاه حاکم حلب سر بر نطع می گذاشتند. حال فقط برای یک لحظه سالنی را تصور کنید که در آن یکسو سروش و مجتهد شبستری و کدیور و اکبر گنجی و محسن سازگارا و علی افشاری و... نشستهاند، سوی دیگر عطای مهاجرانی و عبدالله نوری و ملک مدنی و محمدرضا خاتمی و فاطمه حقیقت جو و احمد شیرزاد و شیرین عبادی و شادی صدر و عبدالله مومنی و محسن پزشکپور و دکتر جلالیزاده، در زاویهای دیگر قالیباف و سعدی حسنی و غلامحسین کرباسچی و عباس عبدی و عباس ملکی و محمدجواد ظریف و محمدجعفر محلاتی و... قرار گرفته اند، گوشهای را به اهل قلم و اندیشه و شاعران و روشنفکران و روزنامه نگاران دادهاند که از میانشان من فقط به ذکر سیمین بانوی بهبهانی بسنده میکنم چون در این جمع کسی در اندیشه به وزارت و صدارت رسیدن نیست بنابراین به هیچ روی مشکلی در جلو و عقب نشستن و یا تعدادشان وجود ندارد. البته حسین بازجوی کیهانی و انبار لوئی رسالتی و آقا مسیح جمهوری اسلامی و یک دوجین دیگراز ذوبشدگان در ولایت سیدعلی آقا را (و فردا هر که در جایگاه سیدعلی اقا باشد اینها ذوب در او می شوند) به این سالن راهی نیست. باری، در گوشه ای دیگر رهبران جبهه ملی داخل، در کنار مهندس عباس امیرانتظام و بخش کوچکی از ملی مذهبیها (و نه همهان) و تنی چند از مستقلین از سران سابق جنبش دانشجوئی و روحانیون مؤمن به جدائی دین از حکومت مثل حسن یوسفی اشکوری و دکتر عباس مهاجرانی و... نشستهاند. جزئی از سالن را به نمایندگان اقتصاد و صنعت کشور سپردهاند، مثلاً تصور کنید ده نفر از مردان سرشناس صنعت و اقتصاد ایران از داخل و خارج کشور به رهبری محمود خیامی در این اجتماع حضور یافته اند. از سوی دیگر وکلا و نمایندگان دانشگاهیان داخل کشور و خارج حضور دارند که در جمعشان می توان هم پروفسور رضا و دکتر احمد مهدوی دامغانی و دکتر شفیعی کد کنی را دید و هم استاد یارشاطر و استاد شهیدی و داریوش آشوری را، از جوانترها دکتر آجودانی را و دکتر جلیلی و عباس میلانی و جمشید اسدی را، خاوند را و شائول بخاش را (میتوانم صد اسم دیگر بیاورم اما فعلاً به همینها بسنده می کنم. و بگذارید ذهن مجال تصور این نشست را داشته باشد وگرنه در آرزوهای دور و دراز من جا برای همه هست).
آخرین میهمانان
سالن تقریباً پر شده است اما هنوز زاویه ای مانده که با ورود آنها که در آنجا حضور خواهند داشت ظرفیت سالن تکمیل می شود. نگاه میکنم رضا پهلوی و داریوش همایون و شهریار آهی را، باقر پرهام و رامین اعتبار و حسن ماسالی را، جمشید آموزگار و اردشیر زاهدی را، دریادار حبیب اللهی و سپهبد آذر برزین را، ارتشبد فریدون جم، و سرلشگر ناصر فربد را... و درست در کنار آنها مهندس حسن شریعتمداری و مهران براتی و مهدی خانبابا تهرانی و کامبیز قائم مقام و محمود و علی راسخ افشار، علی شاکری، داورپناه و انواری و ذوالنور و کردستانی و امیرابراهیمی نشسته اند (بعضی از اینان با آنکه از جبهه ملیهای سابق هستند اما با هم صفا ندارند با این همه دعوت ما روزنامه نگاران را که صاحب دعوتیم پذیرفته اند و حتی با یکدیگر روبوسی هم کردهاند). [ـ کانون نویسندگان و انجمن قلم در دو وجه تبعیدی و ماندگار در وطن، در کنار انجمن صنفی و کانون سینماگران و هنرمندان داخل همراه با نمایندگان هنرمندان خارج کشور مسئولیت اداره جلسه و ترتیب ورود و خروج سخنرانان را به کرسی خطابه برعهده دارند ـ].
خیال است اما به جز با برپائی نشستی چنین آیا می توان امید داشت که خانه پدری از تله ای که پیش پایش پهن شده با داشتن فرماندهانی از تیره علی بن جواد الحسینی که روز و شب قربان صدقه تحفه «ارادانی»اش میرود و قمر وزیرهائی از نوع محسنی اژهای و اصغر حجازی، و مصطفی پورمحمدی و حاج مرتضی سرتیپ (رضائی) و حسین الله کرم و حسن عباسی و فاطمه رجبی و عشرت شایق رهائی یابد؟ باور کنید و این را با قاطعیت کامل می گویم فقط روزنامه نگاران قادرند سروش و قالیباف و رضا پهلوی و عباس امیرانتظام را، سر یک میز بنشانند، و جمهوری خواهان ملی و لائیک را با نمایندگان مشروطه خواهان و حزب دمکرات کردستان و کومله و حزب تضامن اهواز و انجمن آذربایجان و جنبش ملی بلوچ را و... در نشست رهائی ایران، میزبان شوند. آنچه نوشتم فقط بازتاب یک رویا نیست. چندی است کارتهای دعوت را یک به یک با یک بغل احساس و یک دریا امید، همراه با ترنم بیداری راهی کردهایم. به نظرم نیمی از آنها که نامشان آمد در کنار آنها که نامشان ذکر نشده اما با امیدها و آرزوهای من همراهند آماده ورود به سالن هستند. اگر می توانستیم عینک غبارگرفته کینهها و پیشداوریها و ردای ایدئولوژی و مکتب را (از هر نوع و رنگ و نسج) بیرون در بگذاریم، رضا پهلوی به دیدن سرتیپ خلبان محمدباقر قالیباف به همان اندازه شادمان می شد که محمدرضا خاتمی از رویت حسن شریعتمداری، حسنی سعدی به دیدن ارتشبد جم با همه جان به احترام بر میخاست و پزشکپور به روی کاک مصطفی هجری آغوش میگشود.
مشکل همه ما همان عینک و آن ردای رنگارنگ است که در حوض ایدئولوژی رنگ گرفته است، امّا...
(این مقال به این جا ختم نخواهد شد.)
July 6, 2007 02:03 PM
advertise at nourizadeh . com
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 1:52  توسط www.nourizadeh.com
|
سهشنبه 19 تا جمعه 22 ژوئن
خطابهای به دو دکتر!
پیشدرآمد: نزاع قلمی دکتر محمد ملکی نخستین رئیس دانشگاه تهران، در پی مصاحبه تحریف شده او با روزنامه «هممیهن» غلامحسین کرباسچی و محمد قوچانی، و دکتر عبدالکریم سروش باز هم در پی گفتگوی هممیهن با او، مرا به تأمل واداشته است. چند روزی است که همسفر و همراه و همدل با این دو انسانم که برای هر دو حرمت بسیار قائلم. ملکی را به عنوان بزرگمردی شجاع که در برابر اهل ولایت جهل و جور و فساد دلاورانه ایستاده است و زندان و شکنجه هرگز نتوانست او را به تسلیم و لنگ انداختن در برابر سیدنا نایب امام زمان وادارد، و سروش را به عنوان فرزانهای که بساط صدرالملکی برایش فراهم و امکان حداد عادل شدن به مراتب در برابرش فراهمتر از امکان میرزا غلامعلی خان منشی حضور بود، اما سر فرو نیاورد، ستودهام.
هیچگاه نقش سروش را در بیداری نسل مذهبزده انقلاب انکار نکردهام که با کرامت لفظ و صفای دل، از اکبر ذوب شده در ولایت آقا، «اکبری» ساخت که امروز به بلندی سروهای کنار مجسمه فردوسی دانشگاه تهران است و ستاره پرفروغ جنبش دانشجوئی، او را ستودهام که در تربیت هزاران دانشجوی خانه پدری نقشی تاریخی داشت. با او بود که عطری و افشاری و مومنی را شناختم، و هم او بود که جرعه جرعه کلامش امیر فرشاد را که مثل امید پسرم دوستش دارم از زبالهدانی انصار حزبالله به روضه رضوان آزاداندیشی و دمکراسی کشاند.
پس بی هیچ مجاملهای سروش و ملکی را قدر مینهم، دوستشان دارم، حمایتشان میکنم، و جلوی آنها که به طعن و زخم زدن به آنها کمر بستهاند میایستم. اما در دعوایشان، همانگونه که دیرسالی حمایتشان کردهام، گریبان میگیرم و حرف دلم را میزنم، نه ترس از حسین بازجوی شریعتمداری دارم که فردا از سخنان من (بخواهد) تیغی علیه این دو عزیز بسازد، و نه از نوکران ولی فقیه ساکن زندان کنار فرودگاه بغداد ترسی دارم که یکبار وقتی جنایات سعید امامی مشیر و مشاور نایب امام زمان چهارراه آذربایجان را فاش میکردم، تا شکستن بینی من پیش رفتند و اگر خدا با من نبود و مهر مردم حافظم نمیشد گردن مرا نیز شکسته بودند. در نزاع اینترنتی و مطبوعاتی، سروش از چپروی ملکی در جلسه شورای انقلاب فرهنگی شکوه میکند که «آقای ملکی تقریباً تمام جلسه را در اختیار گرفت و سخنرانی مفصلی درباره حقیقت انقلاب در فرهنگ، آنهم از مواضع تندروانه چپ کرد و یک ذره شفقت نسبت به اساتید در صحبتهای او نبود...».
در مقابل ملکی به یاد سروش میآورد که: اخراج دکتر نصر (سید حسین نصر رئیس دستگاه شاهنشاهی فلسفه، ریاست دفتر شاهبانو، و توجیهگر سیاستهای اهل ولایت فقیه به اتفاق آقازاده ولی خان در دو سه ساله اخیر تا آنجا که رادیو تلویزیون حاج عزت برنامه ویژه برای حضرتش میگذارد) از دانشگاه ارتباطی به ایشان ـ دکتر ملکی ـ نداشته و دستور مستقیم دوست سروش یعنی مرحوم مرتضی مطهری باعث آن شده است و بعد هم بنا بر باور خود به ایدئولوژی مربوطه میگوید: از آقای دکتر سروش و دیگر معترضین به اخراج دکتر نصر تقاضا میکنم لیست اخراجیهای وابسته به رژیم شاهنشاهی که بلافاصله پس از انقلاب انجام شد، و لیست استادان پاکسازی شده پس از انقلاب فرهنگی که وظیفهاش اسلامی کردن دانشگاه بود را منتشر کنند تا سیه روی شود هر که در او غش باشد... بحث و جدل دو استاد البته طولانی است، یکی بر آن است که گناه دیگری در اخراج و تصفیه اساتید از آن یکی بیشتر است و دومی، البته با تأیید ضمنی اخراج اساتیدی که از آنان به عنوان اساتید وابسته به رژیم شاهنشاهی یاد میکند، شکوه از آن دارد که آن دگری بر اخراج اساتید دگراندیش (بخوانید چپ و چپ اسلامی) صحّه گذاشته است.
گفتم که به هر دوی این عزیزان احترام میگذارم، ملکی استبداد ولایتی را با پوست و گوشت و روحش چشیده است و در اوین، از زیر شکنجه و بازجوئیهای برادر شفیعی و حسین بازجوی شریعتمداری سربلند بیرون آمده است، زجر سروش اگر چه پوست و گوشت او را نیازرده اما روحش را چنان به درد آورده که ناچار مثل من و هزاران اهل قلم و اندیشه دیگر که خانه پدری را به درد و اشک و اندوه بدرود گفته و غربتنشین شدند بیشتر اوقات را در کنار ما طی میکند (با این توضیح که هنوز راه خانه پدری به روی او باز است و هر از گاهی میتواند سری به کوچه دل بزند و بر مزار پدر اشکی بیفشاند و در میان جوانان مشتاق دانستن ولو با دلهره از رسیدن ذوب شدگان در ولایت حزبالله، ساعاتی را سر کند).
قطره نه که دریا میطلبم
هم دکتر سروش و هم دکتر ملکی هنوز تا به واژه انقلاب و رویدادهای سال 57 میرسند انگار دچار شرم حضور میشوند. مثلاً دکتر ملکی به شکلی ـ شاید تلویحی ـ اخراج فرزانگانی از تیره دکتر زرینکوب بزرگ، خانلری فرزانه 2500 ساله من، استادم دکتر احمد مهدوی دامغانی، دکتر متینی ارجمند و عزیز، استاد احسان یارشاطر که لوای فرهنگ ایران زمین را در چهارسوی جهان برافراشته است، دکتر فرهنگ مهر، پروفسور رضا و صدها استاد و محقق سرشناس و بزرگوار دیگر را تأیید میکند چون انقلاب نکبتبار خونین و سرشار از نفرت و ویرانی، بر آنها انگ استادان وابسته به رژیم شاهنشاهی زد. بیآنکه به این سؤال پاسخ دهد مگر استاد، شاهنشاهی یا ولایت فقیهی یا مجاهد و فدائی و تودهای میشود؟ به محض آنکه ایدئولوژی در هر نوعش، چشم جهانبین یک معلم را تیره کرد و اشکال و حسها از پس شیشه کبود ایدئولوژی به چشم دل و چشمه اندیشه نشستند، دیگر نه معلمی زیبنده اوست و نه آموختن، طریقت و پیشه او، من خود در دانشکده حقوق از میان آن همه استاد بزرگوار که وجود و حضور امروزم را مدیون آنها میدانم از نصیری وعنایت و ابوالحمد گرفته تا شهیدی و کاتوزیان و متیندفتری و مشکوه، از ناصر پاکدامن و دکتر طالقانی تا دکتر منوچهر گنجی و هدایتی و زاهدی (که این سه تا وزارت رفتند و آن دگران نیز زمانی بر کرسی ریاست و قضاوت نشستند) حتی یک استاد را ندیدم که بتوان به عنوان استادان شاهنشاهی تقبیحشان کرد و زبان به ملامتشان گشود. اخراج و طرد که جای خود دارد. حال اگر دکتر سروش مثلاً راضی به اخراج سید حسین نصر که در فضل و دانش او هرگز تردید نکردهام نبوده آیا باید ملامتش کرد و یا اگر دکتر ملکی در برابر آنها که قصد اخراج اساتید چپ رو و یا چپزده از دو نوع اسلامی و مارکسیستی را داشتهاند، ایستادگی کرده میتوان امروز او را مورد بازخواست قرار داد که چرا همین ایستادگی را در رابطه با اخراج اساتیدی بهخرج نداد که زمان ثابت کرد اغلب فرزانگانی بیبهره از نعمات رژیمی که متهم به وابستگی به آن بودند، پس از اخراج سالهای سخت و تلخی را سر کرده و شماری همچنان میکنند.
اما آنچه مرا به نوشتن این سخن واداشت مشکلی است که هر دو استاد عزیز من همچنان با آن دست به گریبانند، و 28 سال پس از فریب شرمآوری به نام انقلاب اسلامی، هنوز هم ته دلشان با انقلاب است و نمیخواهند با شهامت اقرار کنند که اشتباه کردهاند. و مثل من و شما و میلیونها ایرانی چون گمان میکردند با تغییر رژیم، دیو بیرون رفته و فرشته عزیز آزادی و عدالت و پاکی و صفا از راه میرسد و از جلفا تا چاهبهار و از سرخس تا خرمشهر، دمکراسی طبق طبق تقدیم ملت خواهد شد. من میدانم که فرزانهای چون سروش و آزادمردی چون ملکی وقتی در خلوت خویش اخبار ولایت جهل و جور و فساد را مرور میکنند، وقتی دیروز و امروز را در برابر هم مینهند و مثلاً به یاد رؤسای دانشکدهها و دانشگاههای آن روز و عباس آقای عمید زنجانی و دیگر نوکران صاحب عنوان دکتر در بارگاه ولی فقیه میافتند، افسوس میخورند که چرا حاضر شدند هر یک به نوعی حتی به صورت موقت دست بیعت به سوی کسی ببرند که نه اعتقادی به مردمسالاری داشت و نه اصولاً برای مردم ارزشی بیشتر از هیزم تنور و سیاهی لشگر قائل بود.
دکتر سروش و دکتر ملکی عزیزم، بیائید هر دو به جای انگشت اتهام به سوی یکدیگر کشیدن و گناه جنایت بزرگ تصفیه دانشگاهها را به گردن یکدیگر انداختن، با شهامت بسیار که در هر دوی شما سراغ دارم اقرار کنید که اشتباه کردیم، ما نیز مثل آن میلیونها ایرانی بودیم که گمان میکردیم میتوان از چاه ولایت به سوی رنگینکمان مردمسالاری پرواز کرد. ما نیز از آن دسته فرزانگانی بودیم که شیشه کبود نفرت و غضب ما را از دیدن حقیقت باز داشت لاجرم جهان کبود نمودار شد و ما به کبودی دل سپردیم. اگر چنین گوئید ایمان داشته باشید بسیاری از آنها که چون شما فریب امامزاده دروغین انقلاب را خوردند، جامه خونین آن روزها و سالها را از تن به در میکنند و در چشمه معطر بخشش ملی تن و جان میشویند. نترسید استادان عزیز من، شما به گردن نسلهای جوان حق بزرگی دارید که هزاران تن از جوانان ما را از چاه تعصب و جهل بیرون آوردید. اگر امروز بگوئید آری اشتباه کردیم دین شما را همه ما بر گردن خواهیم داشت.
شنبه 23 تا دوشنبه 25 ژوئن
نازبانوی شعر داغدار وطن، غریبانه رفت
ا
ز همان نخستین ترجمههای شعر عرب، زمانی که پدر به خواندن بیتی از شعر نزار قبانی، به ترجمه من، لبخند شادی و غرور بر لب آورد، نازبانوی شعر نوین عرب را شناختم. در سفری به عراق، دیوان شعرش را از کتابفروشی کوچکی در شارعالرشید خریدم، همراه با دیوان بدرشاکر السیّاب و معروف الرصافی و کلیات جواهری. بر تارک کتاب، نامش چنان وسوسهانگیز بود که گمان کردم صاحب نام لابد لعبتکی مشرقی است که به نگاهی دل را در سینه به رقص میآورد، اما وقتی در پشت جلد تصویرش را دیدم که چیزی بین پروین اعتصامی خودمان و ام کلثوم بود و عاقله زنی مینمود که سالهای جوانی را پشت سر گذاشته کتاب را تا مدتی کنار گذاشتم تا آنکه دریافتم او یعنی «نازکالملائکه» در کنار سیّاب بنیانگذاران شعر حدیث یا شعر نو عرب بودهاند. عراق را در اوضاع تلخ و خونین و دردناک امروز ارزیابی نکنید، این سرزمین که در نیم قرن اخیر رنجهای بسیار کشیده و البته با روی کار آمدن دولت نیمه مذهبی (آخوندهای کراواتی با ته ریش و ذهن عقبمانده زیر سلطه آخوندهای شیعه و سنی و دلالانی از نوع احمد چلبی که دست حکیم را میبوسند و جامشان را با سفیر آمریکا به سلامتی بوش بالا میبرند) رنجهایش دوچندان شده و آن امنیت ظاهری ناشی از ولایت بعث را نیز از دست داده است، از همان زمانی که هارونالرشید درهای قصرهایش را به روی شاعران و هنرمندان و فلاسفه و موسیقیدانان و اهل طرب گشود، همه گاه مرکز ادب و هنر و موسیقی در جهان عرب بوده است. همیشه کتابهای ادبی و مجلات ادبی و فرهنگی بالاترین تیراژ را در عراق داشتهاند. دو سوم نقاشان و مجسمهسازان بزرگ عرب در دو قرن اخیر عراقی بوده و هستند. البته این درست که صدام حسین جشنواره «مربد» را در بصره برپا میکرد و به ادیبان و هنرمندان مطیع و ارادتمند صلههای عجیب و غریب میداد و گاه بزرگی چون عبدالوهاب البیاتی را به عرش اعلا میبرد و سفارت و امارت میبخشید، اما چون در روزگار او و اوباش تکریتی، شاعر موظف بود در وصف قامت سردار قادسیه دوم بسراید، خواننده و آهنگساز در ستایش او بخوانند و بسرایند، مجسمهساز تندیس او را بسازد و نقاش چهره بیمثالش را بر بوم نشاند و... بزرگترین روشنفکران و ادبا و هنرمندان عراقی ناچار به هجرت شدند. جواهری به دمشق رفت و البیاتی به اسپانیا، نازکالملائکه اما زودتر از همه راهی کویت شد. او که در دانشگاه، درس هنر و موسیقی خوانده بود و پنجه بر سیم و استخوانهای زخمی پیانو داشت و گهگاه در کنار دجله شعرهای خود را در رگهای مقامات عراقی که کم و بیش همان دستگاههای موسیقی ایرانی است جاری میکرد، آن دم که سلطه بعثیها شعر را و عشق را و هنر را مصادره کرد به همراه همسرش به کویت رفت و دیرسالی با عزت و احترام به سرودن و نوشتن پرداخت در حالی که همسرش نیز به تدریس در دانشگاه مشغول بود. صدام اما آنها را در کویت نیز آسوده نگذاشت و با لشکرکشی جنونآمیزش به کویت که شکستی خفتبار را به همراه داشت، خانه شیشهای «نازکالملائکه» را شکست و آنگاه که گریخت، با کینهای که در سینه اهل کویت کاشته بود دیگر مجالی برای شاعر بزرگ در زیستن در جوار وطن در کویت نگذاشته بود. دومین هجرت شاعر در سال 1991 به قاهره بود. آنجا که شاعران و روشنفکرانش زمین را به ورود او و در مقدمش لالهزار کردند. در دلها و بر چشمها جای گرفت و دو سال پیش که نیمه عمرش، ره به دیار ابدی کشید، آنچنان خود را در جمع عاشقان شعرش رها کرد که تنهائی به جز در واژههایش معنائی برای او نداشت.
در نخستین ساعات بامداد پنجشنبه بانوی شعر نوین عرب، صاحب دیوان «عاشق شب» و «درخت ماه»، «خرده پارهها و خاکستر» و «قصیده وبا» بعد از سالی بر بستر و دیرگاهی همنشینی با بیماری و درد خاموش شد.
او که در سال 1923 در بغداد چشم به جهان گشوده بود 84 سال عمر کرد و این 17 سال آخر عمرش بسیار بر او سخت گذشت چنانکه پس از درگذشت همسرش، روزگار سختی را از نظر مالی داشت و در حالی که کتابهایش در چهارسوی جهان عرب مرتب تجدید چاپ میشد اما او از ثمره مادی آن هرگز بهرهای نبرد. دیوان «دردهای زندگی و ترانه انسان» و «برای نماز و انقلاب دریا رنگها میگرداند» و نقد و نظر ارزشمند او «قضایای شعر نوین» از مهمترین مجموعههای شعر و نقد شعر معاصر عرب است.
او که در خانهای سرشار از شعر و موسیقی چشم به جهان گشود (مادرش سلما شاعرهای سرشناس و پدرش صادق از اساتید ادب و هنر عصر خود خود و خال و عم نیز دستی در موسیقی داشتند) هم در فضای ادبی و هنری عراق آموخت و هم در آمریکا با ادب و فرهنگ نوین جهان آشنا شد. شعرهایش به بیش از 30 زبان ترجمه شده است با این همه هنگام مرگ در قاهره که عاشقانه دوستش داشت همچنان غریبوار خاموش شد. دولت عراق در عزای او که تا آخرین لحظه در عزای وطن خونین اشکریز بود، قطره اشکی فشاند و تشییع جنازه او به دستور نوری المالکی و جلال طالبانی از تلویزیون رسمی پخش شد. نخستوزیر عراق سفیرش را نزد فرزند او فرستاد که آمادهایم پیکر عزیزش را به وطن بازگردانیم تا در کنار پدر و مادرش آرام گیرد اما نازک با عراق قهر کرده بود و برپایه وصیتش او را در قاهره به خاک سپردند. و بدینگونه نیمای شعر عرب داغدار خانه پدری به ابدیت پیوست. نازکالملائکه در اواخر دهه 40 قرن گذشته میلادی آن دم که وبا در ساحل نیل مصریان را چون برگ خزان بر زمین میریخت به فریاد آمد و قصیده تکان دهنده «کولیرا» را نوشت، قصیدهای که مرگ در لحظه لحظه آن جاری است:
هر سو نگاه میکنم آنجا
روحی به نعره در دل شب،
بانگی به درد مینالد:
مرگ است این که رشته گسسته است
مرگ است این،
بر شانههای نیل
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 11:35  توسط www.nourizadeh.com
|
سه شنبه 12 تا جمعه 15 ژوئن
پیشدرآمد: درنگ شیخ لنکران در بلاد فخیمه کوتاه بود، این بار دست اجل که گریبان مدرس سرشناس حوزه را در لندن گرفته بود، آنقدر معرفت داشت که تا انتقال او به زادگاه و موطنش قم صبر کند و اجازه دهد شاگرد سرشناس آیت الله بروجردی در خانه خود جان به جان آفرین تسلیم کند. چه بسیار هموطنانی که آرزو داشته و دارند، در رفتن جان از بدن، چشم به آسمان وطن داشته باشند و دستهای پرمهر عزیزانشان بر دستهای سردشان٬ حرارت عشق را بتاباند، اما به علت حضور یاران و هم عهدان آقای لنکرانی، باید آرزوی دیدار خانه پدری را به گور برند.
در این سالها چه بسیار هموطنانی را دیدهام که غریبانه با نام و یاد ایران در تبعیدگاه خاموش شدند و اینجا و آنجا در ولایاتی که (بیش از 27 سال بعد از انقلاب و پنج سال پیش از انقلاب عمر من در گوشه ای از آن طی شده و هنوز هم هیچ حس و عاطفه ای مرا به آن پیوند نمیدهد چرا که نگاهم، دلم، حس و حالم همگی رو سوی آن کعبهای است که فعلاً در تسخیر حجاج است و در و دیوارش را با خون و شعار و نفرت و مظاهر زشت حکومت نایب امام زمان و اصحابش آلودهاند.) هر یک بیآنکه اغلب اختیاری در گزینش آن داشته باشیم، رها شدهایم، بر گورهائی غریب تر از خودمان، واژگانی را به فارسی کج و معوج نقاشی شده بر سنگ میبینیم که خبر میدهد اینکه در خاک غربت خفته است روزگاری صاحب وطنی بود چشم و چراغ شرق، وطنی که به آن میبالید. در کوچههایش زندگی و عشق با یاسهای امین الدوله، سرو کاشمری، گلهای معطر کاشانیف پگاه نیشابوری و شامگاه کویری جاری بود. خلیج همیشه فارسش را کسی قادر نبود چپ نگاه کند و دریای مازندرانش ملک مشاعی بود که پنجاه ـ پنجاه با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در آن سهیم بودیم.
گاهی به گورستانهای لندن سر میزنم٬ به همپستد غربی که عزیزان بسیاری را در آنجا به خاک سپردیم، به اکتون، به کینگستون و... در برابر نامها تأمل می کنم، و میدانم صاحبان این نامها هرگز گمان نداشتند روزی در دل خاک غربت آرام گیرند... حضرت آیت الله فاضل لنکرانی که به نسبت دیگر علمای اعلام٬ جوانمرگ شد (ایشان متولد 1310 بود یعنی فقط 76 بهار از عمر شریفشان میگذشت که دعوت حق را لبیک گفتند.) به خانه بازگشت با احترام و تکریم و در لحظه مرگ همه عزیزانش بر بالین او بودند. و در رثایش نیز کوچک و بزرگ ولایت فقیه اشک به دیده آوردند و پیکر مبارک را بر شانه گذاشتند و به منزل آخر بردند. در همین شهر قم مرحوم آیت الله شریعتمداری را به دستور ریشهری و البته با تأیید رهبر راحل انقلاب، شبانه چهار تا مأمور امنیتی بردند و در جائی که در خور شأن او نبود در خاک کردند و حتی به مرحوم علامه رضا صدر اجازه ندادند بر جنازه او نماز گزارد یعنی مانع اجرای وصیت مرجعی شدند که میلیونها مقلد داشت. مرحوم سید محمد روحانی را خانوادهاش در باغچه خانهشان دفن کردند تا به دست سربازان گمنام امام زمان نیفتد. و جنازه سید شیرازی را که 15 سال خانه نشینش کردند و فرزندش را فلاحیان به آتش کشید، ذوب شدگان در ولایت سید علی آقا دزدیدند و به سرعت در خاک کردند تا صدائی در باب مرگ ناگهانی او برنخیزد. حالا اما مویه میکنند و به امام زمان و نایبش تسلیت میگویند.
ورجاوند، بزرگ مردی بود آن فرزانه
پیش از پیوستن ورجاوند به جاودانگی، دقیقاً دو هفته قبل از آنکه دوستم امید از تهران خبرم کند که پرویزخان رفت و ملامت کنان بگوید عجب سق سیاهی داشتی، گزارشی به دستم رسید که نویسنده اش، مردی آزاده و سخت دلبسته خط و ربط ملی و اندیشههای پیر احمدآبادی است. شگفتا که چنین مردی با دندان روی جگر گذاشتن در ارگانی بسیار نزدیک به رهبر و در عین حال پرقدرت و نافذ و مؤثر خدمت می کند و طی چند سال اخیر از مهمترین منابع صادق من بوده است. در این گزارش آمده بود که طرح قتلهای زنجیرهای در شکل تازه اش وارد مرحله تنفیذ شده است.
او شماری از چهرههای فعال سیاسی و فرهنگی را در داخل و خارج کشور نام برده بود که سربازان گمنام امام زمان سلطنت آباد (پاسداران فعلی) مشغول مطالعه پیرامون راههای خلاصی از آنها هستند.
دوست نادیده من به من هشدار می داد خیلی مواظب خودت باش و به فلانی و بهمانی نیز بگو که «هدف» هستند. در میان اسامی آنها که در خانه پدری در معرض خطر قرار دارند نام پرویز ورجاوند در کنار عباس امیر انتظام، کوروش زعیم، سیمین بهبهانی، دولت آبادی و... ذکر شده بود. به بعضیها خصوصی خبر دادم اما در مورد ورجاوند چون خطر خیلی جدی بود در برنامه تلویزیونی ام به صراحت گفتم آقا، جان شما در خطر است. خبر داشتم که هنگام احضارش به دادستانی چهها به او گفته بودند. بزرگ مرد این آخریها در رابطه با سد سیوند و لطمه خوردن به مزار کوروش سخت دل مشغول و نگران بود. آخر عواطف او نسبت به گذشته تاریخی و آثار به جا مانده از تمدن و فرهنگ والای خانه پدری خیلی خالصتر و پایدارتر بود. ورجاوند با سرستونها و پیکرهای شکسته و سنگ نبشتههای تخت جمشید و پاسارگاد خویشاوندی داشت. انسانی که از نوجوانی به دنبال باستان شناسی، زبانهای کهن و نبش و فحص خاک و کوه در جستجوی یادگار اجداد بود به لحظه لحظه تاریخ و ریزه ریزه خاک وطن عشق می ورزید. بعد از انقلاب که سرپرستی وزارت فرهنگ و هنر را عهده دار شد به دیدنش رفتم. بسیار غمگین بود و معلوم شد از اینکه آقای خمینی نقشه برچیدن شیر و خورشید را از پهنه پرچم ایران دارد ناراحت است و در جلسه هیأت دولت به شدت در این مورد اعتراض کرده است. خلخالی را دیوانهای احمق میدانست که سه چهار تا تودهای ادارهاش میکنند، گفت به تیمسار مدنی گفته ام اگر این مردک خواست تهدیدش را عملی کند و به ویرانی تخت جمشید بپردازد، باید دست و پایش را زنجیر انداخت. همان موقع البته نصرت الله امینی استاندار فارس و حقوقدان ملی و آزاده به همراه مردم مرودشت راه خلخالی را بسته و او را از فارس بیرون کرده بودند. او نیل مثل فروهر عاشقانه به ایران به عنوان سرزمین اهورائی مینگریست، فروهر اسلام را نیز با ایران آمیخته بود، ورجاوند اما ایران را جدا از مذهب مینگریست.
روزی که به تاجیکستان رفتم و در کمال شگفتی دیدم از یک سو فریدون جنیدی و حلقه نیشابوری اش تا اینسو پرتوافکن شده و از سوی دیگر بزرگان فرهنگ و ادب فارسی در این ولایت پرویز ورجاوند را حرمت میگذارند و با او در ارتباطند، جایگاه این فرزانه مرد بیشتر برایم روشن شد. نمیگویم او را کشته اند اما حکم برائت نیز به نظام نمی دهم. یادمان باشد در این دو نوبت اخیر (پس از آن زندان دردآور که آثارش با او تا پایان عمر باقی بود) که او را احضار کردند، چنان سخن گفته بودند که استاد فرزانه فهمیده بود قصد جانش را دارند.
ورجاوند را با اشکهایمان بدرود گفتیم، در برابرش سر خم کردیم، اما یادمان باشد بزرگترین آرزوی او این بود که نگذاریم رژیم، گذشته تاریخی و میراث پدران ما را نابود کند. خانلری در بستر مرگ گفته بود عمرش 2500 سال است به قدمت تاریخ مکتوب ایران. ورجاوند شش هزار ساله بود به قدمت سفالهای پرنقش شوش و هفت تپه... به خانواده و یاران او و همه دلسپردگان به ایران و فرهنگ خانه پدری، پیوستن او را به جاودانگی تسلیت میگویم. میدانم روزی نه چندان دور آنگونه که باید از پرویز ورجاوند در کتابهای درسیمان یاد خواهیم کرد.
تبعیدی در وطن خاموش شد
سید عصبی بود، حتی وقتی آرام سخن میگفت. بینهایت شجاع و سخت پرهیزگار و عابد. به دلیل دوستی و آشنائی که اینجا و آنجا رشته سببی نیز آن را مستحکم تر میکرد، با خاندان طباطبائی قمی از همان کودکی و سالهای مشهد در رفت و آمد بودیم. سعید مهدویان و حسن غروی دوستان خردی و جوانی (و امروز) او را دائی جان میخواندند، ما نیز گهگاه بیتوجه به لب گزههای پدر، آقا را دائی جان خطاب می کردیم. در مشهد بیت درباز او همه گاه نه فقط به روی مقلدان و دوستدارانش بلکه به روی نیازمندان نیز باز بود. یادم نمیرود که شیخ عباس واعظ آن روز و شاه خراسان امروز تولیت عظمی نماینده مقام معظم ولایت و صاحب 430 شرکت و عضو خبرگان آیتالله واعظ طبسی، سینی به دست علیرغم ناراحتی پا به علت کوتاهی یکی از دو پا، در مجلس آقا چای میداد و رهبر جمهوری اسلامی آقای خامنه ای، سید علی آقای آن روز نیز وقتی در مشهد بود نمازش را به آقا اقتدا می کرد و فرزند ارشد آقا حاج سید محمود طباطبائی قمی که هم سن و سال سید و رفیق او بود همه ساله هنگام تقسیم روضه محرم، به سید بهترین روضهها را که در کرمان در منزل دولتمندی سرشناس برپا می شد تقدیم می کرد. آیت الله حاج آقا حسن طباطبائی قمی فرزند حاج آقا حسین جانشین مرحوم حاج سید ابوالحسن اصفهانی بود و با بسیاری از بیوت سرشناس روحانیت ارتباط فامیلی داشت. او دائی امام موسی صدر بود و خواهرانشان بهمسری مردانی سرشناس چون سید صدرالدین صدر، صادقی (پدر همسر محمد خاتمی) سلطانی طباطبائی (پدر صادق و فاطمه طباطبائی همسر احمد خمینی) درآمده بودند. برادران او همه از نامداران بودند. چه مرحوم نجاتی که از سردفتران سرشناس بود و صبیه اش زهرا خانم عروس آقا شد ـ همسر حاج آقا محمود طباطبائی قمی ـ چه آیت الله حاج آقا باقر که امام مسجد نوریان در سه راه زندان بود و چه آقا یحیی که وارسته مردی از دلسپردگان عرفان بود. (دو روز پیش ازدرگذشت آیت الله، اخوی کهتر ایشان آقای حاج سید تقی طباطبائی قمی به لندن آمد که بیماری جانش را گرفته است. و این مرد وارسته حکایت غریبی دارد. آقای خامنه ای بیش از دو دهه در کنف مهر این روحانی پاکدل قرار داشت. هر لحظه ای را که درمییافت می توان بهانهای تراشید و غیب شد به کلبه کوچک حاج آقا تقی میرفت که دلبسته آتش خانه او بود و عطر گل کوکنار، روزی پس از رسیدن به ولایت و سلطانی در مجلسی آقا را دیده و زبان به شکوه گشوده بود که خوشا آن روزها و آن مجالستها، حاج آقا تقی گفته بود هنوز هم کلبه دل سرجایش است و چراغ دل در کلبه میسوزد، خیلی ساده است شما می توانید خلعت ولایت از شانه بیندازید، دستار امارت برکنید، چارق فقر بپوشید، خانه بدون دقالباب به روی شما باز است.)
باری، هفته پیش حاج آقا حسن پس از 95 سال عمر با عزت و نیم قرن تبعید و در حصر و عزلت ماندن، به رحمت خدا رفت. نخست «بازتاب» در چهار خط خبر درگذشت او را به گونه ای داد که انگار یک روضه خوان مشهدی گمنام درگذشته است اما وقتی دید آقای خامنه ای اطلاعیه داده و از روحانی مجاهد یاد کرده، شرحی در احوالات او نوشت. به دستور بالا هیچ جا سخنی از فرزند او که دو سال پیش در پی سفری به مکه و دیدار با پدر، همراه با او به ایران رفت و 40 روزی نیز در زندان رفیق دیروزش و ولی فقیه امروز گذراند، به میان نیامد تا آنکه آقای خاتمی در پیامی به مناسبت درگذشت دائی جان (آقای قمی دائی بزرگ همسرش بود) فرزند او را حجت الاسلام والمسلمین آقای حاج سید محمود طباطبائی قمی خطاب کرد. باید به روابط اهل حوزه وارد باشید تا متوجه شوید ذکر یا عدم ذکر نام فرزند ارشد یک مرجع پس از رحلت او چه معنائی دارد.
شنبه 16 تا دوشنبه 18 ژوئیه
سه فتنه در مشرق
آنچه در غزه گذشت با انفجار مجدد بعد از 16 ماه از انفجار نخست در حرم امامین در سامرا و قتل قاضی و نماینده سرشناس پارلمان لبنان از گروه مستقبل سعد الحریری، «ولید عیدو» و فرزند جوانش به همراه دو بازیکن سرشناس تیم فوتبال نجمه بیروت و 6 انسان بیگناه دیگر، نمادهائی از توطئه ای بزرگ است که دستهای خونین رژیم حاکم بر سوریه و شریک استراتژیکش یعنی رژیم ولایت فقیه در ایران و پیروان اسلام ناب انقلابی سلفی بن لادنی و طالبانی، در پس آن قرار دارد. نخست از فلسطین آغاز میکنم که با دردهایش حالا گرفتار نبرد خونین برادران دیروز و دشمنان خونی امروز شده است. حماس تا زمانی که آلوده به دلارهای اهل ولایت فقیه نشده بود گروهی محبوب در بین مردم بود که با کمکهای اینجا و آنجا بدون آنکه استقلالش را از دست بدهد، در کنار مبارزه با اسرائیل، به کارهای خیریه، آموزش و آبادانی غزه مشغول بود. اما میکرب بعث سوریه که بخشی از پیکر حماس (یعنی حماس خارج به رهبری خالد مشعل) را گرفته و ویروس فریب و تزویر پترودلارهای ولی فقیه این سازمان را در پی پیروزیاش در انتخابات آزاد فلسطین، به چنان بیراههای کشاند که امروز تفنگچیهایش پس از اشغال دفتر ابوماذن رئیس شبه دولت فلسطین و خانه عرفات که همه فلسطینیها به آن حرمت میگذاشتند مدعی شدند لانههای فساد را تسخیر کردهاند و غزه را برای دومین بار این بار از اشغال جنبش فتح آزاد کردهاند.
حماسیها چنان وحشیانه برادرانی را که تا دیروز شانه به شانه هم با اسرائیلیها مبارزه میکردند گلوله باران میکردند و از فراز ساختمانهای بلند به زمین میانداختند که به قول حازم صاغیه نویسنده سرشناس لبنانی الحیات، هیچگاه اسرائیل چنین رفتاری را با جنگجویان جنبش فتح نداشته است. ابومازن با استناد به اختیارات قانونیاش پس از آنکه حماس مراکز حساس غزه را اشغال کرد، اسماعیل هنیه نخستوزیر عضو حماس را برکنار کرد و سلام فیاض وزیر دارائی را در رأس یک دولت فوقالعاده موقت قرارداد که به احتمال زیاد با یازده وزیر مستقل مکلف به برگذاری انتخابات جدید خواهد شد. البته هنیه هنوز خود را نخستوزیر میداند. منتهی هیچ دولتی به جز سوریه و جمهوری ولایت فقیه، دولت حماس را در غزه به رسمیت نمیشناسد و وزرای خارجه عرب روز شنبه در جلسه استثنائی خود در قاهره تاکید کردند ابومازن را به عنوان رئیس دولت فلسطین به رسمیت میشناسند. آمریکا و دولتهای اروپائی نیز از ابومازن و تصمیمات او حمایت کردند. حال غزه ستان یا جمهوری تورا بورا (مطابق توصیف صائب عریقات دولتمرد سرشناس فلسطینی) مانده است با مرزهای بسته، اسرائیلی که بار دیگر ایهود باراک پس از انتخابش به رهبری حزب کارگر در رأس وزارت دفاعش قرار گرفته و مصری که هیأت نمایندگی خود را از غزه بیرون کشیده است. به نظر میرسد ابومازن و حامیانش و نیز دولت اسرائیل از رخداد اخیر راضی هستند، چون با جدا شدن ضمنی غزه از ساحل غربی که زیر کنترل فتح و ابومازن است، تردیدی نیست که روز شورش عمومی مردم غزه دور نخواهد بود. این مردم نان و زندگی و مدرسه و بیمارستان و امنیت میخواهند نه احکام شریعت و حجاب اجباری و مدرسه قرآن. حماس با بیمسئولیتی به جای آنکه پس از پیروزی در انتخابات کمربند انتحاری را باز کند و فریب وعدههای تهران و دمشق را نخورد، هم خر را میخواست و هم خرما را، هم مقام دولتی و هم عنوان چریکی، و دیدیم که در این مدت جز نکبت برای مردم فلسطین سودی برای آنها نداشت. ابومازن بارها حماس را به شرکت در انتخاباتی تازه دعوت کرده بود اما رهبران حماس و اربابانشان دردمشق و تهران خوب میدانند در انتخابات بعدی شکست سختی را متحمل خواهند شد به همین دلیل نیز تن به انتخابات نمیدهند. من شکی ندارم دولت حماس مستعجل خواهد بود و از هم اکنون پیداست حکم خاموش شدن چراغش صادر شده است.
در لبنان دستهای جنایتکار رژیم دمشق با قتل ولید عیدو حقوقدان برجسته و نماینده مجلس که از نزدیکان رفیق حریری و فرزندش سعد و عضو بارز گروه مستقل و جبهه 14 مارس بود، تردیدی به جا نگذاشت که بشار اسد و رژیمش از برپائی دادگاه بینالمللی برای محاکمه قاتلان رفیق حریری و شماری از شخصیتهای سیاسی و مطبوعاتی و فرهنگی لبنان به شدت وحشتزدهاند. نوکران و وابستگان دمشق و تهران یعنی اقلیتی که فعلا با ژنرال بازنشسته عاشق قدرت میشل عون متحد شدهاند چون نتوانستند دولت فواد سینیوره را به زیر کشند و تحصن عوامل آنها به جائی نرسید ناچار بازی را به استخبارات دمشق واگذاشتند که از یک سو فتنه فتحالاسلام را در اردوگاه نهرالبارد در شمال لبنان برپا کرده و از سوی دیگر با بمبگذاری و به خون کشیدن لبنان و شهروندان آزادهاش، میکوشد دولت لبنان را به زانو درآورد. در پی قتل ولیدعیدو دولت لبنان بلافاصله تصمیم گرفت انتخابات را در دو حوزه انتخابیه که نمایندگانش توسط عوامل سوریه به قتل رسیدهاند (پیر جمیل و ولید عیدو) برگذار کند. سوریه با کشتن نمایندگان اکثریت میخواهد تفوق عددی آنها را در پالمان از بین ببرد. وقتی در تشییع جنازه ولید عیدو دیدم شعار مرگ بر جمهوری اسلامی در کنار شعار مرگ بر بشار اسد بر زبانهاست، کاملا آشکار بود که چگونه رژیم با گذاشتن دستهایش در دستهای رژیم اسد، در رأس دشمنان مردم لبنان قرار گرفته است.
در رابطه با انفجار سامرا، در حالی که نایب رئیس انجمن شهر سامرا وابستگان جمهوری اسلامی را متهم به این جنایت میکند، روزنامه کیهان که تحت سرپرستی حسین شریعتمداری نماینده ولی فقیه است ضمن تبرئه گروه القاعده مدعی است آمریکا عامل این جنایت است. دولت عراق نیز با قاطعیت القاعده را متهم به این کار کرده است. من فقط دلم به حال آن مردمی میسوزد که به خاطر ویرانی ساختمانی که میتواند طی چند هفته آن را بازسازی کرد به جان هم افتادهاند و مثل برگ خزان به روی زمین میریزند.
این را با قاطعیت میگویم خاورمیانه اسیر اسلام ناب انقلابی محمدی در دو وجه شیعه و سنی آن است که شگفتا بند ناف هر دو به نوعی به شکم اهل ولایت فقیه وصل است.
+ نوشته شده در جمعه 1 تیر1386ساعت 10:24  توسط www.nourizadeh.com
|