سه شنبه 4 تا جمعه 7 سپتامبر
پیشدرآمد: زنده یاد سعیدی سیرجانی در آن سفر از یاد نرفتنی که به لندن آمد، دو سه باری مرحمت فرمود و به دفتر ما قدم رنجه کرد. استاد فرزانه رفته ام شادروان جعفر رائد میزبان بود و ما همه در دفتر از فیض کلام آن نازنین سیرجانی پرذوق بهره مند شدیم. در وصف شیخ علی اکبر هاشمی بهرمانی که پیش و پشت و اهل و طایفه اش را خوب میشناخت، تاکید میکرد شیخ مثل همه کرمانیها و اهل کویر رازدار است و پنهان کار، کینه وقتی بگیرد، ظاهر نمیکند اما یکسال یا ده سال یا سی سال بعد چنان زهرش را میریزد که طرف عنادش نمیداند از کجا خورده است.
بعد اشاره میکرد که آغا محمدخان قاجار دمار از اهل کرمان که لطفعلی خان زند را پناه داده بودند درآورد. از سرها مناره ساخت و کوه چشم بر پا کرد. ما کرمانیها ـ سعیدی به خود اشاره می کرد ـ البته دستمان به جایی نرسید اما صبر کردیم و وقتی نوه برادرزاده اش (فرمانفرما نواده فتحعلیشاه) حاکم کرمان شد، بیچارهاش کردیم، هر روز برایش معرکه ای راه انداختیم تا اینکه یک روز اقطاب شهر از جمله بزرگان دین از دو طایفه رقیب را به دار الحکومه خواست و به آنها گفت، عموی جد ما پدر جد و آباء شما را درآورده است، ما این را قبول داریم اما ما که قصد خدمت داریم این چه بازی است شماها درآوردهاید؟ خلاصه کلی فرمانفرما امتیاز و پول به این بزرگان داد تا دست از سرش بردارند.
جلسه روز سهشنبه مجلس خبرگان را مشاهده میکردم و حرفهای سعیدی در گوشم بود. (کلامی شبیه به این سخن درباره کرمانیها و صفا و پاکدلی و در عین حال عدم فراموشکاریشان نسبت به آنکه ظلمی و یا خدمتی به آنها کرده باشد را از استاد باستانی پاریزی نیز سالها پیش شنیدهام).
ضد حمله هوشمند
شیخ علی اکبر بهرمانی از آن روزی که در پی انتخابات ریاست جمهوری اعلام کرد شکوه به خدا خواهد برد چون کسی را قادر در صحنه به رسیدگی به شکایتش و یا مایل به رسیدگی نمیبیند، بر همه آشکار ساخت حال آن درویشی را دارد که عروسک ساخته دست نجار را با پیراهن دوخت خیاط همسفرش جان داد و بعد عروسک ره عشوهگری پیش گرفت و درصدد بود هم به نجار حال دهد هم به خیاط، ره به خلوت کشید و چله نشست و ورد همی خواند تا پریچه طناز به عفریته ای بدل شد چنان که نجار تبر کشید و سرش را زد و خیاط پیراهنش کشید و تکه پارههایش را در برابر گرگها رها کرد. شیخنا به چله نشست. هر روز آقازاده محسن خان میآمد و پوشهای در برابرش میگذاشت که حاج آقا نگاه کنید این ذوبشدگان در ولایت سید علی آقا چه گفتهاند و نوشتهاند. شما نمیخواهید جوابی به این نامردها بدهید؟ شیخ سری تکان میداد که وقتش میرسد. روزی فائزه عزیزش دست دخترش را میگرفت و به دیدن آقاجان میآمد و با چشمان پراشک میگفت صبر تا کی، نمیبینید این زهرا شلخته که پدرش نوکر شما بود و پول چاپ کتابش را هم شما دادید درباره من و آبجی فاطی و داداش مهدی چه نوشته؟ آقاجان نیم لبخندی میزد که صبر کن ما بدترش را هم دیدیم.
روز دیگر حسین آقای مرعشی ابن عم عفت خانم شریک زندگی شیخنا میآمد آشفته و غضبناک که ای بابا شما هم که دیگر شورش را درآوردید، آقا کاری کردهاند که کرمان خودرو تاج سر صنایع داخلی را دارند در حصار و فشار قرار میدهند، مدیرانش را تهدید و گاه تحبیب میکنند و میبرند، راه همه کارها را بستهاند، نه دیگر قراردادی به ما داده میشود نه مجال پروژهسازی را به ما میدهند. چه کنیم آقاجان چه کنیم؟
شیخ پاسخ میداد جناب مهندس شما که سرد و گرم چشیدهاید صبر کنید زمان مقابله هنوز نرسیده است.
خلاصه هر روز کسی میآمد، نالههای شمس وزیرش حسن روحانی از همه بلندتر بود که یک فصل روضه میخواند و برای مظلومیت شیخنا اشک میریخت و اغلب حسین آقای موسویان وزیر خارجه ویژه شیخ را نیز به همراه میبرد تا شاید دم گرم او در حال شیخ تغییری ایجاد کند. اما شیخنا واکنشی نشان نمیداد، و گاهگاهی که در نماز جمعه شرکت میکرد یا به مناسبتی حرفی میزد چنان بود که انگار سررشته امور هنوز به دست اوست. آن روز که در قم جوجههای مصباح یزدی با هدایت محسن غرویان در مجلس سخنرانیش آبروریزی کردند و رسماً او را فاسد و بیدین و مروّج فرهنگ طاغوتی خواندند بیسر و صدا از قم خارج شد و فقط به رازینی پیغام داد بترسید از روزی که عمامه از سر اربابتان بردارند. و رازینی نفهمید منظور شیخ علی اکبر از ارباب هاشمی شاهرودی است یا سید علی خامنهای.
دو سه ماه بعد شیخ مصاحبهای کرد آن هم در آستانه برگذاری انتخابات مجلس خبرگان که عباراتش در گوش سیدعلی آقای نایب امام زمان آهنگی نامیمون و تهدیدآمیز داشت. شیخ نخست ادعاهای مصباح یزدی را در مورد عدم اعتقاد خمینی به جمهوری و حاکمیت ملی و اجبار او بر قبول قانون اساسی و نظام جمهوری به علت شرایط کشور پس از انقلاب و حضور قوای غیردینی در صف انقلابیون، به کلی بیاساس خواند (نقل به مضمون) و تأکید کرد خمینی از رحم مادر جمهوریخواه بوده است. بعد هم رفت سراغ قداست نایب امام زمان و قائد معظم که (بابا دست بردارید، این سیدعلی آقا را ما از قدیم میشناسیم، خوشا آن روزها که با فولکس مربوطه میرفتیم باغ حاج آقا هـ در کرمان، بنده که لیاقت متنعم شدن از زعفرانیهای مزرعه کوکنار حاجی را نداشتم اما سید دلی از عزا در میآورد و برای مصرف یک سال هم هدیه میگرفت و...) ولی فقیه به هیچ وجه قداست ندارد، او فقیهی است مثل بقیه فقها تازه ما شرط مرجعیت را نیز برای او برداشتیم. در مورد انتخاب یا کشف ولی فقیه توسط خبرگان نیز گفت این چه حرفی است، قانون اساسی میگوید خبرگان را مردم انتخاب میکنند یعنی در واقع رهبر منتخب غیرمستقیم مردم است، این مقوله کشف و اکتشاف پایه و اساسی ندارد و مطرح کنندگان آن هدف و نیت دیگری دارند و دست آخر شیخ علی اکبر تأکید کرد که از رهبری جمعی حمایت میکند و اینکه معنی ندارد ولی فقیه یا ولات (والیان) فقیه مادامالعمر سوارکار باشند. میشود ایشان را برای 5 یا 6 سال انتخاب کرد و یک بار هم این مدت را تمدید کرد... پیدا بود که این حرفها با حساب و کتاب عنوان شده است. این را میشد از واکنشها دریافت. اصغر حجازی زمامدار مطلق مقر و بیت مبارک نایب امام زمان و مقام معظم رهبری، سرسپردگان و حقوق بگیران را احضار و فرمان حمله را صادر کرد. زهراخانم همسر غلامحسین الهام مشیر و مشاور و سخنگوی تحفه آرادانی چادر به کمر بست و قلم بر کاغذ راند. حسین بازجوی شریعتمداری اسب سخن در دشت فصاحت با یورتمه وقاحت راند. برادر مهندس در سیاست روز گریبان آقازادههای شیخ را گرفت و خواهر شایق در مجلس خواستار آن شد که در باب فساد دولتهای جائره و فاسده قبلی و قبلتری تحقیق شود. بعد حسین موسویان را به عنوان جاسوس دراز کردند. همان جاسوسی که بارها پیغامهای مقام معظم رهبری را به اشاره اصغرآقای حجازی به جابلقا و جابلسای جهان برده بود. به محض گرفتن موسویان (سیروس ناصری قبلاً با زرنگی از تله جسته بود) صحبت از بازداشت حسن روحانی پیش آمد و اینکه فرزندان شیخنا اخطار از وزارت اطلاعات گرفتهاند که تا اطلاع ثانوی حق خروج از کشور را ندارید.
معلوم نشد در آن روزهای عجیب، پیامی که شیخ بهرمانی از طریق آقای محمدی گلپایگانی برای شریک سابقش سیدعلی آقا فرستاد چه بود که بلافاصله موسویان متهم به جاسوسی آزاد شد، و حرف و سخنی درباب روحانی به زبان مسئولان امنیتی نیامد. این را هم بگویم که نفر اول شدن از تهران در انتخابات خبرگان جان تازهای به شیخ علی اکبر داده بود و او به همراه خاتمی و کروبی پس از ملاقاتهائی با خیلی از اصلاحطلبانی که تا دیروز به خون هم تشنه بودند بار دیگر خود را به عنوان محور جنبش به اصطلاح اصلاحات جلو انداخت. (البته اصغر حجازی هم بیکار نبود و با شناختی که از غضنفر در اردوگاه اصلاحطلبان داشت آقای کروبی را صدا زد و همان حرفهائی را که پس از غرولند او بعد از دور اول انتخابات در باب پروندههای حاج خانم در بنیاد شهید قسمت دارو و تجهیزات بیمارستان و کمکهای سخاوتمندانه شهرام جزایری به حاج آقا حتی در دوران مجلس به ویژه آن کمک کلان که برای تلویزیون ناکام حاج آقا و جناب افخمی از زندان حواله شده بود، در گوشش خوانده بود بازگو کرد و بعد هم وعده داد شما خود را از خاتمی و هاشمی کنار بکشید، آقا اجازه فرمودهاند از حزب شما (اعتماد ملی) حداقل پانزده نفر به مجلس بعدی بروند، تازه آقا آنقدر مهربان است که در صورت رفتن آقای دکتر ـ حداد عادل ـ به ریاست جمهوری بار دیگر ریاست مجلس مقدس شورای اسلامی را به حضرتعالی واگذار کند. از آن روز تا حال غضنفر مشغول گل زنی به دروازه خاتمی و رفسنجانی است.)
اینهمه را داشته باشید تا یکهفته پیش از انتخاب رئیس مجلس خبرگان. یعنی تقریباً از اواخر ماه اوت، فعل و انفعالات روزهای پایانی ماه را تا یکشنبه شب دوم سپتامبر در نامه الکترونیکی یا ایمیل دوستی میخوانید که بخشی از مطالب ذکر شده تا اینجا را نیز از او دارم:
«هاشمی بازی پیچیده اما مثل همیشه پر از دوز و کلکی را از چند هفته پیش آغاز کرده بود. اولاً او از طریق عواملش اشتهای سید رهبر و احمدینژاد را برای تسخیر کرسی ریاست خبرگان سخت تحریک کرده بود به این ترتیب که اینجا و آنجا نوشتند و گفتند حضرت شیخ چندان رغبتی به بخت آزمائی ندارد. بعد این حرف لق را پراکندند که ظاهراً مصباح یزدی قصد دارد با رفسنجانی زورآزمائی کند. یعنی اینکه ملت برحذر باشید که قرار است عفریت ماچین به جنگ امیرارسلان بهرمانی بیاید. از سوی دیگر در حالی که شیخ عباس واعظ طبسی یک پایش رو به قبله و پای دیگرش نیز دچار ضعف است و مرض همه وجودش را گرفته، سیدعلی آقا پیک ویژه به مشهد فرستاده بود که نه اکبر و نه تقی، یعنی نه هاشمی نه مصباح، شما بیائید و نامزد شوید و ما تضمین میکنیم رأی بالا بیاورید. هاشمی در همین روزهای آخر اخوی را با نامهای به مشهد اعزام کرد. معمولاً برای مأموریتهای فوق سری محمود را میفرستد نه محمد را. همانکه وزارت خارجه بود و حالا در کار بیزنس با آلمانهاست. محمود رفت و با دست پر آمد که شیخ عباس همکلاس و رفیق قدیمیاش را سر کار گذاشته و میخواهد دو روز مانده به انتخاب رئیس خبرگان پیغام دهد ما نیستیم و معذور بدارید که حال ما خراب است. این پیغام شنبه رسید. هاشمی تک تک ابوالارتجاعهای خبرگان را یا شخصاً دید و یا اخوان و آقازادهها را سراغشان فرستاد با وعده و وعید و توضیح اینکه اگر مجلس دست آدمهای احمدینژاد بیفتد عمامه شماها را برمیدارند و عاقبت شما مثل عاقبت عوامل رژیم صدام خواهد شد چون فقط منم که میتوانم عموسام را راضی کنم حمله نکند.
یکشنبه به دعوت اصغر حجازی نیز شماری از خبرگان به بیت مبارک رفتند و به اظهارات شمس وزیر ولی فقیه گوش سپردند که تاکید میکرد آقا علاقمند بودند که آیتالله طبسی به ریاست خبرگان انتخاب شوند ولی ایشان متأسفانه بیمارند و حتی در جلسه سهشنبه نیز حاضر نمیشوند. بنابراین به نظر میرسد جناب شیخ محمد یزدی میتواند جای مرحوم مشکینی را بگیرد. ظاهراً اصغرآقا نمیدانست که یزدی قبلاً با هاشمی بیعت کرده و مزدش را هم گرفته است.
بعد نامزدی شیخ احمد جنتی مطرح شد و همگان با گفتن مبارک است با احتساب تعداد حاضران که بیش از چهل و پنج تن بودند، و رضایت اصغر حجازی بیت اقا را ترک گفتند.
سهشنبه چه شد؟
روز سهشنبه غیبت چند تن از آنها که یکشنبه شب در بیت آقا بودند در جلسه رأیگیری، اسباب شگفتی جنتی و حامیانش شد. از یازده غایب، سه نفر درگذشتهاند و دو تن در بسر مرگ هستند. شش تن بقیه در جلسه یکشنبه حاضر و در جلسه سهشنبه خبرگان غایب بودند. بنابراین پیدا بود که جنتی برای کسب آرای لازم نیازمند به حمایت شماری از آنهاست که یکشنبه در جلسه حجازی نبودند. لاریجانی آمد بعد از سخنان هاشمی، نطق غرائی کرد و درباره پرونده اتمی سخن گفت و بار دیگر یادآور شد که پرونده اتمی دست من است و نه احمدینژاد.
سپس رأیگیری آغاز شد و همانطور که شیخ علی اکبر برنامهریزی کرده بود 41 رأی به دست آورد و جنتی صاحب 34 رأی شد که بعداً دو رأی را باطل کردند یعنی فردی به هر دو رأی داده بود. بنابراین شیخ علی اکبر با 7 رأی اضافی، نامزد مورد تایید مقام معظم رهبری را شکست داد.
نکته جالب دیگر شکست هاشمی شاهرودی در کسب مقام نیابت اول بود. همه میدانند هاشمی شاهرودی تا چه حد مورد حمایت رهبر است. بالاخره شاهرودی استاد او و نویسنده رساله عملیه او به دو زبان فارسی و عربی است. اما در رأیگیری محمد مومن یکی از آخوندهای درباری نزدیک به هاشمی رفسنجانی برنده شد. اینهم دومین مورد برای غضب رهبر بودکه روز پنجشنبه در شرفیابی هیأت رئیسه جدید و اعضای خبرگان چنان فریاد بر سر روزنامههائی که عکس هاشمی را نه بهخاطر حب علی بل برای بغض معاویه در صفحه اول بزرگ چاپ زده بودند با این عنوان که اعتدال و خردگرائی بر اصولگرائی و تندروی پیروز شد.
بعد هم عصبانیت خود را از صدای آمریکا و چند تلویزیون ماهوارهای و سایتهای اینترنتی آشکار ساخت که خیال کردید خبرگان هم جای راهانداختن دعوای جناحی است؟ من نمی گذارم توطئه کنید. آن وقت در حالی که دوربین تلویزیون چهره هاشمی رفسنجانی را نشان میداد که شیطنت از سر و رویش میبارید آقا چنان مشتی حواله او کرد که تا جگرش را به درد آورد. آقا فرمودند، از رئیس جمهوری عزیز و شجاع و مومن و مخلص یاد بگیرید... و بعد ده دقیقه در ستایش تحفه آرادانی سخن گفتند. به هر روی هاشمی البته آن طور که تلویزیون نشان میداد سخت تو لب رفت ولی پیدا بود که کار خود را کرده است...»
من به نوشته این منبع جملاتی را اضافه میکنم. این شیخ علی اکبر بهرمانی اگر بخواهد برای آخرتش یک خدا بیامرزی بخرد تا شاید مردم سیاهکاریهایش را در همه زمینهها، یک طرف بنویسند و کاری را که میگویم در طرف دیگر، باید برای یکبار هم شده در عمرش یک ذره شجاعت و مردی نشان بدهد. به معنی دیگر واقعاً حرفهائی که قبل از انتخابات خبرگان سال پیش عنوان کرده بود عملی کند یعنی نظارت بر مقام ولایت و ارگانهای تابعه او برقرار سازد و زمان ولایت را کوتاه کند و سپس این بدعت نامبارک را برچیند، البته بنده چنین شهامت و مردانگی را در روستازاده بهرمانی سراغ ندارم. او دارد برای ولایت خود زمینه میچیند. و تنها امیدی که میتوانیم داشته باشیم این است که اللهم اشغل الظالمین بالظالمین. خدایا اینها را چنان به جان هم بینداز که سرهای یکدیگر را بخورند.
شنبه 7 تا دوشنبه 9 سپتامبر
نهخیر، این جریان سپاه طلسم شده و خبرگان، سپاه را عقب زد. اما این خبر کوتاه را داشته باشید که این محمدعلی جعفری برخلاف چرندیاتی که بعضی از نویسندگان غربی در باب اعتدال و خردجوئی او نوشته و گفتهاند، از میرغضبهای سرشناس سپاه است. او در دومین روز فرماندهی دستور بازنشسته کردن 80 تن از افسران بلندپایه و تحصیلکرده سپاه را که به رحیم صفوی خیلی نزدیک بودند صادر کرد. بعد هم 8 تن از افسران سپاه قدس را در مقام رؤسای اطلاعات قرارگاههای شمال و شمال غربی و غرب و جنوب غربی و شرق کشور برگزید.
September 14, 2007 06:47 PM
+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 11:18  توسط www.nourizadeh.com
|
رضا اغنمی
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
مولف: علیرضا نوری زاده
ناشر: تلویزیون کانال یک. لس آنجلس.
چاپ اول ژانویه ۲۰۰۷
• نوری زاده، به عنوان تحلیلگر سیاسی، با گزینش مقاله هایی ویژه در این دفتر ۲۱۸ صفحه ای: مسائل درون حاکمیت را با نیازهای بنیادی و دردهای انباشته اجتماع ملتهب و جوشان رو دررو قرارمیدهد و پرده از ماجراهای ناگفته برمیدارد تا جائیکه با مسئولیت قلم، بخش عمده ای از عملکرد حاکمیت اسلام در ایران معاصر را با صراحت کلام به عریانی توضیح میدهد ...
کتاب شامل شانزده مقاله، بعضی مستقل وبعضی درارتباط با هم و گسترده ترکه درمجموع: طرح و تحلیل و نقد سیاست های جمهوری اسلامی ست در ابعاد گوناگون با اطلاعات مفید، دست اول و هشدار دهنده که نویسنده با خوانندگانش درمیان میگذارد.
نوری زاده، به عنوان تحلیلگر سیاسی، با گزینش مقاله هایی ویژه دراین دفتر۲۱٨ صفحه ای: مسائل درون حاکمیت را با نیازهای بنیادی و دردهای انباشته اجتماع ملتهب و جوشان رو دررو قرارمیدهد و پرده ازماجراهای ناگفته برمیدارد تا جائیکه با مسئولیت قلم، بخش عمده ای ازعملکرد حاکمیت اسلام درایران معاصر را با صراحت کلام به عریانی توضیح میدهد.
برای آشنائی بیشتر خوانندگان با مسائل مطروحه دراین دفتر، سعی براین است، آن بخش ازیادداشت های نویسنده که انگشت روی مسائل حساس گذاشته، نیازها و معضلات کلیدی جامعه و کشور را مطرح کرده است مورد بررسی و کنکاش قرارگیرد.
نخستین مقاله این دفتر زیر عنوان: «چرا اصلاحات ناکام ماند و احمدی نژاد به تخت نشست؟»
نویسنده با شرح سوابق خانوادگی و دوران تحصیل سیدمحمد خاتمی تا رسیدن به وزارت ارشاد و آشنائی با اهل فرهنگ و هنر و روشنفکران مینویسد :
«موضوع ازاین قراربود که درجلسه ای ازهیآت دولت درحضور ولی فقیه، خامنه ای ضمن حمله شدید به روشنفکران و اهل نطر گفته بود آمریکا هجمه فرهنگی را علیه ما آغازکرده وابزارش هم جوجه روشنفکرها وبه اصطلاح نویسندگان و شعرا هستند ... خاتمی پاسخ داده بود اگر پنجره ها را بگشاییم و اجازه دهیم اهل اندیشه و فرهنگ و هنر درهمین مملکت حرفهایشان را بزنند و آثارشان را منتشر کنند جامعه ما از هجمه فرهنگی آسیب نخواهد دید ... خاتمی حرف های دیگری هم زده بود که سیدعلی را چنان خشم آورده بود که با الفاظی زشت ضمن حمله به او گفته بود جنابعالی که حرفهای مرا قبول ندارید چرا مانده اید.» ص ۱۲
خاتمی از کابینه میرود تا چندسالی بعد، ازطرف مردم به ریاست جمهور برگزیده میشود. شروع ریاست جمهوری خاتمی البته که آغاز خوشی داشت اما دیری نپائید که سرشت وگوهراو نیز روشد. انکار نباید کرد که خاتمی تفاوت های بسیاری با ملایان متحجر درنگرش به ذات هستی واجتماع داشته و دارد، ولی نگاه دینی او دقیقا همان ست که دیگرملایان دارند. اوازآن تفاوت ها که دارد نتوانست درعرصه قدرت که ازآراِی مردم نصیبش شده بود سود ببرد. فاقد شجاعت و شهامت ذاتی بود با آن رآی شگفتاور، وپشتیبانی غیرمنتظره که به ناگهان نصیبش شده بود، هرگز نتوانست بهره برداری کند.
خاتمی با ضعف و جبن خود، بزرگترین ضربت را برآمال مردم ایران فرود آورد. آن هم در موقعیتی که سراسرایران برای بهمزدن بساط فرعونی ولایت فقیه ملایان درپشت سرش قرارگرفته بودند. عقب نشینی خفتبار اودرمقابل نهیب و پرخاش رهبر، ترس و وحشت اوازقاتلان گمنام خودی درجامه آراسته جانبازان اسلام را ازپرده بیرون افکند. این درست است که برحسب قانون اساسی کشوررئیس جمهوردرحد یک کارگزارساده بوده بیش ازآن قدرت اجرائی ندارد، این هم درست نیست که با داشتن بیست و پنج میلیون رآی مردم، بطورفله ای مطبوعات رابستن،جنبش دانشجوئی را به خاک وخون کشیدن، در حادثه هولناک قتل های زنجیره ای، سانسور و اختناق را ادامه دادن. حداقل دربرنامه های تبلیغاتی میتوانستند به مردم دروغ نگویند وعده دروغ ندهند. مگرازاختیارات قانونی رئیس جمهور، در قانون اساسی خبرنداشتند؟
با این حال، اتفاق عجیبی که در دوران خاتمی رخ داد را نباید فراموش کرد. و آن فرو ریختن تابوها بود. بی اعتنائی مردم ازخوناشامی حکومت بود. رفتارمنصفانه و بازکردن فضایی ولو کم نور، دراوان کار خاتمی، این فرصت را پیش آورد که مردم با احساس مهر و صمیمیتی غیرمنتظره درسیمای دولت و شنیدن وعده های آزادی که منشاء اصلی آن رفتار و زبان ملایم شخص خاتمی بود، وارد مرحله ای تازه شدند و به حمایت از او دلبسته شدند که متآسفانه چندان دوام نیاورد. و امیدهای نوشکفته دردل مردم خزان شد و فروریخت. بااین حال درهمان دوران کوتاه بود که مردم، ترس و وحشت ازآدمکشان را کنار زدند. جسارت پیدا کردند و بی پروا، خواستار مطالبات خود شدند. اکبرگنجی، باقلم تیز وبرنده اش، چپاولگران را بی آبروکرد. به رهبریکشبه آیت الله شده، اعلام جنگ داد و نوشت که باید کنار برود. هاشم آغاجری، با توسل به احکام فقهی نظام ولایت فقیه را مردود خواند. با گفتن « ما میمون نیستیم که نیارمند تقلید باشیم.» پایه های ولایت فقیه را لرزاندند. برخی از انقلابیون که دیروز از دیوارسفارت آمریکا بالارفته برخلاف عرف بین المللی دیپلمات ها را به اسارت گرفته بودند، دراعتراض به خفقان و کشتار و چپاول و غارت ثروتهای ملی، مافیای اقتصادی کشوررا به مردم شناساندند. در این دوره بود که معترضان: باند اطلاعاتی ها، عاملان فساد مالی وابعاد هولناک کشتارهای دگراندیشان ووجود مراکزمتعدد تصمیم گیری وانگیزه قتلهای زنجیره ای وسران حکومت پنهانی را برای مردم روشن کردند. پرده ازماهیت اسلام ناب محمدی برداشته شد.
عقب نشینی خاتمی بزرگترین خدمتی بود به استمرارارتجاع و بقای حکومت سیاه. دور دوم ریاست جمهوری خاتمی، زیادی بود وآن چند خدمت ولو بی سرانجام اورا مخدوش و بدنامش کرد ودرخاطرهی وجدان تاریخی ملت، نیرنگ بزرگ اهل عمائم و فریب مردم به نام خاتمی ثبت شد. به اضافه ننگینی حمله به دانشجویان و کشتارآنها و قتل های زنجیره ای قتل زهرا کاظمی و ده ها جنایت و نابسامانی های دیگرکه درکارنامه سیاه جمهوری اسلامی ثبت شده دردوران خاتمی اتفاق افتاده است.
در دوردوم ریاست عروسک وار خاتمی، مردم این بار بطورجدی نا امید شدند. تا جائی که اگر دردوره نخست خاتمی بین اهل عمائم، تفاوت هایی برای او قائل بودند این بار ازبین رفت . مردم عادی به ظاهر خاموش ومآیوس و دانشجویان، زنان وروزنامه نگاران با روی آوردن به وبلاگ نویسی و اینترنت و سایت های گوناکون واین باربا گسترش فعالیتهای فرهنگی سامان فکری تازه ای راپی ریختند. به موازات توسعه سانسور و توحش مآموران لباس شخصی ودیگر مزدوران اطلاعاتی، دست حکومتگران را برای اجرای گسترش خفقان و استبداد بازگذاشتند. شرایط به گونه ای آماده میشد تا متحجران، آخرین امیال و آرزوهای تجاوزکارانه و عقده های خود را در همه نهادهای اجتماعی به نمایش بگذارند. ظهور احمدی نژاد یا به قول علیرضا نوری زاده، «ظهوررایش اسلامی» حاصل تفکریست که خاتمی پیام آورش بود.
نوری زاده با شرح حوادث انتخابات ریاست جمهوری، اشاره سنجیده ای دارد به نوشته ناصر کاخساز درنشریه آرش۹۲و۹٣:« ... کاخساز با مقایسه رایش اسلامی و رایش سوم اشاره میکند که در دمکراسی "وایمار" هم مردم به عنوان واکنش به دمکراسی وایمار به هیتلر رآی دادند چون ارآن یکی مآیوس شده بودند. هیتلر در آنجا نیامد بگوید آزادی و دمکراسی، وآمد گفت نان و کار...» ص ۲۲
دومین بخش این دفتر، با تیتر «ظهور رایش اسلامی» با روایت زندگی احمدی نژاد و دوران تحصیلی، مشارکتش درانقلاب، رفتن به جبهه جنگ، معاونت امنیتی در چند شهر آذربایجان غربی و کردستان، فرماندار خوی «... درمرحله پایانی جنگ و دو سال نخست پس از جنگ. نقش موثر او در سرکوبی کردها و قتل شماری از مبارزان کرد داشته تردیدی وجود ندارد، همینطور حضور او بعنوان ناظر قتل زنده یاد دکترعبدالرحمن قاسملو وعبدالله قادری و ... در وین ثابت شده است ... در استانداری اردبیل ... یک تیم از دوستان و اقوامش را با خود به اردبیل میبرد و کارها را بین آنها تقسیم میکند. نکته دوم شیوه پوپولیستی دربرخورد با مردم است. به همه جا سر میکشد خانه های ارزان قیمت میسازد، معدل عمران دراستان در زمان او بالا میرود. ... از نظر اجتماعی فضای نسبتا آزادی (با معیارهای جمهوری ولایت فقیه) درشهر اردبیل و شهرهای تابعه استان ایجاد میشود. میگساران او را دعا میکنند که مانع از ورود مسکرات از آنسوی مرزها نمیشود، اهل منقل نیزاز دعاگویان او هستند. ... اما از نظر سیاسی اردبیل بدترین و سخت ترین دوران خود را در زمان او میگذراند ... دستگیریها دراین دوران وحشتناک است. ... بعد ازجنگ در زمان تصفیه های خونین زندانها درسال ۶۷، احمدی نژاد یک چند به اوین آمد ورفت داشت (قصه تیرخلاص زنی اوپایه دراین دوران دارد). روزی او به همراه مسئولان زندان با خامنه ای که رئیس جمهور بود دیدار داشت و درآغار مجلس، احمدی نژاد مرثیه ای رابه مناسبت فاطمیه دوم درحضورسیدعلی خواند. ... صدا به دل سید نشست ... قرارشد احمدی نژآد گه گاه به مجلس آقا برود ونوحه و مرثیه بخواند ... تاشهرداری تهران و ریاست جمهوری» ص٣۲ - ۲٨
نوری زاده، درتحلیل اعمال و کرداراحمدی نژاد و سنجش کارهای او، با نگرانی مینویسد:
«احمدی نژاد فرزند اصیل و صادق وحلال زاده انقلاب خمینی است. شما نمیتوانید درپی زلزله ای مهیب وزیرورو شدن خانه تان، ازدل ویرانه ها گل یاس و محمدی سربیرون کند. در لجنزار هم نمیتوانید به دنبال صدفی باشید که در دل مروارید غلطان دارد ... » ص٣۲
این داوری قاطعانه را دور از انصاف میبینم. جنگ هشت ساله ایران وعراق را میتوان معیارسنجش قرارداد. امروزه فداکاران آن جنگ بیحاصل، همگی درمکانی به وسعت آرزوهای برباد رفتهی ملتی، در گورستان های پراکنده وطن درکنارهم آرمیده اند فارغ از فاصله طبقاتی، جوانان روستائی و تهیدستان کشوربا فرزندان طبقات مرفه با داشتن تحصیلات عالی در دل خاک جای گرفته اند. گذشته ازآن، این نظریه روی مسائل جاری پرتوی نمی افکند، انزجار مردم فراموش میشود.همانگونه اشگ مادران درداغ عزیران، ودرموقعیت خاصی به اقتضای زمان وسیاست روز، و بعد، باردیگراستبداد باهمان ماهیت اصلی گذشته سربلند میکند. حاکمیت، خشونت و فریب مردم را از سر میگیرد. به این مسئله برمیگردیم.
نوری زاده، در«چشم انداز فردا» که پایان این بخش است نظریه جالبی دارد که شنیدنی ست:
«من منتظر ظهور نیستم. درواقع اگر درما اراده و میل به تغییر وجود نداشته باشد حتا ظهور حضرت نیز تغییری در سرنوشنمان نمی دهد، حضرت را هم میگیرند. ماشاء الله دجال و زن ریشدارهم که زیاد دارند. گوهرالشریعِه وعشرت خانم قادرند صدتا امام زمان راهم با دندانهایشان تکه تکه کنند ... چند روز پیش فیلم تکان Passion of Chris اثرتکان دهنده بازیگر و فیلمساربرجسته استرالیائی Mel Gibson را میدیدم. ملاهای متحجرموسوی که حکم مرگ مسیح رامیدادند و بالذت شکنجه و آزار او را توسط سربازان تماشا میکردند...» ص ۴۰
سخنان نوری زاده با تکیه به کرداراهل عمائم دراین چندسال حکومت را باید جدی گرفت. چیرگی قدرت وتمتع مادی از لذت های بادآورده مقام، میدان حرص وهوس و آز را چنان گسترده تر کرده که حتا آقای خمینی درآن پیرانه سر، وعده های خود را فراموش کرد یادش رفت که گفته بودمن یک طلبه هستم بعد از تشکیل حکومت میروم قم به مسجد. ایشان نه تنها به وعده وفا نکردند وبه قم و به مسجد برنگشتند، بلکه تا آخرین روزهای حیات برتخت سلطنت فقیهانه فرمان دادند ودراین راه تا آنجا تازاندند و تاراندند که احکام ثانویه راپیش کشیدند که ازدیدگاه برخی صاحبنظران اسلامی به عنوان «بدعت» ازآن مقوله سخن رفت.
نویسنده، در بخش «جنگ سیدعلی با شیخ محمدتقی برسفره ولایت»، با شناختی که درگذشته با خامنه ای داشته مینویسد :
« من البته آن سیدعلی خامنه ای را می شناختم که درروز به تخت نشستن سیدعلی رهبر روی درنقاب اختفا کشید.» وسپس با ذکرسوابق خانوادگی خامنه ای و اشاره به برخی صفات متفاوت او با ملایان متحجر، ازکمک های دکترمنوچهراقبال برای آزاد ساختن خامنه ای که گرفتار دستگاه های دولتی شده بود سخت میگوید:
« همسراو حقا بانوی متشخص و مقاومی بود دست بچه هارا میگرفت و به تهران میآمد تا پیگیر کار همسرش بشود. حداقل دوبار پادرمیانی دکتر اقبال مشکل گشای آقای خامنه ای شد.» ص ۴۶
نوری زاده، انتخاب آقای خامنه ای به مقام رهبری را زیر سررفسنجانی و مهدوی کنی میبیند. مینویسد:
« طرح تشکیل شورای سه نفره و سپس ۵ نفره طی دو دور رای گیری ناکام ماند . بعد شعبده بازی بهرمانی مکار آغاز شد و درنهایت با وصیت شفاهی جعلی خمینی که فقط هاشمی آن را شنیده بود و مهدوی کنی که شتابان از سفر لندن بازگشته بود آنراتکرارکرد (وقتی خامنه ای این سیدجلیل را دارید دنبال کسی نگردید) در زمانی که کروبی و توسلی واحمد سرگرم وداع با خمینی و به خاک سپردن او بودند در سقیفه خبرگان با ۵٣ یا ۵۴ رآی از۷۲ عضو حاضر، خامنه ای انتخاب شد ...» صص ۵۰ - ۴۹
نوری زاده، قدرت نامحدود رهبراسلامی را یادآورمیشود با نگاه تیز و تحلیلگرانه درمقایسه با میزان اختیارات بوش وبلر، بذل وبخشش های بی حساب و کتاب او و گستره قدرت خداگونه رهبریت خامنه ای را توضیح میدهد.
«در هیچ نقطه ای از جهان، رئیس دولتی چه شاه و چه رئیس جمهوری، به اندازه سیدعلی خامنه ای، قدرت وامکانات ندارد. بوش که رئیس جمهوری و یگانه ابر قدرت واقعی جهان است اگر بخواهد یک میلیون دلار از بودجه کشورش برای منظورخاصی خرج کند، ناچاراست ازکنگره اجازه بگیرد.درحالیکه آقای خامنه ای همین یک ماه پیش ده میلیون دلار به خالد مشعل رئیس شورای سیاسی حماس و چندین میلیون دلار به مقتدی صدرداد. ده ها برابر این مبالغ را نیز درطول سال به این و آن میبخشد و هیچ قدرتی قادرنیست اورا زیر سئوال ببرد. خاتمی زمانی که بحث اشراف دولت برنهادهای زیرنظررهبری وگرفتن مالیات ازآنها را مطرح کرد مغضوب شد. فردا اگرتونی بلریا شیراک بخواهند حتایک تروریست شناخته شده ازنوع ابوحمزه مصری را بازداشت کنند قادر به انجام این کار نیستند. ... همان گونه که درجریان محاکمه ابوحمزه دریافتیم که از ده سال پیش پلیس اعتقاد داشتند با مدارک موجود نمیتوان انتظارداشت ابوحمزه محکوم شود. درایران اما آقای خامنه ای توانسته است برخلاف نص صریح قانون درحالی که اکبرگنجی باید حد اقل یک سال پیش آزاد میشد همچنان اورا در وضعی رقت بارزیرشکنجه روحی و جسمی در زندان نگاه دارد. ۲۵ میلیون نفر درفرانسه اگر به فردی درانتخابات ریاست جمهوری رآی دهند او بعنوان برگزیده اکثریت مردم قادراست برای مدت ۵ سال ریاست قوه مجریه را بی دغدغه دردست داشته باشد. درایران اما رآی ۲۵ میلیون ایرانی درانتخابات خاتمی تا زمانی که مهر مبارک ولی امر مسلمانان جهان! زیرمهر ۲۵ میلیون ایرانی نخورد هیچ ارزش نداشت.» صص۵۲ - ۵۱
نوری زاده، با شناختی که ازحال و اوضاع حوزه های علمیه و روابط درونی اهل عمائم دارد بااشاره به دسته بندی های ریشه دارآنها اطلاعات مفیدی راطرح میکند که برای خواننده کتاب، درک وحس آشفتگی ها ونابسامانی های دولت وگردانندگان کنونی کشورآسان ترمیشود. همو درمقایسه دادگستری دوران رضا شاه درمسئله محاکمه ۵٣ نفربه اتهام داشتن مرام اشتراکی، با دستگاه قضای زمانه سلطنت فقها، مینویسد که رضاشاه آن عده را در دادگاه نظامی محاکمه نکرد و «... هیچکدام به لقاء الله فرستاده نشدند. واین از برکت دادگستری بود که داور برپا کرده بود. مقایسه اش کنید باقوه قضائیه نایب امام زمان که احمد باطبی را به خاطرپیراهن خونی دانشجوئی را به دست گرفتن به اعدام محکوم کرد والبته بعدا تخفیف قائل شد ...» ص۷۵ . که البته باطبی هنوز در زندان است و زیر شکتجه.
از آمدن عرفات به ایران همراه ٨۰ نفر، باچند صندوق دارو حکایت شنیدنی دارد
« ... مصطفی چمران به خمینی خبرداد دفتر نمایندگی عرفات دراهواز کانون فساد است. و "ابوجعفر" نماینده او مشغول تحریک عربهای خوزستانی است و کلمه انفصال "جدائی" را درسرشان فرو کرده است. چند هفته بعد دریادار دکتر مدنی ابو جعفر و تنی دیگررا بیرون کرد و درهای دفتر نمایندگی سازمان آزادیبخش فلسطین را بست. بعد هم سه فلسطینی را که معلوم شد وابسته به گروه جبهه خلق برای آزادی فلسطین (گروه جرج حبش ) بودند دستگیر و شبانه اعدام کرد.ص٨۱
اینجا لازم است توضیح کوتاهی بدهم. درآن روزها من دراهواز بودم. اعدام این ٣ نفر دررابطه با انفجار لوله های نفت بود که توسط آنها انجام گرفته بود. دراین باره آقایان هدایت الله متین دفتری وزنده یادان غلامحسین ساعدی و شکرالله پاکنژآد که برای بررسی موضوع به محل آمده بودند اطلاعات دقیقی را منتشرکردند.
شرح تشکیل جلسه "دفترنهضت های آزادیبخش" ازقول ابوجهاد درتهران وجنایات حافظ اسد در سوریه، ازقول "الدوالیبی نخست وزیراسبق سوریه" که در ملاقات بین آیت الله خمینی و اورخ داده ، همچنین روابط فرمانده سپاه قدس باسعد بن لادن فرزند اسامه بن لادن، ازخواندنی ترین بخشهای کتاب است که خواننده را با روابط پنهانی مآموران رژِیم با آشوبگران درمنطقه وسیاست های خارجی ش آشنا میکند.
نویسنده، در عنوان: «مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش»
نقبی زده به روان آیت الله خمینی عریانش کرده. دلبستگی وشیفتگی او را به قدرت زمینی با تصویری از مراتب علمی ومقامات محفلی ملایان، واینکه آقای خمینی خلاف دیگران، سیاستمداری هوشمند و قدرت طلب درکسوت اهل عمائم بوده ؛ به درستی نشان داده است.
« ... دردوران حکومت خمینی یکبار او خود را فراترازمردم قرارداد ومتوسل به بند نافی شد که تاآسمانش میبرد وآنهم در زمان عزل بنی صدرازریاست جمهوری بود. "امروزوظیفه من عزل اوست حتی اگرفریاد مرگ برخمینی را درهمه کشور بشنوم – نهضت امام خمینی، حمید زیارتی (روحانی) ص ٣۵۱ – ٣۵۴. با اینهمه خمینی نه دراعمال حاکمیت ونه دربسط مفهوم ولایت وقبض حاکمیت ملی، مستقیما خود را به آسمان وصل نکرد. برعکس اوخیلی هم زمینی بود بهمین دلیل نیزوقتی خامنه ای کوشید شرع را دربرابر عرف قرار دهد و به این وسیله زهر خود را در جان میرحسین موسوی و دولتش خالی کند، چنان تو دهنی نثار سیدعلی آقا کرد که تا مدتها زبانش بندآمده بود. قصه احکام دولتی را پیش کشید که ارجح براحکام شرع است وحکومت مامیتواند اصلی چون حج را معطل کند. مساجد را به ویرانی کشد و مصلحت حکومت بالاتر ازشرع و آسمان است.» ص ۹۲
از قول رفسنجانی میگوید: «ما از پیش ازانقلاب هم پدیده قدرت و حکومت را با نگاهی زمینی مینگریستیم. البته بعضی ها آمدند و جنبه متافیزیکی و آسمانی قدرت را مطرح کردند که ما آن را قبول نداریم. امام هم همین را میگفت ومشروعیت را به مردم میداد.» ص ۹۶
ازنظرگاه معتقدان و باورمند های دینی – و نه کارشناسی - تحلیلی که نوری زاده درباره روان و رفتار و کردارهای آیت الله خمینی به دست میدهد، بیشترمقرون به صحت است. همینکه کارنامه سیاسی ش به آثار نه چندان ارزشمند دینی اومیچربد، گواهی براین مدعاست.
قلع و قمع اصلاح طلبان توسط خامنه ای و شکست اصلاحاتی که خاتمی در اوایل ریاست جمهوری شروع کرده بود وبا مخالفت شدید ومستقیم رهبربهم خورد، دقیقا دنباله سیاست قدرت رهبری آقای خمینی بود که رئیس جمهورهم به قول خودش به مقام « کارگزاری» تنزل پیدا کرد. درواقع همان وقت بود که رئیس جمهور منتخب مردم، میزان قدرت قانونی واختیارات ریاست جمهوری درولایت فقیه رابه درستی درک کرد.
نوری زاده در دومقاله جداگانه درباره «حجتیه»، اطلاعات مفید وتازه ای دراختیار خوانندگان گذاشته است که ازپاره ای جهات تازگی هائی دارد. همو، با شرح پدیده حجتیه وهدف ازشکل گیری آن، واشاره اش به هیآتهای موتلفه و نقش شیخ محمود حلبی، قدرت وانحصار طلبی مطلق اهل عمائم را یادآور میشود.
رشد فکری وپرورش نویسنده درمحیط مذهبی، آشنائی خانوادگی با فرهنگُ اهل علم ومذهب و سیاست و تجربه های زندگی و شکست جنبشهای فکری - سیاسی ایران در سالهای پرتنش دهه های بعد از شهریور بیست، او را شدیدا به تشیع وابسته کرده است. تشیعی که نوری زاده و همنسلان او میشاختند و میشناسند، تسامح ومهر والفت وحرمت به انسانیت بود. و اگرهم همان بود که آقای خمینی رو کرد، و عریانی آن را با خون وتکفیرو سنگساروجوخه های اعدام به نمایش گذاشت تا آن زمان برای خیلی از ایرانیها ناشناخته مانده بود. دربسترآن عریانی بود که برای نخستین بار"قاصم الجبارین" جای اسم پرکرامت"خدای بخشنده ومهربان" را گرفت. بیم و هراس بردلها نشست. "خون وخشونت" هویت و نمادی ازمذهب شد. وقتی مراجع تقلید دولتی شد بحران تازه ای درتشیع پدید آمد.
دراین دگرگونیهاست که نوریزاده،نگرانی خودراازشکست"قدرت معنوی روحانیت" و"تلاشی مرجعیت" هرگزکتمان نمیکند. ادای روشنفکران ازدین برگشته وباسمه ایها را هم درنمیآورد، نگرانیش را در نوشته «حوزه درحکومت سلطان فقیه» نشان میدهد و به طنز، فقیه امروزی را بر تخت سلطان مینشاند. ناامیدی مردم عادی مذهبی ازحکومت ها و پناه بردن به روحانیت با سابقه چندین قرنی، آخرین سنگرامید در جامعه عقب مانده را به رخ میکشد. نظرش قابل تآمل است. کدام جایگزین عام پسند مورد اعتماد را سراغ دارید که مردم به او اطمینان کند وحرف و حدیثش را بشنود و حرمت کلامش را رعایت کند. براین باوراست که ازاحترام مراجع تقلید دررژیم گذشته به تفصیل یادمیکند. رفتار وروابط مصلحت آمیز آن ها را یادآورمیشود. جایگاه علما درمنظراجتماع و مسئولان کشوررا باز میکند و «ضربه بزرگ به استقلال مرجعیت» را مطرح میکند. مینویسد:
« ... حداقل ۲۰۰۰ تن مجتهد وجود دارد که بعضا به پایه مرجعیت رسیده اند» ص ۱۲۷
در مقاله: «لبنان ... دیروز وامروز و فردا» با اشاره به تاریخ گذشته لبنان و فراز و فرودهای آن سرزمین زیبا و رفتارمسالمت آمیز مردم آن کشور که نصاری و یهود و مسلمان کنارهم میزیستند ، تا "نکبت تقسیم فلسطین و نخستین جنگ" و پشت سرآن حملات اسرائیل، و ورود ارتش سوریه، وجنگ های داخلی، لبنان که زمانی عروس مدیترانه بود به ویرانی کشیده شد. طبیعی ست که دراین ناامنی ها،
آواره های لبنانی درجستجوی پناهگاهی امن درگوشه وکنار جهان پراکنده شوند.
نوری زاده مینویسد:
«درجریان حمله اسرائیل به جنوب لبنان نیز گروه هائی از شیعیان به امریکای جنوبی و ایالات متحده رفتند وکلنی های شیعه را دراکوادور، پاراگوئه، بولیوی و آرژانتین درامریکای لاتین و دیترویت و جنوب کالیفرنیا وجود آوردند. دربعضی ازاین کلنی ها به ویژه دراکوادور و پاراگوئه، با پول مرحمتی ولی فقیه، حسینیه ها و مراکزی برپا شده است که درآن تصاویر خمینی و حسن نصرالله و سیدعلی آقای نایب امام زمان را بر در و دیوارش آویخته اند.» ص۱۷۲
جنگ حزب الله لبنان و اسرائیل، حمله اسرائیل و کشتارو ویرانی بخشی از لبنان، توطئه ها و دخالتهای سوریه و ایران که در تحریک وویرانی و کشتارمردم بیگناه دست دارند، از مسائل عمده این بخش است که نویسنده مطرح میکند وکتاب با گفتاری درباره «لبنان پس از جنگ» که تحلیلی بسیار خواندنی ست بسته میشود.
اما قبل ازبستن این بررسی، نکته ای را باید یادآوری کرد و آن علل ناکامی ملت ایران درجنبش های فکری ست که همیشه و همه وقت بی ننیجه مانده ودر پایان کار، استبداد گذشته با شیوه ای دیگرولی با همان ابزارها برمسند نشسته، دور باطل تکرار شده است. این تجربه تلخ و خونین در گذشته نزدیک در فاصله ای کمتر از هشت دهه دوبار تکرارشده؛ بعید نیست که بازهم تکرارنشود تا آینده های دور و دراز و نسل های آینده درطلب آزادی درجا نزنند! . اگرمنصف باشیم و کلاه خود را قاضی کنیم مشکل بنیادی را درمییابیم.
معضل اساسی ما استبداد است استبداد کهن و درونی که در اندرون فرد فرد ما لانه کرده، موروثی شده ریشه دوانیده، جزئی ازعادات جاری شده درذهن مردم چنگ انداخته، وحاکم بلامنازع رابطه ها شده؛ وهمین استبداد واگیرحس درک و شناخت دشمن واقعی راسلب کرده تا جائی که در پی تکرارشکستها و آزمایش های چندین باره، مردم، هنوز از شناسائی عاملان و حاملان فلاکت ها که همگی خانگی هستند و درونی بازمانده است.
باید به این معضل بزرگ چاره ای اندیشید. این لجنزار را نمیتوان به مرغزار تبدیل کرد. هیچ لجنزاری را با رنگ و لعاب نمیشود به گلستان تبدیل کرد. تا سیاهی و قدرت استبداد فردی را ازدل ها و ذهن ها بیرون نریزیم و با ایمان به آزادی فردی، این مرده ریگ شوم باستانی را از افکار خود دور نکنیم، و دل خوش کنیم به رنگ و لعاب و آرایش های ظاهری، و تعادل های ناپایدار، یا گفتن اینکه: (حالا وقت مطرح کردن این حرفها نیست.)، راه نجات ازاین حلقه های تنگ وتاریک جانسخت را نداریم. و اگرچاره ای اندیشیده نشود عقلائی، آینده ای بهتر از گذشته و حال نخواهیم داشت. مشکل ما نه اسلام است نه شاه و خمینی و نه ولایت فقیه مندرآورده اش و نه آمریکا و انگلیس و روس! ما اسیرغل و زنجیر استبداد خود هستیم که فکر و ذهن مان را به همدیگر گره زده درهم تنیده در درون هر یک خود با انباشتی ازلاجوردیها و خلخالی ها!
رهائی ازاین اسارت کهن و جا افتاده به یک انقلاب فردی ودرونی نیاز دارد که تجلیگاه اخلاق وانسانیت هرفرد است و معیار ایمان در طلب آزادی خود. در واقع آزمونیست برای گسستن زنجیرهای استبداد ملی.
برای آشنائی با دموکراسی، نخست باید راه های زدودن استبداد از خود را تمرین کرد.
دیگرآثاراین نویسنده در این در وبلاگ هاست:
www.ketabsanj.blogspot.com
www.ketabedastan.blogspot.com
September 7, 2007 03:06 PM
+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 3:53  توسط www.nourizadeh.com
|
سهشنبه 28 تا جمعه 31 اوت
کودتای سپاه کامل شد
پیشدرآمد: درست یک ماه و نیم پیش (همان موقعی که سردار سرلشگر یحیی رحیم صفوی بر پایه گزارش سایت انتخاب متعلق به طه هاشمی یگانه پزشک عمامهای و محرم سابق سیدعلی آقای رهبر، فهمید نایب امام زمان و فرمانده کل قوا، دل به دیگری بسته و او باید میز فرماندهی را خالی کند) در یکهفته باخبر یعنی همین ستون آشنای شما نامهای را برای شما بازنویسی کردم که نویسندهاش یکی از فرماندهان رنج دیده سپاه پاسداران بود. این سردار که خاطرههای دلاوریهایش در جبههها هرگز از یاد نخواهد رفت طی سه چهار سال اخیر یکی از صادقترین منابع من بوده است. همو طی دو هفته اخیر مرا در جریان یک دزدی بزرگ قرار داد که به لطف اطلاعات او و افشاگری من خوشبختانه زیر و بم آن فاش شده است و بازیگران اصلی آن از جمله فردی به نام شیرازی در دور و بر سردار سرلشکر حاجی دکتر محسن رضائی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، و تقوی رئیس حراست مجمع که میخواستند به قول خودشان برای هزینههای انتخاباتی سردار محسن رضائی پول حلال تهیه کنند، به لطف این افشاگریها امروز آبروباخته و انگشت نما شدهاند.
این دو بر آن بودند یک خانه قدیمی 1200 متری در میدان کاخ را به زور از چنگ صاحبش که بانوئی سرشناس از خانوادهای بزرگ و فرزند تحصیلکرده اوست به قیمت 2/1 میلیارد تومان درآورند. حال آن که قیمت واقعی خانه بین 5/5 تا 6 میلیارد تومان است.
باری، یک ماه و نیم پیش با اشاره به وضعیت سپاه نوشته بودم، البته به نقل از نامه سردار پاکدل آزاداندیش سپاه: «...ارعاب و شکنجه و تهدید چنان است که به زودی همه صداها خاموش خواهد شد. ارتش را که کاملاً خنثی کردهاند، در مورد سپاه نیز برنامه کنار گذاشتن یحیی رحیم صفوی به زودی اجرا خواهد شد، مرتضی رضائی ـ جانشین فرمانده سپاه ـ برای فرماندهی پیر است بنابراین احتمال بازگشت محمدباقر ذوالقدر به سپاه... از احتمالات اصلی است. طی دو سال گذشته چنان سپاه قدس را پر و بال دادهاند که امروز همه فتنههای خارج از کشور را رهبری میکند و در داخل نیز سردار قاسم سلیمانی ـ فرمانده سپاه قدس ـ مقامی به مراتب بالاتر از فرمانده کل سپاه یعنی رحیم صفوی دارد. کنار زدن صفوی و یک گروه همفکرانش میتواند طی سانحهای نظیر آنچه باعث قتل احمد کاظمی و موسوی و... در سقوط هلیکوپتر در ارومیه شد اتفاق بیفتد و...»
فکر میکنم نیاز به توضیح نیست که اگر ذوالقدر به فرماندهی سپاه نیامد در مقابل شوهرخواهرش محمدعلی جعفری این مقام را تصاحب کرد و در عین حال با آوردن علیرضا افشار همانطور که هفته پیش نوشتم وزارت کشور را نیز کاملاً قبضه کرد.
پیش از آنکه در رابطه با شخصیت جعفری و گذشته او بنویسم، نخست دلائل اصلی برکناری رحیم صفوی را ذکر میکنم که سیدعلی آقا با دادن حکم مشاور ارشد نظامی رهبر و فرماندهی کل قوا (که طی دوران ولایتش حداقل به 14 ارتشی و سپاهی حکمی چنین را داده است اما امروز اغلب این مشاوران یا مثل سعدی حسنی بعد از نجات از توطئه قتل زمینگیر و یا چون شهبازی که روزگاری نور چشم ولی فقیه بود در عزلت و بیخبری روزگار سر میکنند) به او کوشیده است به نوعی از غضب و نارضائی دهها فرمانده سپاه که به فرمانده کل خود مهر بسیار داشتند و برکناری او را آن هم به این شکل موهن، اهانتی به خود و سپاه تلقی میکنند بکاهد. یحیی رحیم صفوی جزء کادر نخستین بنیانگذاران سپاه، فرزند یک کاسب حبیبالله مشهدی است که در زمان انقلاب هم چون جانشینش محمدعلی جعفری دانشجو بود. او از روزگار نوجوانی به دلیل حضور در جلسات درس قرآن و تفسیر آقای خامنهای و نشستهای گاه به گاه در منزل مرحوم محمدتقی شریعتی ـ پدر دکتر شریعتی ـ هم با آقای خامنهای آشنا شده بود و هم با جوانان فعال مذهبی مشهد که در جریان انقلاب شماری از آنها در جمع پاسداران مقر آیتالله خمینی و سپس در تشکیل سپاه پاسداران جناح خامنهای را از همان روزهای نخست پایهگذاری کردند. ـ محمدباقر قالیباف که از اینها جوانتر است، چند سال بعد به جمع پاسداران خراسان پیوست و اینها امروز هم یک جناح مقتدر را در مناصب بالای نظامی و بعضاً غیرنظامی، تشکیل دادهاند. ـ رابطه نزدیک رحیم صفوی با آقای خامنهای برکسی پوشیده نیست. با اینهمه صفوی هیچگاه وارد بازیهای آقای خامنهای به خصوص در سالهای اخیر نشد. در دوران خاتمی، او به علت تحت تأثیر خاتمی قرارگرفتن مدتی ساز مخالف ساز معاونش ذوالقدر و کسانی مثل افشار و همین جعفری را میزد. در واقع او و غلامعلی رشید و دکتر احمدیان اصلاحطلبان سپاه بودند اما بعد از 18 شهریور که انتخاب پیش آمد، او نیز دریافت که روزگار ذوالیمینینی گذشته و نمیتوان دستی در بیعت مأمون خلیفه و دست دیگر در بیعت موسیالرضا داشت. به عبارت دیگر او که برخلاف 24 تن از فرماندهانش که به روی خاتمی شمشیر کشیدند از حمله مستقیم به خاتمی پرهیز کرد ناچار شد بعداً حرفهائی را عنوان کند که حرف دلش نبود. به همین دلیل نیز در نشستی خصوصی با خاتمی از او پوزش خواسته بود و با تاکید بر اینکه وارد بازیهای سیاسی نخواهد شد، از آن پس کوشید تمام هم و غم خود را مصروف توسعه سپاه و افزایش سطح آموزش نیروهایش کند. او که ده سال فرماندهی کل سپاه را عهدهدار بود، از آنجا که به فساد مالی آلوده نشد و در عین حال هیچگاه نامش در میان آنها که از آغاز انقلاب به تیغ کشان ولایت مشهور شدند (کسانی از نوع همین محمدعلی جعفری و ذوالقدر و قاسم سلیمانی، علی فضلی، محمد کوثری، علی زاهدی و... که نخستین وضوی خون را در کردستان و با خون کردهای هموطنشان گرفتند و...) به میان نیامده بود. صفوی به جز موارد معدودی از جمله در ماهها و هفتههای اخیر که مجبور شده بود مثل بقیه دون کیشوتهای ولایت سید علی ولی فقیه شرق و غرب را تهدید کند و با بمبهای دوهزار کیلوئی که با توجه به فاصله زمانی قهرمان «سروانتس» تا امروز چیزی در حد همان شمشیر چوبی دون کیشوت است، بوش و براون و سرکوزی و اهل منطقه را به نابودی کامل وعده دهد، همواره کوشیده بود با کلامی آرام و عباراتی حساب شده در حد یک فرمانده نظامی حرفهای ظاهر شود. نوعی درویشی نیز در رفتار و گفتارش بود که او را از دیگر فرماندهان سپاه متمایز میکرد. مدتها او از حضور ذوالقدر در مقام جانشین فرمانده کل رنج میبرد. این دو حقاً کارد و پنیر بودند و روزی که سید علی آقا ذوالقدر را به وزارت کشور فرستاد و جای او را به حاج مرتضی رضائی داد که سالها فرمانده اطلاعات سپاه و نسبت به صفوی نوعی حالت مرشدی داشت، صفوی نفس راحتی کشید اما روزهای آرامش کوتاه بود که این بار دستورات رهبری از بالای سرش توسط مرتضی رضائی به ارگانهای مربوطه ابلاغ میشد.
صفوی میگوید از یک ماه و نیم پیش خبر داشته که میرود. این تاریخ با جلسه فرماندهان سپاه و ارگانهای امنیتی نزد خامنهای تقارن دارد. در همین جلسه بود که بین صفوی و ذوالقدر بحث حادّی بر سر عراق و وضع نیروهای مسلح کشور به ویژه سپاه درگرفته بود. از دوستی شنیدم که صفوی بارها در ماههای اخیر گفته بود ای کاش بخت آن را داشت که هم چون برادرش سلمان مدتی به درس و فحص در خارج کشور بپردازد. اما خود او میدانست به علت جایگاهش در سپاه او هرگز نخواهد توانست جائی در دانشگاههای مشهور غرب پیدا کند. باری، شنبه شب ساعت 7 محمدی گلپایگانی به صفوی خبر داد که موقع اسباب کشی فرارسیده است. و لازم است او شبانه مسئولیت فرماندهی کل را تحویل جعفری بدهد و خود از روز بعد به دفتر ولی فقیه بیاید که برایش در بخش مشاوران اتاقی دست و پا کردهاند.
محمدعلی جعفری کیست
محمدعلی جعفری ملقب به «عزیز» و بعضاً «عزیز دیوانه» به اعتراف بسیاری از دوستانش از جمله حاج سردار دکتر محسن رضائی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، بیکله ترین فرمانده سپاه پاسداران است. او که 55 سال پیش در خانوادهای بسیار فقیر در یزد متولد شده با سختی دوران مدرسه و دبیرستان را طی کرد و بعد با کمک مرحوم روحالله خاتمی پدر محمد خاتمی و چند تن از نیکوکاران استان یزد به دانشگاه رفت و یک سال پیش از انقلاب دوره لیسانس معماری را در دانشگاه تهران آغاز کرد. با شروع انقلاب او در ضمن فعالان انجمن اسلامی، همراه با علی رضا افشار ـ معاون سیاسی وزارت کشور ـ به نمایندگی از سوی انجمن اسلامی به جمع حمله کنندگان به سفارت آمریکا و گروگانگیری 52 دیپلمات پیوست. و همزمان با شرکت در گزینش نخستین بسیج، قبول شد. چندی بعد در واحد پاسداران انقلاب فرهنگی خدمت کرد. سپس عضو اطلاعات سپاه شد و به کردستان شتافت. ورود رسمی او به واحدهای رزمی سپاه خرداد 1360 است. در جبههها عزیز مدتی فرمانده قرارگاه غرب و سپس قرارگاه نجف بود. علاوه بر این او فرماندهی تیپهای عاشورا، معاونت سپاه شوشتر و فرماندهی قرارگاه قدس را مدتی عهدهدار شد. مشارکت در عملیات کربلای 4 و 5 که به مجروح شدنش منجر شد نقطه برجسته کارنامه جنگی اوست.
جعفری پس از بهبودی به ستاد سپاه منتقل شد و چندی در سمت معاون عملیات ستاد کل و سپس جانشین رئیس ستاد خدمت کرد. مشارکت او در جنایت قتل زنده یاد دکتر عبدالرحمن قاسملو دستمزدی کلان برایش به همراه داشت و آن فرماندهی نیروی زمینی سپاه بود (در اینجا لازم است توضیح دهم که به علت همنامی تقریبی این جعفری با محمد جعفری معاون علی لاریجانی در شورایعالی امنیت ملی اشتباهاتی در ارزیابی گذشته فرمانده جدید سپاه در بعضی گزارشها و نوشتهها رخ داده بود. آنچه در مورد حضور محمدعلی در کردستان عراق هنگام حمله آمریکائیها به مقر اطلاعات سپاه در اربیل گفته میشود کاملاً درست است، با این توضیح که محمد جعفری نیز به دفعات از کردستان عراق دیدار کرده است. در زمان حمله، آمریکائیها به دنبال محمدعلی بودند نه محمد، چون این محمدعلی بود که در مقام جدیدش ریاست مرکز راهبردی سپاه، مسئولیت طرحهای برونمرز در عراق را مستقیماً بر عهده داشت. در عین حال محمدعلی جعفری در قتل دکتر قاسملو شرکت داشت و نه محمد جعفری، نام صحرارودی که گهگاه در اشاره به رئیس تیم ترور رهبر حزب دمکرات کردستان عنوان میشود نیز از جمله اسامی مستعاری بود که جعفری چندتائی از آن را در جیب داشته است. از این اسمها میتوان به علی عزیزی، علی جعفری و محمد عزیزی اشاره کرد.) از نظر تحصیلات جعفری در بازگشت از جبهه در سال 71 موفق به اخذ لیسانس در رشته معماری شد و در طول سالهای اخیر دوره کارشناسی ارشد فرماندهی دانشگاه امام حسین را به پایان رسانده است اما او فارغالتحصیل دافوس نیست اگرچه تجارب خود را از جنگ مدتی در این مرکز بلندپایه علمی نظامی تدریس کرده است. آنکه در شرمالشیخ و مذاکرات ویژۀ عراق حاضر شد محمد جعفری بود نه محمدعلی یا عزیزآقا.
نقش سپاه در مرحله بعدی
ظاهراً بحث سپاه که قرار بود در دو بخش در این زاویه مطرح شود با باز شدن پرانتز علی رضا افشار و این هفته محمدعلی جعفری، در ابعاد فرهنگی و اقتصادی خود باز هم موکول به هفته دیگر میشود. گو اینکه برپایه تقدم اولویتها، ناچار بودم مسائل با اهمیتتر را در پرتو تحولات اخیر سپاه مورد بحث قرار دهم. به هر روی، اینکه با نشستن محمدعلی جعفری بر کرسی فرماندهی کل سپاه، تردیدی نیست که کودتای سپاه با موفقیت به مرحله اخیر خود رسیده است. نگاهی به مراکز حساس و به ویژه جایگاههای تصمیمگیری، آشکار میکند که سپاه اینک عملاً در تمام ارگانهای نظام دست بالا را پیدا کرده است. و با همین دست بالاست که سپاه طرح تسخیر کامل مجلس و سپس ریاست جمهوری را ریخته است.
طبیعی است وقتی از سپاه میگویم هدفم باند مافیائی قدرتمندی است که در اداره یک مجموعه حداکثر 20 نفره از فرماندهان به نام و گمنام سپاه قرار دارد. محسن رضائی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام و رفیق دیر و دور ذوالقدر و جعفری البته با این وهم روزگار میگذراند که گزینه رفقایش برای ریاست جمهوری کسی جز او نخواهد بود. اما آنگونه که منابع نزدیک به دستگاه رهبری عنوان میکنند یک توافق اصولی بین نایب امام زمان و فرمانده کل قوا و مجموعه مقتدر سپاه صورت گرفته که به موجب آن سپاه از حداد عادل به عنوان نامزد ریاست جمهوری حمایت خواهد کرد اما معاون اولی با اختیارات ویژه نصیب ذوالقدر خواهد شد.
طی هفتههای آینده قرار است حداقل یکی از دو پست خالی کابینه را سپاه در اختیار گیرد. هم اکنون 30 تن از افراد سپاه از جمله 12 تن از اطلاعات سپاه در وزارت خارجه، مشغول گذراندن دوره دیپلماسی هستند و بعد از آن این افراد به عنوان روسا و معاونان چند نمایندگی مهم به کشورهای منطقه و روسیه و چین و اتریش و بلژیک اعزام خواهند شد. (متکی زرنگی کرد و باجناقش را مأمور هلند کرد وگرنه هلند نیز جزو سهمیه سپاه بود). سپاه طی شش ماهه اخیر دو برابر بودجه منظور شده را از دولت تحویل گرفته است. ذوالقدر اینک مرد اوّل بازی سپاه است گو اینکه شوهرخواهرش جعفری را در بالاترین مقام سپاه نشانده است.
شنبه 1 تا دوشنبه 3 سپتامبر
بساط نان پزی در بوشهر
1 ـ نامهای تکان دهنده از یک کارشناس اتمی کشور مأمور خدمت در بوشهر را دریافت کردهام که بند بند آن جان را به درد میآورد. به ویژه آنکه احمدینژاد همین هفته مدعی شد سه هزار سانتریفوژ را در نطنز به کار انداختهایم و وزیر کشورش ادعا کرد 25 کیلو اورانیوم غنی شده ذخیره کردهایم.
بدون تفسیر بخشهائی از این نامه را میخوانید: «چه بسا آرزو که خاک شود... آن روز که به روسیه اعزام شدیم گمان میکردیم که ما را جدی گرفتهاند. حالا بر میگردیم و نیروگاه را راه میاندازیم اما دریغ که آن هفته و ماهها در روسیه نه بر دانش ما افزود و نه اثری در عمل ما پس از بازگشت به وطن داشت. با زبان ناقص روسی و استادانی که اغلب مست و لایعقل سر کلاس میآمدند چیزی یاد نگرفتیم، در عین حال نظارت بر ما چنان بود که حتی اجازه رفتن به یک رستوران یا پارک را نداشتیم... با اینهمه باید بگویم در بوشهر وضع هزار بار بدتر است. عملاً بیکار ماندهایم و بعد از رفتن اغلب کارشناسان روسی حتی بخت آن را نداریم که گاهی ضمن صحبت با آنها مطلبی را بیاموزیم.
باید سپاسگزار شیخ عباس واعظ طبسی و آستان قدس باشیم که مدتی است برای ما تنور نانپزی راه انداختهاند. کار ما کارشناسان انرژی اتمی جمهوری اسلامی ایران شده است پختن نان، آن هم چه نان مرغوبی، باور کنید بهترین سرگرمی ما این روزها برگذاری مسابقه نانپزی است. الان بچههائی داریم که میتوانند انواع بربری، نان مشهدی، لواش و تافتون را بهتر از هر خبّازی از تنور بیرون بیاورند. برای ماه رمضان هم قرار است پخت شیرمال را راهاندازی کنیم. از برکت دعای خیر حضرت آقای نایب مربوطه امام زمان، سیصد کارشناس اتمی متخصص پخت انواع نانها شدهاند. آیا این مسأله بااهمیتتر از تولید اورانیوم غنیشده نیست؟»
به یاد گلهای پرپرمان
هر بار که خانوادههای داغدار قربانیان جنایت بزرگ تابستان 67 با یاد عزیزانشان به گورستان خاوران میروند و عکسها و گزارشهائی از این خاک خونین برایم میرسد، روزها با خود در جدالم که شرح این جنایت را چگونه باید بنویسم.
با چه واژهای دردهای خانوادههائی را توصیف کنم که رژیم جهل و جور و فساد به فرمان سید روحالله که آمده بود عدالت و عشق و آزادی را خانه به خانه در خانه پدری تقسیم کند طی چند هفته عزیزانشان را در محاکمات چند دقیقهای به مرگ محکوم کرد و سپس مرگ بود و گورهای بینشان و جنایتکارانی که امروز یکیشان در مقام وزیر کشور خط و نشان برای اهل اندیشه و دگراندیشان میکشد و آن دگریشان در مجلس خبرگان و سومیشان در عدلیه ولی فقیه مشغول خدمت به ارباب فقیهند. به یاد بهرام چه بنویسم که همچنان چشمان مادر و خواهرش به در است که کی از راه میرسد؟ از نوههای آقای نماینده چه بگویم که نشکفته پرپر شد. چه بنویسم از دردهای صدیق خانم که نمیداند به نوههایش وقتی سراغ پدر و مادرشان را میگیرند. چه بگوید آخر آنها وقتی بابا و مامان تیرباران شدند آنقدر کوچک بودند که نمیفهمیدند محارب و مفسد فیالارض چه معنا دارد و چرا یکروز آنها را از مامان جدا کردند و تحویل مادربزرگ دادند؟
+ نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 3:50  توسط www.nourizadeh.com
|
از ملک عجم شهیدی و باهری هم رفتند
پیشدرآمد: دو سه ماهی است که هر بار قلم به دست میگیرم تا رویدادها و مسائل مهم مورد توجه خانه پدری را در «یکهفته با خبر» بررسی کنم، نخست باید سخن در رابطه با خاموشی «شکرگزارانی» به میان آورم که ملک عجم را گذاشتند و بعضی در زیر خاکش و شماری با حسرت دیدارش در خاک تبعیدگاه آرام گرفتند.
سه چهار هفته سوگوار هنرمندانمان بودیم، مهستی که پرکشید و الهه که این هفته مجلس یادبودش را برگذار کردیم. شگفتا که با وجود منع و تحریمها در خانه پدری، هزاران انسان عاشق آن صدای جاودانه در یادبود او حاضر شدند. و در چهارسوی غربتکدههامان نیز خاطره او را گرامی داشتیم. فرزند برومند او دکتر شاهرخ میراسکندری به نیابت از فرید و داریوش و دیگر عزیزانش، و پدر بزرگوارش جمال میراسکندری، مجلسی در خور مادر هنرمندش برپا کرده بود، حضور شخصیتهای برجستهای که از روسیه و گرجستان و بریتانیا در مجلس خصوصی و سپس یادبود الهه عزیز حاضر بودند، هنرمندانی که در سوگ از دست رفتن بانوی آواز ایران آوازشان و آوای سازشان داغدار بود، آمده بودند که جاودانگی آوازخوان دلها را اعلام کنند. ...
در هفتهای که رفت دو چهره برجسته در عرصه مطبوعات و سیاست را نیز از کف دادیم که با یکی در مقام استاد و پدری دلسوز و وارسته چندی همکار و همدل بودم و با دومی، در دانشکده آشنا شدم اما چنان از مهر و لطف و راهنمائیهایش برخوردار بودم که تو گوئی دیر سالی است با او آشنایم.
احمد شهیدی برای همه ما در روزنامه اطلاعات از من جوان تا زندهیاد غلامحسین صالحیار که سردبیر و پیر دیر ما بود حالت پدری داشت. فرهاد خان مسعودی که در پی درگذشت شادروان سناتور عباس مسعودی مدیریت مؤسسهای به عظمت روزنامه اطلاعات را عهدهدار بود حرمت ویژهای برای زندهیاد احمد شهیدی قائل بود. دستگاه دولت نیز به شهیدی به عنوان آزادمردی مینگریست که اعتدال از صفات بارز او بود. مردی که میتوانست گوش مرا که همکلاس پسرش شاهین شهید ثالث بودم (نام کامل احمدی شهیدی، شهید ثالث بود با نسبی که به شهید سوم گستره شرع و عرفان و فقاهت میرسید) بکشد که علیرضا، تند رفتی یا آقاجان این دو سه سطر را اگر میزدی بهتر بود و من به جای ناراحت شدن قدردان تذکر او باشم. در آن روزهای پرالتهاب سال پیش از انقلاب و سپس در شلوغیهای سال 57، ورود مأمور مربوطه به روزنامه، اعتصابها، و دستگیری جمعی ما از سوی حکومت نظامی ـ دو بار ـ آن مرد آرام و سرشار از مهر و لطف پناهگاهی برای من بود و مشوقی همیشه که در کنار فرهادخان و صالحیار، تکیهگاه من در روزنامه بودند. روزی که برایش گفتم با شاهین فرزند برومندش در سال آخر دبستان جهان تربیت که مدیر وارستهای چون ابراهیم بنیاحمد و ناظم و معلم انشائی سرشار از ذوق و اهل شعر و ادب چون آقای مسچیان داشتیم، مسابقه روزنامهنگاری میدادیم به این ترتیب که هر هفته من یک روزنامه دیواری به روی کاغذ سیاه با مطالبی که با جوهر سفید مینوشتم و شاهین روزنامهای با مطالبی که حتماً یکی دوتا از آنها از اطلاعات یا اطلاعات هفتگی و یا دختران و پسران و... بریده شده بود به کلاس میآوردیم و بر دیوار نصب میکردیم. به این ترتیب نوعی رقابت بین ما ایجاد شده بود. تو گوئی رقابت کیهان و اطلاعات در ابعاد کوچک در کلاس ششم ابتدائی دبستان جهان تربیت امتداد پیدا کرده بود. به ویژه آنکه من به علت حضور کیهان در خانهمان و دلبستگی پدر به مقالات عبدالرحمن فرامرزی، کیهانی شده بودم ضمن اینکه کیهان بچهها و از آن مهمتر کیهان ورزشی نیز در این تعلق سهیم بودند.
به استاد شهیدی گفتم که آخرین شماره روزنامه دیواری من و شاهین چند هفته پیش از امتحان نهائی ششم بر دیوار نشست. و مرحوم بنیاحمد با دیدن آنها هر دوی ما را به دفترش احضار کرد. مشکل روزنامه من در این بود که تصویری از دکتر مصدق را گذاشته بودم با شعری از ادیب برومند که پدر همیشه زمزمه میکرد. مشکل روزنامه شاهین نیز از آنجا ناشی میشد که او در مطلبی در ستایش روزنامه اطلاعات، کیهان را چوب زده بود. و مرحوم بنیاحمد هر دوی ما را نصیحت کرد که فردا شماها به دبیرستان میروید سعی کنید اعتدال را وجهه همت قرار دهید و در هیچ موردی تعصب نداشته باشید. و حالا من این حکایت را برای مظهر راستین اعتدال نقل میکردم. انسانی که بیش از 90 سال با سربلندی زیست و با آنکه خانه زندگی و جوانی و میانسالیاش یعنی اطلاعات مصادره شد و در دفتر زنده یاد سناتور عباس مسعودی و فرزندش فرهاد خان مسعودی کسانی نشستند که لیاقت دربانی اتاق او را هم نداشتند اما او هرگز به کینه آلوده نشد و چنان زیست که حتی در سوگش در صفحه نخست اطلاعاتی که دیرسالی سردبیرش بود تصویر و نامش را به بزرگی آوردند و درگذشتش را به جامعه مطبوعات و همه آزاداندیشان تسلیت گفتند.
مرحوم دکتر محمد باهری نیز با آنکه در نوجوانی ره به خرابات ساقی چپ دست کشیده بود و چندی در حزب سرخ، نجات بشریت را در بالا رفتن داس و چکش در کنار شیر و خورشید میدانست، هم چون زنده یاد احمد شهیدی طبعی اعتدالی داشت حتی در دوران وزارتش که دادگستری دگرگونیهای بنیادین را شاهد شد و قضات و حقوقدانانی برجسته هم چون زندهیادان ابوالحسن ورزی، دکتر بصیری، وجدانی، دکتر نصیری، اخوی، بنیصدر علی رغم آنکه دستگاه چندان نظر خوشی نسبت به آنها نداشت به همت او در مسئولیتهای مهم قرار گرفتند و حقاً دوران وزارت او دورانی چشمگیر و در یادماندنی بود که با وجود تقارن آن با سالهای خردی من، به یاد دارم که پدر و دوستانش همه گاه از او با احترام و به نیکی یاد میکردند. وقتی به دانشکده حقوق رفتم این بخت را یافتم که از چشمه فضل اساتیدی بزرگ سیراب شوم، مردانی چون زنده یاد دکتر نصیری، دکتر شهیدی، دکتر ابوالحمد، مرحومان سنگلجی و مشکوه، دکتر حمید عنایت، دکتر رضوی، دکتر متین دفتری، دکتر پاکدامن، و دکتر محمد باهری و... کلاس درس دکتر باهری حقاً به مجلس بحث و فحص و مباحثهای آزاد میمانست که در آن همه دانشجویان آزاد بودند تا نقطه نظرهای خود را بیان کنند. همکلاسیهای من در دانشکده به یاد دارند که به علت علاقه بسیار من به بحث و گفتگو استادانی چون دکتر عنایت و دکتر باهری نظر لطف بسیار به من داشتند. و چقدر برایم اسباب تأسف بود که در پایان دانشکده با توجه به شغل دکتر باهری و رفتنش به معاونت وزارت دربار رابطه ما قطع شد. بعد هم من چهار سالی در انگلیس بودم و تنها در بازگشت به ایران و شروع کارم در رادیو تلویزیون و روزنامه اطلاعات بود که بار دیگر استاد را یافتم. مقالهای در اطلاعات نوشته بودم در پاسخ به دکتر مهدی پیراسته دولتمرد و دیپلمات سرشناس که دکتر علی امینی را مورد انتقاد قرار داده بود. آن روزها نام دکتر امینی هنوز ره به مطبوعات و بحثها و گفتهها در باب تغییرات سیاسی محتمل در کشور نیافته بود. به قولی دکتر امینی جزو حکام معزول بود، به علت دلبستگی که به مغضوبان داشتم و نیز آشنائی با دکتر امینی، مطلبی نوشتم در تقدیر از منش و روش نواده امینالدوله، روز بعد فرهاد خان مسعودی صدایم زد و گفت دکتر باهری از مقاله شما خیلی تعریف کرد. من شمارهای از دکتر نداشتم و زمانی که آقای ودودی پیشکار و رئیس دفتر دکتر امینی زنگ زد تا مراتب تشکر دکتر را ابلاغ کند و مرا برای دیدار نخست وزیر اسبق به خانه او دعوت کند، سؤال کردم آقای ودودی تلفن مستقیم دکتر باهری را دارید؟ او شماره را به من داد و بلافاصله به دکتر باهری زنگ زدم. خود او تلفن را برداشت و وقتی خود را معرفی کردم چنان پرمهر سخن گفت و مرا به کلوپ فرانسه برای ناهار روز بعد دعوت کرد که باورم نمیشد بعد از چندین سال استاد مرا شناخته باشد. اما وقتی او را دیدم و او بلافاصله یادآور بحثها و گفتگوهایمان در دانشکده شد دریافتم که در دل استاد جائی داشتهام. روزگار دکتر باهری با بیماری مرحوم علم و آمدن مرحوم هویدا به وزارت دربار دیگرگون شده بود و دیری نپائید که با به تخت نشستن سید روحالله مصطفوی ملقب به خمینی روزگار همه ما دیگرگون شد. باز یکدیگر را گم کردیم تا آن روز که در آغاز انتشار کیهان لندن، دکتر باهری به دیدار کیهان آمد. باز هم حدیث مهر بود و سخنانی که استاد در تقدیر از کار شاگرد بر زبان میآورد. از آن پس نه فقط همه گاه مشمول لطف او بودم بلکه با بزرگواری هر بار نوشتهای از من را در خور مییافت با تلفنی و یا گاه چند خطی سرشار از لطف و مهر شاگرد همیشه خود را مورد تقدیر و تشویق قرار میداد. در جریان قتلهای زنجیرهای و انتشار سلسله کتابهائی که در این زمینه نوشتم بعد از یک مکالمه طولانی نامهای برایم فرستاد که تصمیم دارم در کنار صدها نامهای که از بزرگان سیاست و ادب و هنر و علم طی سی و اندی سال دریافت کردهام در مجموعهای به چاپ برسانم. از آن نامه تنها به ذکر این عبارت بسنده میکنم: «کاری که شما در پرده برداشتن از جنایات دستگاههای امنیتی رژیم کردید از یادها نخواهد رفت، این را بگویم که با خواندن این مطالب به یاد آنهائی که قربانیان این دستگاهها بودند بسیار گریستم. از پروردگار سلامتی و توان بیشتر و قلم پربارتر برای شما خواستارم...».
از دست دادن دو استاد در یکهفته سخت بود به ویژه آنکه یکی از آنها با همه عشقی که به خانه پدری داشت، در خاک غربت آرام گرفت.
شنبه 25 تا دوشنبه 27 اوت
سپاه در هیأت مافیا
1 ـ قرار بود که دنباله مقاله «امپراتوری سپاه پاسداران» را در این شماره بیاورم. اما پیش از آن لازم میدانم اشارهای به تسخیر مهمترین منصب وزارت کشور توسط سپاه داشته باشم.
هفته گذشته در گزارشهائی پر از ابهام و رمز و راز که گاه در حد تکذیب مبتدای گزارش در منتهای آن، سست میشد، از رفتن مجتبی ثمره هاشمی معاون سیاسی وزارت کشور و نشستن علیرضا افشار معاون فرهنگی!! ستاد کل نیروهای مسلح بر کرسی او حرف و سخن به میان آمده بود. مجتبی ثمره هاشمی در عصر جاهلان پوپولیست، افلاطون این جماعت است. احمدینژاد، حتی ساعت سعد زیارت والده آقا مصطفی را از آقا مجتبی میپرسد. اگر محمد تقی مصباح یزدی دعانویس و سرکتاب بازکن اوست، آقا مجتبی ارباب فکری و سازنده اوست.
زمانی که تحفه ارادان بر کرسی شهردار تهران نشست این آقا مجتبی بود که زمینه دزدی 300 میلیاردی را فراهم کرد تا محمودجانش در مبارزه انتخاباتی کم نیاورد. برای محمود غزنوی ایاز، معنای زندگی بود و برای محمود ارادانی، آسید مجتبی خورشید و ماه و کهکشان است. این آسید مجتبی بود که نور اطراف محمودآقا را کشف کرد. هم او بود که در گوشش یاسین خواند که اگر در رابطه با نابودی اسرائیل حرف بزنی مطمئن باش پیروان اسلام ناب انقلابی محمدی از جابلسای اندونزی تا جابلقای مغرب، به دنبالت راه میافتند و سر به آستانت میسایند. همین آسید مجتبی بود که حامل پیامهای محرمانه محمود ارادانی به پاریس و دمشق و آنکارا بود و هم او ردای قذافیگری و چهگوارا نمائی را برای محمودآقا دوخته بود. از بخت بد بخیههای ردا را با آب دهان دوخته بودند به همین دلیل نیز با یک حرکت از هم گسست و بچه پرروی ارادان را عریان در برابر چشم جهانیان ظاهر ساخت.
با توجه به این سوابق و این نکته بسیار مهم که محمود تحفه برای نشاندن سید مجتبی بر کرسی معاونت سیاسی وزارت کشور چه باجهائی به نایب امام زمان داد و چگونه در حد حقیرترین خبرچین برای محسنی اژهای وزیر اطلاعات، حداقل سه سفیر و 8 کاردار و کنسول جمهوری اسلامی را به دام انداخت، گذشتن از کرسی معاونت سیاسی وزارت کشور مسأله سادهای نیست. البته مصطفی پورمحمدی وزیر کشور ادعا فرمودهاند که «ما مایل بودیم همکاری خود را با سید مجتبی ثمره هاشمی در مقام معاونت سیاسی وزارت کشور ادامه دهیم ولی با توجه به فشار کار او و مشورتدهی به رئیس جمهوری، دکتر احمدینژاد با ماندن وی در وزارت کشور موافقت نکرد...» اما حقیقت امر چیز دیگری است که برایتان بازگو میکنم. پست معاونت سیاسی وزارت کشور در جمهوری ولایت فقیه به کسی داده میشود که در درجه اول مورد اعتماد صد در صد سیدعلی آقا باشد و در درجه دوم دارای اقتدار و جبروتی باشد که بتواند ماشین پرسروصدای انتخابات نایب امام زمان را به گونهای هدایت کند که زمان پیاده شدن مسافران، همگی از ذوب شدگان مقام ولایت و سرسپردگان امامین راحل و لاحق باشند. چنین بود که هنگام روی کارآمدن احمدینژاد، علی آقا جنتی بر کرسی معاونت سیاسی نشست. علی جنتی هم آقازاده شیخ احمد جنتی بود که عملاً ریاست شورای نگهبان را در دست دارد یعنی مامائی است که از شکم انتخابات مجلسین (نگهبان ـ شورای اسلامی) موجوداتی را بیرون میآورد که بند نافشان را به نام نامی علی بن جواد حسینی خامنهای بریدهاند و از پستان ولایت شیر ارادت نوشیدهاند (و مینوشند).
علی پنج سال سفیر ایران در کویت بود. در بدو ورود البته او را با یک کیف سامسونیت پر از دلار خریدند. و در بازگشت نیز نشان ویژه به او دادند که مراتب رضایت ولی فقیه را از نوکران شیعه کویتیاش مثل محمدباقر مهری و شیخ حسین معتوق به وجه احسن ابلاغ کرده بود. معاونت علی را شخص سیدعلی آقا تأیید کرد یعنی اینکه مصطفی پورمحمدی نیز از داشتن معاونی چون او راضی بود چون اربابش نایب امام زمان نظر مهر به جناب معاون داشت. با اینهمه دو سه ماه بعد از روی کار آمدن دولت جدید چنان کار را به علی آقا سخت گرفتند که برایش ماندن در وزارت کشور به عذاب الیم تبدیل شد. سرانجام شبی آقای اژهای به سراغش آمد وگفت: اوضاع کشور و ابعاد گسترده حمله دیپلوماتیک شیطان بزرگ ایجاب میکند که شما دوباره به کویت بروید و ستاد منطقهای دیپلماسی جمهوری اسلامی را در خلیج فارس فعّال کنید. اژهای پیش از این در گزارشی به اربابش سید علی آقا تأکید کرده بود وجود فردی مثل علی جنتی در کویت به مراتب مهمتر از حضور او در وزارت کشور است. (همانطور که ذکر شد قانع ساختن اژهای از سوی احمدینژاد به قیمت خانهخرابی شماری از دیپلماتهای جمهوری اسلامی تمام شد. در این زمینه بیشتر نمیتوانم توضیح دهم). چنین بود که سرانجام علی جنتی به کویت بازگشت و آسید مجتبی ثمره هاشمی به جای او نشست. برای احمدینژاد مسلم بود که با داشتن معاونت سیاسی، انتخابات مجلس هشتم را به طور دربست از آن خود خواهد کرد. همه چیز بر وفق مراد بود. آسید مجتبی، هم یاسین شبانه را در گوش تحفه ارادان میخواند و هم در وزارت کشور، جای پای خود را مستحکم میکرد. مشکل او زمانی شروع شد که کوشید به جای سردار امیر حیاتی استاندار خوزستان و دست نشانده سردار محمد باقر ذوالقدر (که به امر سید علی آقا فرمانده کل قوا از جانشینی فرمانده کل سپاه به وزارت جلیله کشور فرستاده شده بود تا دیگر خواب پرویز مشرف شدن را نبیند) که به علت برملا شدن دزدیها و رسوائی اخلاقیاش مجبور به استعفا شده بود یکی از اقوام را به استانداری خوزستان بفرستد. با آنکه پورمحمدی به او تذکر داد به امر حضرت آقا، تعیین استانداران در استانهای مرزی با سردار ذوالقدر است، آسید مجتبی اصرار کرد که قانوناً این مسئولیت در حوزه اختیارات من است، ولی درست روزی که دستور صدور حکم را به کارگزینی داد خبر شد که برادر ذوالقدر جلوی حکم را گرفته و فرد دیگری را به خوزستان فرستاده است. درگیری در همان زمان آغاز و خیلی زود به رویاروئی علنی تبدیل شد. دو هفته پیش ذوالقدر فردی را نزد آسید مجتبی فرستاد تا به او یادآور شود گزارش کامل و مصوّر درباره عیال دوم سید را در اختیار دارد و اگر رویش را زیاد کند CD هیجان انگیزی در رابطه با خانم ف ـ ج و منزل شهرک غرب در نماز جمعه پخش خواهد شد. سید مجتبی که از مدتی پیش دچار ناراحتی قلبی و فشارهای روحی شده بود یک راست به سراغ شاگردش محمود ارادانی رفت و استعفای خود را روی میز او گذاشت. انتشار گزارشات پرابهام درباره کنار رفتن ثمره هاشمی در سایتها و یکی دو نشریه، ناشی از تلاشهائی بود که احمدینژاد برای بقای مرشد خود در مقام معاون سیاسی وزیر کشور دنبال میکرد. اما این تلاشها به جائی نرسید و سرانجام حکم سردار علیرضا افشار در حالی که هنوز حکم برکناری آسید مجتبی از سوی وزیر کشور امضا نشده بود، از جانب اصغر حجازی ریاست دفتر خُفیهنگاری و امنیت خانه ویژه مقام رهبری، به مصطفی پورمحمدی ابلاغ شد.
علیرضا افشاری کی است؟
2 ـ سردار سرتیپ علیرضا افشاری که از نخستین افراد حلقه پاسداران خمینی و عضو کمیته اعدام در مدرسه علوی بود، در زمان تشکیل سپاه پاسداران، با 6 تن از دوستانش در جهاد سازندگی مستقر شد و همزمان در دانشگاه نیز جزو فعالان انجمن اسلامی بود و در جریان اشغال سفارت آمریکا جزو دومین گروهی بود که بعد از گروه عبدی، میردامادی، مصطفوی، اصغرزاده و... وارد سفارت شد، بعد از سفارت و در ماههای نخستین جنگ، افشار به جبهه رفت و خیلی زود با توجه به اینکه در جمع فرماندهان از همه باسوادتر بود به ستاد سپاه رفت و مسئولیت نوشتن اعلامیهها را البته زیردست کمال خرازی که در شورایعالی دفاع منشی و مسئول تبلیغات بود عهدهدار شد. او و علی لاریجانی و ذوالقدر مثلثی را تشکیل دادند که یک رأس آن (لاریجانی) در اطلاعات سپاه، رأس دیگر (ذوالقدر) در مسئولیت عملیاتی و سرانجام رأس سوم (افشار) در مقام ستادی، دیرسالی کنترل عملی سپاه را در دست داشتند. افشار 8 سال رئیس ستاد سپاه و سخنگوی آن بود. بعد با خاتمه جنگ به فرماندهی بسیج انتخاب شد و در کنار ذوالقدر که فرماندهی اطلاعات و سپس عملیات خارجی سپاه را تا زمان برکناری محسن رضائی و آمدن رحیم صفوی عهدهدار بود، حلقه قدرتمندی را در سپاه و بسیج تشکیل داد. در سال 76 به جای مهدی چمران به ستاد کل نیروهای مسلح رفت و علاوه بر ریاست بنیاد حفظ و نشر آثار دفاع مقدس در سالهای نخستین دولت خاتمی در کنار ذوالقدر و سردار نجات، طراح همه توطئههائی بود که علیه مطبوعات و شخصیتهای دگراندیش و اصلاحطلب به اجرا درآمد. در 18 تیر نیز او نقش ویژهای علیه دانشجویان داشت که پاداش آن معاونت حسن فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح در امور تحقیقات و فرهنگی بود. آمدن او به وزارت کشور یعنی اینکه سپاه تدارک تسخیر مجلس هشتم را کاملاً دیده است و... (با پوزش از اینکه بخش دوم مقاله امپراتوری سپاه به هفته بعد افتاد)
August 31, 2007 10
+ نوشته شده در شنبه 10 شهریور1386ساعت 2:25  توسط www.nourizadeh.com
|
سه شنبه 14 تا جمعه 17 اوت
امپراتوری سپاه پاسداران
1 ـ تصمیم دولت آمریکا برای قرار دادن نام سپاه پاسداران و یا حتی سپاه قدس در فهرست سازمانهای تروریستی تا مرحله اجرائی، زمانی را طلب میکند. در این که واشنگتن دیرگاهی است سپاه و فروعش را از همه سو زیر نظر قرار داده و با دستگیری 5 افسر بلندپایه سپاه قدس در اربیل و بازداشت دهها تن از وابستگان مستقیم و غیرمستقیم سپاه قدس و اطلاعات سپاه و... و نیز خرید شماری از مسئولان بلندپایه سپاه که کیف کیف اطلاعات محرمانه را در دبی و عراق و لبنان در اختیار مأموران آمریکائی میگذارند، اطلاعات جامع و کاملی از این تشکیلات جمعآوری کرده است، تردیدی وجود ندارد. ..
وقتی نامهائی از مسئولان بلندپایه سپاه که بعضاً در داخل ایران افراد گمنامی به شمار میآمدند در قطعنامه شورای امنیت و تصمیمات تنبیهی دولت آمریکا ذکر شد یکی از فعالان سرشناس اپوزیسیون ملی در داخل ایران از من سئوال کرد که چرا این افراد و مثلاً فلانی نه، و من برای او نوشتم که هر یک از این افراد چه نقشی در سازماندهی ماشین ترور نظام که با ریموت کنترل از ستادهای عملیاتی سپاه و اغلب توسط گروههای مزدور و جیره خور رژیم از حزب الله لبنان گرفته تا حماس و جهاد اسلامی و جیش المهدی و... حرکت میکند داشته و دارند.،آن وقت با شگفتی نوشت آیا آمریکائیها تا این حد در درون سپاه نفوذ دارند که از این افراد و مسئولیتهای واقعیشان باخبرند؟
بدون آنکه بخواهم گذشته سپاه و چگونگی تشکیل آن و سپس تحولش از یک گارد نظامی ـ امنیتی ایدئولوژی زده، به عظیمترین بنیاد نظامی، امنیتی، اقتصادی و تروریستی و فرهنگی رژیم، به گونه ای که امروز سران نظام از سیدعلی آقا و احمدی نژاد گرفته تا حداد عادل و هاشمی شاهرودی عملاً مجریان منویات سردارانه یک دوجین مسئولان این بنیاد مخوف هستند مطالبی را عنوان کنم که در گذشته بسیاربار به آن پرداخته ام و در همین چند روز اخیر نیز در برنامه های تلویزیونی ام در صدای آمریکا و کانال یک و همچنین در الشرق الاوسط بسیار پیرامونش بحث کردهام، نگاهی به گروههائی میاندازم که از برکات سپاه برخوردار میشوند و نیز چگونگی روابط سپاه یا بهتر است بگویم شبکه گستردهای که بر تارک آن نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران نشسته است با این گروهها را شرح دهم، تا آشکار شود امپراتوری سپاه چه ابعادی از نظر سیاسی، نظامی و اقتصادی پیدا کرده است.
2 ـ از دفتر سازمانهای آزادیبخش تا سپاه قدس
تقریباً یک ماه پس از روی کار آمدن رژیم دفتر سازمانهای آزادیبخش در وزارت خارجه به ریاست خانم «سودابه سدیفی» همسر سابق آقای غضنفرپور از دوستان نزدیک ابوالحسن بنی صدر و مترجم خمینی در پاریس تشکیل شد. (غضنفرپور در نخستین دوره مجلس نماینده شد، اما با عزل بنی صدر او را گرفتند و خیلی زود البته توبه نامه نوشت و بعد هم کاسب شد و همان زندان عامل جدائی او و همسرش شد که هر دو مخلصانه به خمینی خدمت کرده بودند). دفتر سازمانهای آزادیبخش و انقلابی در واقع دکانی بود که برای برقراری ارتباط با سازمانهای غیرقانونی انقلابی در خاورمیانه و بعضی از کشورهای آسیای دور و جنوب شرقی آسیا و افریقا، به پیشنهاد مرحوم چمران و احتمالاً دکتر ابراهیم یزدی که معاون نخست وزیر در امور انقلاب بود، ایجاد شد اما خیلی طبیعی بود چنین ادارهای با روحیات و منش یک خانم «پاریزین آلامد» مثل خانم سدیفی سازگار نبود. چنین شد که با تأسیس سپاه سپاسداران این تشکیلات خیلی زود به سپاه ضمیمه شد و مهدی هاشمی معروف برادر آقا هادی داماد آقای منتظری ریاست آن را به عهده گرفت. محمد منتظری نیز به عنوان سفیر سیار این تشکیلات با داشتن اختیارات کامل مسئول برقراری ارتباط با سازمانهای انقلابی و آزادیبخش شد.
نخستین نشست این سازمانها که در بینشان هم سازمان آزادیبخش فلسطین حضور داشت هم جبهه فطانی تایلند، هم سازمان انقلاب اسلامی در جزیره العرب و هم حزب الدعوه عراق و... در زمستان سال 58 در جشنهای نخستین سالروز انقلاب در تهران برپا شد. اما به مرور از تعداد سازمانهائی که از نعمات انقلاب اسلامی از طریق دفتر سازمانهای انقلابی و آزادیبخش بهره میبردند کم و کمتر شد تا آنجا که عملاً در آغاز دهه 60 شمسی تنها 6 سازمان و گروه دارای مقرری مشخص و بعضاً امکانات آموزش افرادشان در ایران بودند. در این میان با شروع جنگ ایران و عراق، سپاه از یکسو مشغول آموزش و مسلح کردن گروههای عراقی مخالف صدام حسین شد و از سوی دیگر به تقویت گروهکهائی پرداخت که قصد آشوب و انقلاب در کشورهای حاشیه خلیج فارس به ویژه عربستان، کویت و بحرین داشتند.
اما خیلی زود از آن همه گروه عراقی که برای جنگیدن با صدام حسین به ایران آمده بودند چیزی به جز چند صد شیعه وابسته به حزب الدعوه و جمعی از معاودین به جا نماند. «ایاد سعید ثابت» یکی از برجسته ترین مخالفان صدام حسین که از سالها پیش در لیبی اقامت داشت و از طرفداران اندیشه ناصری بود، در کتاب خود پیرامون روابطش با رژیم و سپاه مینویسد: «ما به دعوت سپاه به ایران رفتیم، گروهی نزدیک به یکصد تن بودیم که همگی مردانی رزمنده و بعضی از نظامیان سابق عراق بودند. ما سریعاً به جبهه رفتیم اما تنها یک ماه دوام آوردیم چون هر روز برای ما بامبول تازه ای درست میکردند. مثلاً یک روز میگفتند افراد شما ایستاده ادرار میکنند و خود را نمیشویند، هرچه میگفتیم برادران، اینها در جبهه جنگ هستند به گوش آنها نمیرفت. روز دیگر میگفتند شبها به جای خواندن دعای کمیل و وحشت چرا بچه های شما پاسور بازی میکنند. میگفتیم آقاجان درعراق رسم است در ساعت بیکاری مردم سرسلامتی پاسور یا تخته میزنند، آنها اما میگفتند این کار حرام است و شما با این عمل کار بچه های ما را که دعای توسل میخوانند تا هنگام عملیات در چشم عراقیها نامرئی شوند خراب میکنید. به همین دلیل نیز عراقیها بچه های ما را هنگام جنگ میبینند و آنها را هدف قرار میدهند. خلاصه یک روز من (ایاد سعید ثابت) چنان عصبانی شدم که به روی مهدی هاشمی هفت تیر کشیدم و گفتم کله پدرتان، ما بر میگردیم به لیبی، و سه روز بعد بازگشتیم.»
این تجربه را دیگران هم داشتند. به همین دلیل وقتی سید محمد باقر حکیم و محمود هاشمی شاهرودی (رئیس فعلی قوه قضائیه) و محمد محمدی الآصفی پدرخوانده الدعوه به آقای خمینی پیشنهاد دادند تشکیلاتی با نام مجلس اعلا با کمک سپاه درست شود که همه عراقیهای مخالف را زیر یک چتر درآورد خمینی که از ارتباط مجاهدین با رژیم عراق باخبر بود بلافاصله فرماندهان سپاه از جمله مرتضی رضائی و محسن رفیقدوست و محسن رضائی و کلاهدوز و... را صدا زد که کمک کنید عراقیهای معارض متشکل شوند و زیر یک اسم مبارزه کنند. به این ترتیب مجلس اعلا تشکیل شد و شاهرودی به ریاست مجلس و حکیم به سخنگوئی آن منصوب شدند و چندی بعد با کنار رفتن شاهرودی حکیم جای او را گرفت. همین آقای هادی العامری عضو پارلمان عراق نیز به عنوان فرمانده شبه نظامیان مجلس اعلا مشغول یارگیری و آموزش افرادش زیر نظر سپاه شد. بنابراین نخستین مجموعه ای که مستقیماً زیر چتر سپاه قرار گرفت شبه نظامیان مجلس اعلا بودند که بعدها به عنوان بازوی مسلح مجلس اعلا، نام سپاه بدر به آنها اطلاق شد. با اینهمه تنها هنگام اعزام 2000 تن از افراد سپاه به لبنان در اوائل سال 1983 بود که سپاه نخستین تجربه خود را برای ایجاد یک نیروی رزمنده غیرایرانی در سرزمینی غیر از ایران به دست آورد. علی اکبر محتشمي پور سفیر رژیم در دمشق، پس از حمله اسرائیل به لبنان و ورود نفرات و واحدهای سپاه به این کشور، توانست از شکم جنبش امل که یاد و آرمانهای امام موسی صدر را در دل و جان داشت، با کمک حسین الموسوی نخست امل اسلامی و سپس با اضافه شدن یک شیخ نه چندان خوشنام از شاگردان محمدباقر صدر، به نام صبحی الطفیلی که اولین دبیرکل حزب بود، حزب الله را علم کند. حزب الله حقاً فرزند دستآموز سپاه است. از 83 تا 91 سپاه بین 1500 تا 3000 نیرو در لبنان داشت. بعد از پیمان طائف و برپائی جمهوری سوم لبنان (جمهوری اول از استقلال تا سال 58 و ورود تفنگداران دریائی آمریکا به بیروت برای حمایت از مسیحیان، جمهوری دوم از ریاست فواد شهاب تا قرارداد طائف، و جمهوری سوم پس از طائف) سپاه ناچار شد عمده نیروهای خود را از لبنان فراخواند اما همیشه تعدادی از افسران آموزش و اطلاعاتیهای سپاه که تعدادشان تا 500 تن نیز تخمین زده شده است در لبنان حضور داشته و هنوز هم دارند.
سپاه در عین حال در آموزش و تسلیح شماری از گروهکهای فلسطینی جدا شده از سازمانهای بزرگ مثل فتح و جبهه خلق برای آزادی فلسطین نیز نقش داشته است.
در دهه نود قرن بیستم میلادی با اعزام تعدادی از واحدهای سپاه به سودان، سپاه آموزش تروریستهای مصری و مغربی و الجزایری را نیز بر عهده گرفت. رفاقت محمد باقر ذوالقدر جانشین سابق فرمانده کل سپاه و معاون امنیتی فعلی وزارت کشور با دکتر ایمن الظواهری نایب بن لادن و مغز متفکر القاعده از همین سودان شکل گرفت. در این حال سپاه قدس که برخلاف نامش در آغاز برپائی اش تنها یک واحد کوچک اطلاعاتی با حداکثر 300 سپاهی آموزش دیده (بعضاً در کره شمالی و چین) بود با استقرار در قرارگاه شماره یک رمضان در محل سابق سفارت آمریکا، با مأموریت جمع آوری اطلاعات در سرزمینهای دشمن به ویژه در عراق، با امکانات محدود فعالیت خود را در دهه هشتاد آغاز کرد اما خیلی زود با پایان یافتن جنگ ایران و عراق و سپس درگذشت آیتالله خمینی، با مأموریتهای جدید ـ از جمله تصفیه و نابودی مخالفان رژیم در خارج با نظارت و همکاری وزارت اطلاعات ـ روز به روز از امکانات بیشتری برخوردار شد و نفرات زبده و پرتوانی، هم از نظر فیزیکی و هم از نظر اطلاعاتی و دانش نظامی به واحدهایش اضافه شد.
3 ـ سپاه قدس و تروریسم
سپاه قدس اینک دارای یک ستاد مرکزی (قرارگاه) و چهار ستاد عملیاتی است. رهبری عملیات تروریستی علیه نیروهای چند ملیتی در عراق به وسیله گروههای شیعه و چند گروهک سنی مثل انصارالاسلام در کنار مأموریتهای اطلاعاتی، در عراق، و آموزشهای ویژه به شماری برگزیده از نیروهای جیش المهدی و سازمان بدر و میلیشیای الدعوه و گروهکهای مستقل تروریستی شیعه و نیز امداد رسانی به انصارالاسلام و برقراری ارتباط با گروهای تروریستی در عراق بعضاً فقط جهت بهره برداری از عملیات تروریستی آنها علیه آمریکائیها، مسئولیت تماسهای سری با کردها و تشکلهای سیاسی در عراق را نیز در کنترل خود دارد. فرمانده سپاه قدس سردار سرتیپ قاسم سلیمانی که نزدیک به یک دهه است جای احمد وحید از بنیانگذاران سپاه قدس را گرفته است امروز قدرت و اعتباری هم عرض سرلشگر پاسدار یحیی رحیم صفوی فرمانده کل سپاه دارد.
سپاه پاسداران از طریق تشکیلات اطلاعاتی خود و نیز وابستگان نظامی ایران در خارج که اغلب از میان افسران سپاه انتخاب میشوند ارتباط و تماس خود را با گروههای به اصطلاح مبارز و مقاومت در سرتاسر منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا روز به روز گسترش بیشتری میدهد. در عین حال سپاه قدس نیز که بازوی اصلی اطلاعاتی سپاه در خارج کشور (و کمی در داخل) است، ارتباطات سریتر با گروههای تروریستی که بعضاً چون القاعده و طالبان و القاعده فی بلاد الرافدین به ظاهر ضد شیعه و مخالف جمهوری اسلامی هستند را دنبال میکند.
4 ـ گروههای برخوردار از الطاف سپاه
گروههائی که امروز از حمایت سپاه برخوردار و از مواهب آموزش نظامی، تسلیحاتی و کمکهای مالی سپاه پاسداران بهرهمند میباشند به دو دسته تقسیم میشوند.
الف: بچه های حلال زاده سپاه یا به عبارتی آنها که حاصل ارتباطات علنی با سپاه هستند و به هیچ روی این ارتباطات را نه سپاه پنهان میکند و نه آنها عبارتند از:
ـ حزب الله لبنان که دستآموز سپاه است و امروز حداقل 500 میلیون دلار بودجه سالانه دارد و صدها میلیون دلار از سلاح سبک و نیمه سنگین از جمله 11 هزار خمپاره و موشک در اختیارش قرار گرفته است.
ـ حماس که از حدوداً چهار سال پیش علاوه بر دریافت کمکهای مالی و سلاح از سپاه، سالانه بین 300 تا 500 تن از افرادش را برای آموزش به ایران میفرستد و شماری نیز زیر نظر سپاه و حزبالله در لبنان آموزش میبینند.
ـ جهاد اسلامی در فلسطین، این گروه نیز مثل حزب الله ساخته و پرداخته و دستآموز سپاه است و حدود 1000 مرد جنگی و همین مقدار هوادار و بازوی سیاسی دارد.
ـ جبهه خلق برای آزادی فلسطین فرماندهی عمومی به رهبری احمد جبریل که نوکر مشترک تهران و دمشق است و برای انجام بسیاری از مأموریتهای کثیف از افرادش استفاده میشود.
ـ سازمان بدر و میلیشیای الدعوه و جیش المهدی و گروهکهای کوچک شیعه که ذکرش رفت. (مثل گروهک ابومصطفی الشیبانی و مجموعه یاسر الشیبانی).
ب: گروههائی که فرزند خوانده های سپاه هستند و ارتباط با آنها بسیار مخفی و اغلب مرحلهای و مقطعی است.
از مهمترین این گروهها:
ـ فتح انتفاضه در سوریه از فلسطینیهای ضد ابومازن
ـ انصار الاسلام در کردستان عراق
ـ حزب اسلامی گلبدین حکمتیار
ـ جناحهائی از القاعده و طالبان
ـ گروهای حزب الله در حاشیه خلیج فارس به ویژه کویت و بحرین.
ـ گروههائی از اسلامیهای مصر و مغرب و یمن (از جمله حوثیها در یمن که شماری از افرادش در ایران آموزش دیده اند)
به این گروهها البته مجموعه های کوچک و بزرگ در اندونزی، هند، ازبکستان، تاجیکستان، آذربایجان، ترکیه، اردن و... را بیفزائید آنگاه مشخص میشود چگونه میتوان انگشت سپاه و یا تشکیلات وابسته به آن را در اغلب ترورها و فتنه انگیزیهائی که در کشورهای منطقه انجام میگیرد مشاهده کرد. (در شماره آینده، امپراتوری مالی سپاه را مورد بررسی قرار میدهیم و در عین حال نیم نگاهی به تشکیلات فرهنگی سپاه خواهیم داشت).
شنبه 18 تا دوشنبه 20 اوت
الهه هم رفت، یاد آن شبی هستم که پیش از سفرش به ایران همراه با دوست و همکارم جمال بزرگزاده به دیدارش رفتم، الهه خسته بود، آثار شیمی درمانی در جان و روحش ظاهر شده بود با این همه مثل کودکی که قرار است بعد از مدتی مادرش را ببیند، شادمانه میخندید و با چنان امیدی میگفت علیرضا انشاءالله خودم به استقبالت میآیم که یک لحظه باور کردم دیدار خانه پدری خیلی نزدیک است.
الهه برای نسل ما، و نسل پیش از ما تنها خواننده گلها و یک صدای جاودانه نبود، در ترنم صدای او بیدار شدیم، به جوانی و عشق رسیدیم، گلبانگ دوست را شناختیم و خدا را با مناجات او يافتيم. دو ماه پیش از خاموشی اش وقتی فهمیده بود مهستی به سختی بیمار است و از همان دردی رنج میبرد که جان خودش را به آتش کشیده، به مهستی که در آخرین مصاحبه اش گفته بود الهه صدای ماندگار برای اوست، از تهران تلفن کرده بود و نیم ساعتی مهستی را دلداری داده بود که نگران مباش، همسفریم، تازه من زودتر میروم... مهستی اما زودتر رفت در غربت، اما الهه بخت آن را داشت که با لطف و پرستاری روزان و شبان دکتر ربیعی و دکتر رسمی و پرستارانی که مثل پروانه دور سوسوهای آخر شمع وجودش بودند در بیمارستان پارسیان سعادت آباد آرام و رام یک ماه پس از به حال کما رفتن و بیرون شدن، جان به جان آفرین تسلیم کند. خواسته بود در لواسان به خاک سپرده شود. چنین شد و با آنکه خبر خاکسپاری اش نباید آشکار میشد علاوه بر همه هنرمندان شمار زیادی از عاشقانش برای بدرقه او آمده بودند.
در این لحظات میدانم دکتر میراسکندری فرزند برومندش وکیل آشنای غربت ما و برادرانش،نيز جمال میراسکندری عزیز، خواهران الهه که دو تنشان پیش از الهه خاموش شدند، با یاد نادره بانوئی هستند که تنها مادر و همسر و خواهر آنها نبود بلکه چشمه ای بود از ترنم و عشق که در زندگی سه نسل حضور داشت و تردیدی ندارم که نسلهای آینده نیز از این چشمه مانا، سرشار خواهند شد.
+ نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 0:54  توسط www.nourizadeh.com
|