سه شنبه 9 تا جمعه 12 اکتبر
پیشدرآمد: در آمریکا که بودم دکتر سه چهار باری زنگ زد. اعتراف میکنم همیشه در امر پرس و جوی احوال دوستان (صله ارحامی که پدر بر آن اصرار داشت) او بر من پیشدستی میکرد. در دو سه ساله اخیر حداقل هفته ای دوبار لطفش نصیبم میشد. و او همیشه میگفت میدانم سرت شلوغ است و همین الآن باید دو سه تا مصاحبه بکنی یا بنویسی، فقط خواستم حالت را بپرسم. سال پیش در پی گفتگوئی که پیرامون بودجه دولت احمدی نژاد داشتیم به لندن آمد. حقاً که در کارش جدی بود و وقتی اشتیاق مرا برای دانستن جزئیات بودجه دید آمد و یک فایل کامل جلویم گذاشت. اهل خراسان بود و رشته الفتی دیر و دور به مشهدمان متصل میکرد. بیش از نیم قرن معلم بود، صدها شاگرد تربیت کرد که بعضی از آنها امروز از برجسته ترین اقتصاددانان و اساتید در ایران و خارج کشور هستند. جلوه هائی از رفاقت و آزادگی و مهر او را در فاجعه بمبگذاری کتابخانه و دفتر رضا فاضلی و قتل ناجوانمردانه بیژن فرزند برومندش توسط عوامل امنیت خانه نایب امام زمان از نزدیک شاهد بودم...
دکتر خسرو پاکباز آنقدر به زیستن امیدوار بود و چنان تصویر زیارت دوباره خانه پدری را بر خانه دل آویخته بود که به دفعات در لحظه های دلتنگی و افسردگی از آرزوهایش برایم گفت و اینکه تردید ندارد، چشم دلش به رویت خانه پدری روشن خواهد شد. آخرین بار دو سه روز پیش از رفتن به بیمارستان در یک مکالمه طولانی، گفت که حالش خوش نیست اما اینکه چیزی نیست بدتر از این را هم داشته ایم... بدتر از این اما هرگز نداشت که بانوی عزیزش با صدای سرشار از اشک روز جمعه خبرم کرد که خسرو رفت و دیدارمان به قیامت افتاد.
دکتر خسرو پاکباز پس از عمری پربار، عمری که سالهای درازی از آن را در کار تدریس در دانشگاه، تحقیق، قضاوت و وکالت گذراند، به هفت هزارسالگان پیوست. آزادمردی بود از خراسانیان که دور از شاندیز و طرقبه و وکیلآباد و در حسرت دیدار بینالود چشم از جهان فروبست. یادش پایدار و برقرار باد.
آقا صدای مرگ بر دیکتاتور را شنید
دیدار سید علی آقای نایب امام زمان با جمع نخبگان دانشجو، برگزیدگان چند رشته تحصیلی، و البته اساتیدی که انسان از ذکر صفت استاد در کنار نامشان شرم میکند، یک بار دیگر آشکار ساخت حضرتش با همه سلطه و اقتدار و پول و نوکر، ارتش و سپاه و امنیت خانه های مبارکه، خیل مداحان و کاسه لیسان، بوزینه ها و آفتابه آبکُن ها، به یک شعار بند است. به معنای دیگر طنین یک شعار میتواند چنان او را وحشتزده کند که یا مثل فردای 18 تیرماه با گردن آویخته و صدای افسرده بگوید «من از حق خود گذشتم، اشکالی ندارد به من ناسزا بگویند، من به هیچ روی آزرده از فرزندان دانشجویم نیستم و...» و یا هم چون همین جلسه اخیر از آنجا که میداند محمود آرادانی رقمی نیست که واژه دیکتاتور را نثارش کنند بلکه به در گفتند تا در پس دیوار آنکه باید بشنود، سنگینی واژه دیکتاتور را حس کند. سیدعلی آقا که تا دیروز تحفه آرادانی را روی سر میگذاشت و خدا را سپاس میگفت که چنین بیخِرَد خُردی را نصیبش کرده تا در مقام ریاست جمهوری اوامر و منویات ملوکانهاش را به اجرا بگذارد، در جلسه با دانشجویان تا آنجا رفت که اگر نقصی میبینید گناهش با من رهبر نیست که نمیتوانم نظارت فائقه خود را بر همه دستگاهها برقرار کنم بلکه بروید گریبان دولت را بگیرید. این سخنان از زبان مردی بیرون میآمد که در طول تاریخ ایران هیچ امپراطور و سلطانی دارای قدرت و امکاناتی در حد آنچه نصیب او شده است نبوده و او به جهت نشان داشتن از آسمان و زمین در واقع سلطانی است که مشروعیت مضاعف و قدرت نامحدود دارد. سید ترسیده بود. این را میشد از لابلای واژگانش حس کرد. دیگر با «آنکه شال فلسطینی میاندازد و شرق و غرب عالم را به انگشت تهدید نشانه میگیرد» سر و کار نداشتیم بلکه بال شکسته سیدی را میدیدیم که به نوعی میکوشید به شنوندگانش بقبولاند من سیدعلی آقای دیروز نیستم و صدای انقلاب شما را شنیدم.
این صدا را آقا در 18 تیر نیز شنید اما دو روز بعد که فرماندهان سپاهش آن نامه کذائی را برای خاتمی فرستادند، دوباره حالش ديگرشد و حسن روحانی را به دانشگاه فرستاد تا ذوالفقار ولی فقیه را دور سر بچرخاند و خواستار اعدام و نابودی دانشجویان شود.
این بار نیز چند روزی که بگذرد، شمار دیگری از دانشجویان را که بگیرند و سروصداها تا حدودی بخوابد، باز هم آقا لباس غضب خواهد پوشید و فرزندان عزیز دانشجوی امروزش را حوالت به سعید مرتضوی و زندان اوین خواهد داد. اگر فقط ذره ای از حمیت و پایداری آن یک هزار دانشجوئی که فراگرد تالار علامه امینی، احمدینژاد را با شعار مرگ بر دیکتاتور استقبال کردند، در وجود ما بود، بدون شک فریاد دانشجویان بی پیامد نمی ماند و فریادهای اولیای آنها و دیگر شهروندان در خانه پدری جاری میشد.
سیدعلی آقا اینک نیم میلیون بسیجی و صدهزار سپاهی را به محمدعلی جعفری سپرده تا آنها را برای سرکوبی مردمانی آماده کند که روز خروش آنان دور نیست. امید رهبر جمهوری اسلامی بر این است که با حمله موشکی آمریکا به تأسیسات اتمی و پایگاههای سپاهی که حالا رسماً در فهرست گروههای تروریستی قرار گرفته، عالم اسلام از جاوه تا تیمباکتو، جهت دفاع از کیان اسلام ناب انقلابی محمدی و البته اصل مترقی ولایت فقیه مطلقه به پا خواهد خاست. و حضرتش از یاد میبرد که صدام حسین هزار بار از محمود تحفه و ارباب فقیهش در جمع توده های جاهل مسلمان محبوبیت بیشتری داشت. ضمن اینکه دلارهای نفتی اش خیلی بیشتر از پترودلارهای ولی فقیه در خرید عواطف و وجدانها توفیق داشت. به آن خفت دستگیرش کردند و با آن فلاکت به دارش کشیدند. نه تظاهرات میلیونی ضد جنگ قبل از حمله به عراق او را نجات داد ونه داد و قال سه تا و نصفی مصری و فلسطینی و مغربی باعث تغییری در سرنوشتش شد. سیدعلی آقا هنوز این را درک نکرده است که هر چه شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر دهد و محمود تحفه اش هالوکاست را انکار کند و خواهان حذف اسرائیل از روی کره زمین شود هنوز به گرد پای احمد شقیری سلف یاسرعرفات نخواهد رسید که تا روز 5 ژوئن 1967 بر آن بود تا یهودیان را به دریا ریزد و وعده داده بود ـ ساعاتی پیش از شروع جنگ ـ که صبحانه روز بعد را به همراه دستیارانش در تلآویو نوش جان کند. امروز شاید در همه جهان عرب هزار نفر هم نام او را به یاد نیاورند. شقیری به قول مشقاسم دود شد و به هوا رفت، اما هنوز هستند کسانی مثل نایب امام زمان و تحفه اش که خواب شقیری شدن را میبینند. و از اینکه حمالهای راه آهن دمشق و جاشوهای ساحل طنجه به شنیدن اسم احمدینژاد به وجد میآیند، سرشار از شادی و غرور میشوند.
معامله پشت پرده
1 ـ روز شنبه مطلبی از یک منبع بسیار مطلع و قابل اعتماد به دستم رسید که بلافاصله با حذف بعضی از جزئیات (برای حفظ جان و موقعیت منبع خبر) در الشرق الاوسط به چاپ رساندم. گزارش در دو بخش بود، نخست اشاره میکرد به اینکه از مدتها قبل دو سرباز اسرائیلی را که حزب الله به دستور تهران و دمشق ربود و باعث ویرانی ثلث لبنان، مرگ هزار انسان، و میلیاردها دلار ضرر مادی به مردمان لبنان شد، به ایران منتقل کرده اند درست مثل خلبان رون آراد و پیش از او «ویلیام باکلی» رئیس ایستگاه خاورمیانه ای سازمان سیا که آنها را به ایران بردند و این دومی همانجا زیر شکنجه به قتل رسید.
در گزارش همچنین پرده از نقش سپاه در جنگهای سی روزه حزب الله با اسرائیل برداشته شده بود و اینکه در همان روزهای نخست محسن رضائی فرمانده سابق سپاه و دبیر کنونی مجمع تشخیص مصلحت نظام، محمدباقر ذوالقدر جانشین سابق فرمانده سپاه و معاون امنیتی فعلی وزیر کشور، احمد وحید، قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس و تنی چند از فرماندهان و متخصصان واحدهای موشکی سپاه به لبنان رفته بودند. و همینها اداره جنگ و سرپرستی واحدهای موشکی حزبالله را عهده دار بودند.
در بخش دوم گزارش آمده بود که از مدتها پیش یک تیم اطلاعاتی وابسته به صدارت عظمای آلمان مشغول مذاکره با چند مسئول امنیتی ایرانی از سپاه و وزارت اطلاعات برای یافتن راه حلی جهت آزاد کردن دو سرباز اسرائیلی است. جمهوری اسلامی به طور ضمنی پذیرفته است که در مقابل دریافت امتیازاتی حاضر است برای آزادی دو سرباز تلاش کند. امتیازات مورد درخواست اهل ولایت فقیه چیزی جز آزادی کاظم دارابی سردسته گروه تروریستی نیست که زنده یاد دکتر صادق شرفکندی و سه دوست و همرزمش را در رستوران میکونوس در سپتامبر 1992 به قتل رساند. البته مذاکره کنندگان رژیم از آلمانها خواسته اند از نفوذ خود برای رهائی افسران سپاه قدس که در عراق در چنگ آمریکائیها هستند استفاده کنند. دارابی قرار است در دسامبر آینده در حالی که فقط 14 سال از محکومیت حبس ابد خود را گذرانده آزاد شود، همدستان او عباس رایل، یوسف امین و محمدعتریس که آتش به روی قربانیان میکونوس گشودند، چندی پیش در معامله ای دیگر آزاد شده بودند. جالب است که جمهوری ولایت فقیه و اسرائیل با هم خبر انتقال دو سرباز اسرائیلی به ایران را تکذیب کردند. همانگونه که خبر دیگر مرا چند ماه پیش درباره پرداخت قیمت منظومه های موشکی و تانکهای مدرن که سوریه از روسیه دریافت کرده توسط رژیم ولایت فقیه تکذیب کردند و دو سه هفته بعد البته تکذیب قبلی را بلعیدند و خبر مرا که از سوی منابع غربی تأیید شده بود کاملاً درست خواندند. کمی صبر کنید معامله پشت پرده آزادی قریبالوقوع کاظم دارابی نیز برملا خواهد شد.
شنبه 13 تا دوشنبه 15 اکتبر
بازگشت به حوزه ها
دنباله مطلب مربوط به حوزه علمیه قم را که تأخیری در آن رخ داد میآورم با سپاسی مجدد از روحانی آزاده که درتهیه این گزارش از جان و دل و وقت مایه گذاشت. در بخشهای پیشین با تعدادی از مدارس قم آشنا شدید اینک وضعیت مدارس دیگر را مرور میکنیم.
مدرسه وحید خراسانی: این مدرسه در کوچه ای موسوم به «سپاه» قرار دارد و چند سالی است که ساخته شده و دارای صحن بزرگ و حجره های متعدد است. طلاب این مدرسه فارغ از اینکه به کدام مسلک و مشرب فقهی و سیاسی وابستهاند باید سخت کوش و درسخوان باشند همچنین متدین و ساده زیست چون آقای وحید در این مقولات بسیار سختگیر است.
مدرسه غیوری: این مدرسه بسیار بزرگ و مجلل است و در کوچه تکیه خلوص واقع است و طلاب آن که در همین مدرسه زندگی میکنند انقلابی غیرفعالند. در حال حاضر ساختمان جدیدی به این مدرسه اضافه میشود. غیوری که نماینده ولی فقیه در هلال احمر و رئیس سازمان باقیات صالحات (صندوق بازنشستگی آخوندها) است از قارونهای رژیم است که به همراه چند واسطه و کار چاق کن ایرانی مقیم لندن و پاریس و دبی، در معاملاتی طی سالهای اخیر میلیونها دلار به جیب مبارک خود و آقازاده سراریز کرده است. بخش جدید این مدرسه از طریق کوچه اراک به خیابان ارم گرانترین خیابان قم راه پیدا میکند.
مدرسه میرزا هاشم آملی: این مدرسه نیز گرچه هم چون مدرسه حقانی گهگاه با نام «شهیدین» خوانده میشود ولی در سالهای اخیر نام میرزا هاشم (پدر لاریجانیها) بر سردر مدرسه نصب شده است. این مدرسه کوچک در خیابان فاطمی قرار دارد. روبروی این مدرسه دفتر جامعه مدرسین و در فاصله ای نزدیک به آن کتابخانه مصادره شده مرحوم آیت الله سید کاظم شریعتمداری قرار دارد. تعدادی طلبه پاکستانی نیز در این مدرسه درس میخوانند و به آن آملیه میگویند.
مدینه العلم
مرحوم آیتالله خوئی اعتقاد داشت که طلبه باید از حداقل رفاه برخوردار باشد و وضع غذا و مسکن او فرقی با سایر دانشجویان نداشته باشد. از آنجا که وی دارای امکانات مالی گسترده به علت داشتن مقلدین ثروتمند در حاشیه خلیج فارس و ایران بود، از همان سالهای پیش از انقلاب توسط دامادش آقای فقیه ایمانی و وکلایش در ایران به ساخت گسترده و انبوه مدرسه و مسکن برای طلبه ها پرداخت. مساکنی در سه سطح برای مجردها (با امکانات ناهار و شام و امور رفاهی) متأهلین بیفرزند یا کم فرزند (آپارتمانهای کوچک) و مسکن طلابی که تا چهار فرزند داشتند ساخته شد. بزرگترین مجتمع مسکونی در راه قم و مدرسه عالی قضائی در جاده قدیم تهران برپا شد که ساخت آن هنوز هم ادامه دارد. این مجتمع شامل مدرسه، مسکن، بیمارستان، خانه های کوچک و امکانات رفاهی میباشد. محیط مجتمع بسیار آرام است و طلبه های ساکن آن متعهد میشوند بعد از پایان تحصیل آنجا را ترک کنند. آقای سید جلال فقیه ایمانی داماد مرحوم خوئی علاوه بر قم در اصفهان نیز زمینهای زیادی خرید که در بخشی از آن زمینها مدرسه و خانه برای طلاب و مدرسین ساخت. بعضی از مقلدین مرحوم خوئی از دخل و تصرف داماد وی در اموال موجود نزد او چندان راضی نبودند و در این مورد حرف و شایعات بسیاری مدتها بر سر زبانها بود. برادر آقای سید جلال، سید کمال نام دارد که از علمای معروف اصفهان است و به آقای خمینی و اینک خامنه ای ارادت بسیار داشته و دارد. مجتمع مدینه العلم خارج از سلطه شورای مدیریت حوزه بود اما به مرور در سالهای اخیر و به ویژه پس از شهادت مرحوم سید عبدالمجید خوئی به دست مقتدی صدر و اوباش او، سلطه شورا به مرور بیشتر میشود. به طوری که مسئولان مدینه العلم موظفند نام طلبه های جدید را به شورا داده و در عین حال طلبه های معرفی شده از سوی شورا را بپذیرند.
مدتی است مسئولیت ساخت و ساز مدرسه به یکی از تجار رانده شده از نجف به نام عبدالحسین شبستری واگذار شده، این شخص اهل تحقیق و تألیف است و تا کنون چند کتاب از او منتشر شده است.
طلاب مدارس خوئی اغلب غیرسیاسی و پیرو روش مرحوم خوئی و شاگرد او آقای سیستانی هستند. در این مدارس تعدادی از طلبه های خارجی از جمله عراقی و پاکستانی درس میخوانند و زندگی میکنند.
مدرسه شیرازی
مرحوم آیت الله سید محمد شیرازی مدرسه ای در گذر خان قم برپا کرد که همچنان دایر است اما رژیم آن را مصادره کرده است. این مدرسه که نام مرحوم سید حسن شیرازی برادر آی تالله شیرازی را بر پیشانی دارد (این برادر که خود را رقیب امام موسی صدر میدانست در بیروت به ظاهر توسط عوامل صدام حسین ولی در حقیقت عوامل وابسته به مکتب اسلام ناب انقلابی محمدی ولایتی کشته شد.) بعد از تضییقاتی که برای آقای شیرازی و فرزندانش فراهم کردند، طلبه های این مدرسه موضعی سخت علیه رژیم اتخاذ کردند به گونه ای که نام مدرسه ضدانقلاب و ضدولایت بر آن گذاشتند. هر روز فشار برای اخراج شماری از طلبه ها بیشتر میشد که هدفش به تعطیل کشاندن مدرسه بود. گاه به طلبه ای تهمت جنسی میزدند و همین کافی بود تا او و یک دوجین از دوستانش را از مدرسه شیرازی اخراج کنند. هم اکنون این مدرسه نیز در اختیار شورای مدیریت منتخب خامنه ای است و شماری از طلبه های عراقی و پاکستانی و افغانی در این مدرسه درس میخوانند.
مدرسه الامام الهمدی
این مدرسه که در یکی از کوچه های خیابان معروف چهارمردان قم واقع است توسط سیدی به نام سید محمد علی ابطحی برپا شد. ابطحی ها اصلاً اصفهانی هستند. برادر بزرگ آنها داماد مرحوم آیت الله سید محمدرضا گلپایگانی بود که چند سال پیش درگذشت و برایش مرقدی باشکوه ساختند که مدرسه ای نیز در جوار آن وجود دارد و بیشتر محفل اصفهانیهای حوزه است.
در آغاز مدرسه الامام المهدی به عنوان یک مرکز پژوهشی برای تحقیق درباره مهدویت و حضرت حجت به وجود آمد و کم کم حجره های آن را به طلبه های اصفهانی دادند و مدرسه نیز بعد از آن به راه افتاد. در این مدرسه اطعام زوار و برگذاری جشنهای مذهبی رونق بسیار دارد. گرایش فکری طلبه ها اغلب خرافاتی در ارتباط با مهدی موعود است و از نظر سیاسی آنها از رفسنجانی حمایت میکنند و با خاتمی به علت عقاید خشک و خرافی خود مخالف بودند. مسئولان مدرسه مرتب خواب امام زمان را میبینند و بساط خواب و الهام و رؤیت آقا بسیار در این مدرسه پررونق است.
یکی از ابطحی ها مدعی شده بود که در خواب صاحب الامر را دیده و او به وی گفته است من یعنی امام زمان رفسنجانی را در کنف حمایت خود دارم چون او مشغول فراهم کردن مقدمات ظهور من است.
مدرسه الامام الهادی
این مدرسه را شیخ علی مشکینی برپا کرد. مدرسه در منطقه خاکفرج در میدان الهادی در انتهای خیابان کیوانفر قرار دارد. شاگردان مدرسه همه انقلابی و از کرامات ولی فقیه و مکنت و ثروت دستگاه دفتر رهبری برخوردارند. مدرسه کتابخانه بزرگی دارد و در مراسم انقلابی پیشتاز است. با آنکه طلبه ها تظاهر به طرفداری از رهبری میکنند ولی از نظر فکری بسیار سنتی و متعصب هستند.
مدرسه الوندیه
این مدرسه در نزدیکی مزار سید باقر ابطحی داماد آقای گلپایگانی قرار دارد و به نام محله الوندیه نامیده میشود. طلاب این مدرسه کوچک بیشتر شهرستانی هستند و با آنکه از سوی دستگاه گلپایگانی مرحوم کمکهای مالی زیادی به مدرسه میشود اما شورای مدیریت سرپرستی عملی آن را عهدهدار است.
مدرسه امام حسن مجتبی
این مدرسه در حقیقت دفتر ناصر ابوالمکارم شیرازی است که به نام مدرسه آن را به ثبت داده اند. و دارای بخشهای استفتا، استخاره، زائرسرا میباشد. از آب و برق و گاز مجانی استفاده میکند. آقای مکارم نیز از دوستان و مریدان خود در این مدرسه پذیرائی میکند.
(دنباله مطلب را در شماره آینده میخوانید.)
+ نوشته شده در جمعه 27 مهر1386ساعت 2:26  توسط www.nourizadeh.com
|
سهشنبه 2 اکتبر تا جمعه 5 اکتبر
رابطه من با دکتر صدرالدین الهی فراتر از رابطه استاد و شاگردی است، دو سه تن در زندگی حرفهای و شعری من نقشی چنان پررنگ داشتهاند که حرف از معلم و تلمیذ بالاتر میرود. اگر عباس پهلوان, علیرضای جوان 18 ساله دانشجوی سال اول دانشکده حقوق را چنان پذیرا شد که در کمتر از سه چهار ماه از ترجمه شعر نزار قبانی به تفسیر و گزارش شهری رسید و سالی نرفته عنوان پرطمطراق دستیار سردبیر را در مجله فردوسی (که هرگزش مانندی نیامد) به او داد، بزرگوار دیگری نيزهست که عاشقانه پاورقیهایش را از هفت هشت سالگی میخواندم، گاه با شیرها و شمشیرهایش همراه جلالالدین خوارزمشاه از سند میگذشتم و نفرت خود را از غایرخان و محمود خوارزمی فریاد میکردم و زمانی با زن آواز طلائیاش ترانه خوان در شبانههای نوجوانی عاشق میشدم، زنی به نام حسدش را چنان میشناختم که روزی در منزل جهانشاه خان صمصام دوست نزدیک پدر، وقتی خانم سالخوردهای را معرفی کرد(كه فروغ ظفر) بیاختیار گفته بودم خدمتشان ارادت دارم ...
و پدر و جهانشاه خان از این اشارۀ من هم دلخور و هم نگران شده بودند. با علی محمد عابرش دفتر زن را خوانده بودم و با دردهای پسر کربلائی قربان گریسته بودم، و در شب وصل او با خواهر سلطان صاحبقران از عمه خانم حوریه که زن شازده بود و شب عروسیاش از پشت فیل تا سر در شمسالعماره بالا رفته بود پرسیده بودم عمه خانم حوریه آیا خانم عزتالدوله را دیده بودی؟
دکتر صدرالدین الهی یا آنگونه که در کودکی و نوجوانی میشناختمش، ارغنون، کارون، سپیده، یکی از نویسندگان، علی محمد عابر، و... مثل پهلوان بر گردن من حق بزرگی دارد فراتر از استادی، چنانکه زنده یاد غلامحسین صالحیار، و عمرش دراز علی باستانی این حق را در زمان بازگشت از انگلیس و پیوستن به اطلاعات بر گردن من دارند ضمن آنکه ارزش محبت و لطف و شناخت موشکافانه فرهاد خان مسعودی و زنده یاد احمد شهیدی را هرگز از یاد نخواهم برد.
در تابستان بین امتحانات ششم ابتدائی و نخستین سال دبیرستان، با محمودآقا راننده پدر به تهرانمصور رفتم. مردی با عینک قهوهای و شیشههای تیره مرا استقبال کرد. بعدها او را شناختم: سجاد کریمیان، انسانی والا با دوربین و قلمی که لحظههای تلخ و شیرین را ثبت میکرد. پرسید چکار داری؟ گفتم میخواهم دکتر الهی را ببینم. نمیدانم چرا اصلاً درنگ نکرد، روی کاغذ آدرسی نوشت و به دست محمودآقا داد و گفت دو تا خیابان بالاتر است، این جوان را ببر آنجا. آمدیم به خیابان فخرآباد و جلوی ساختمانی سه چهار طبقه ایستادیم. قلبم هزاربار در دقیقه میزد. از پلهها به شتاب بالا رفتم. در زدم، بانوئی زیبا در گشود. آه، او را میشناسم. همین دو سه هفته پیش بود که تصویرش را در روزنامهها دیده بودم، میخواست وکیل شود: عترت بانو. با شرمی سنگین گفتم آمدهام دکتر الهی را ببینم، بلند گفت بیا صدرل از مریدان توست. دکتر آمد و با نوعی حیرت و شاید تمسخر گفت جانم چه میخواهی، پریدم دستش را بوسیدم، دستش را کشید، و بعد من و محمودآقا را به نشستن دعوت کرد. قلبم گنجشک شده بود و میخواست از قفسه سینه بیرون زند. عترت خانم کوکای کوچک برایم آورد، بعد به دکتر گفتم من دیگر طاقت ندارم ممکن است بگوئید پایان قصه شیرها و شمشیرها چه میشود؟ دکتر لبخندی زد و گفت ای کاش میدانستم. در آن صورت حتماً به شما میگفتم...
سه ماه بعد تهرانمصور مسابقهای گذاشت برای بهترین قصه. من هم قصهای فرستادم و وقتی اعلام شد برنده شدهام و یکسال اشتراک تهرانمصور و 3 بار شرکت در برنامههای هفتگی تهرانمصور در سینمای ایفل یا نیاگارا نصیبم شده میدانستم لطف دکتر الهی شامل حالم بوده که در میان آنهمه شرکت کننده قصه مرا انتخاب کرده است.
اینها را نوشتم تا بدانید وقتی کار دکتر الهی را در بازخوانی حکایت سینما رکس (به نقل از رادیو فردا) میستایم این یک تعارف نسبت به یک همکار والا نیست. من همه گاه مدیون الهی بودهام اما چرا این کار او به نظرم اینهمه اهمیت دارد؟ پیش از پاسخ دادن به این سؤال اجازه بدهید کمی حاشیه بروم. به اعتقاد من پرویز صیاد اگر چهار دهه با حضور پررنگش در صحنه تئاتر و سینما و تلویزیون (که من همهاش را دیدهام و دوست داشتهام، از دوازده مرد خشمگین بر صحنه دانشکده حقوق که دانشجویش بودم تا در انتظار گودو با کاردان در انجمن ایران و آمریکا، از صمدآقا و سرگروهبان تا زیر پوست شب، از گنج دره جنی تا دائیجان ناپلئون که اینهمه در این سی سال غربت هم برای من و هم همسر و فرزندانم هر زمان که دلخسته از تبعیدگاه، پنجره غربت به روی خانه پدری گشودهایم، خنده و اشک بر لب و چشم ما جاری کرده و برای بازگشت به آن خاک پذیرنده عاشق مصممترمان کرده، تا فرستاده که نخستین تلنگر به هشیاری بسیاری از ما در رابطه با دکانداران تزویر و ریا بود) یکی از پراثرترین هنرمندان صحنه و جعبه تماشا و سینما هم نبود با نوشتن و اجرای «سینما رکس» نامی همیشه مانا از خود در صحنه (نه فقط تئاتر و تلویزیون و...) بل در گستره مبارزات ملت ایران علیه جمهوری جهل و جور و فساد به جا گذاشته است. فاجعه سینما رکس که دکتر الهی بازخوانی آن را چند هفتهای است دنبال میکند، برای نخستین بار توسط صیاد جان گرفت. در واقع اگر در همان زمانی که صیاد این نمایش را به صحنه آورد، منظورم زمانی است که هنوز حزب طراز نوین دستمال ابریشمی را به وسط میدان امینالسلطان برای مالش بیضه اسلام در دست داشت و جماعت چریک از نوع ذوب شده در ولایت استالین و مائو تا صدام بعثی عفلقی (و البته مأمور مربوطه KGB در خیابان ویلا هنگام تحویل دادن پرونده تیمسار جاسوس مقرّبی) و ملیّونی که خنجر بر شانه مرغ توفان زده بودند همچنان تسبیح گوی ذات اقدس سید روحالله مصطفوی بودند، چشمها و گوشها باز شده بود و به دقت در لحظات این نمایش تأمل میکرد، خیلی پیش از اینها مردم ما در مییافتند با جانورانی روبرو هستند که نه برای جان انسانها ارزشی قائلند و نه اصولاً اعتقادی به دین و مذهب دارند. ناطق نوری در سخنرانیاش از ترویج خرافات مینالد و به آقای کاظمینی بروجردی نیش میزند که ظاهراً ادعای ارتباط با امام زمان را داشته در حالی که فقط این سیدعلی آقای نایب امام ولی فقیه است که ماهی یک شب در جمکران با آقا امام زمان خلوت میکند.
بله، اگر نمایش صیاد را با چشم دل میدیدیم چهره کریه اسلام ناب انقلاب محمدی را بهتر میشناختیم و از اینکه از وصلت ولی فقیه با آلودهترین کادرهای سپاه و امنیت خانه مبارکه موجودی زشت و عفن به نام محمود آرادانی ملقب به احمدینژاد از رَحِم انقلاب بیرون آمده دچار شگفتی نمیشدیم.
اینهمه گفتم، این نیز بگویم که من نیز مثل رفیق دیر و دورم پیام (دکتر اسماعیل نوری علا) و ابراهیم نبوی طنزپرداز برجسته و ف م سخن که از نزدیک نمیشناسمش اما نوشتههایش را سرشار از ذوق و لطف و تأمل یافتهام بر این باورم که رئیس دانشگاه کلمبیا به هر دلیل و پایهای (حتی اگر زیر فشار افکار عمومی و مراکز قدرت و حامیان مالی کلمبیا) آن حرفها را نثار احمدینژاد کرد، آن حرفها که یکایک ما در دل داشتیم، نه تنها کار بدی نکرده، بلکه باید صد بارکالله نثارش کرد. گردن کج کردن حسین بازجو، و حاج عزت و شوهر مربوطه فاطی رجبی مبنی بر اینکه آن اهانت، توهین به ملت ایران و تمدن و فرهنگ ما بود، یک بازی کلاشانه جدید است که نوع برون مرزی آن را نیز شاهد بودیم و شاهد خواهیم بود. (همین جلسات و اجتماعات به ظاهر ضدجنگی که با دلارهای نفتی خونی ولی فقیه در چهارگوشه جهان برپا شده و میشود بیآنکه یکی از سخنرانان یا تظاهرکنندگان شعاری علیه رژیم و سیاستهای جنگ افروزانه و برنامه اتمیاش سر دهد از مقوله همان بازیهائی است که هر وقت رژیم دچار تنگی میشود به آن متوسل شده، سرود ای ایران و فیلم تخت جمشید از تلویزیون حاج عزت پخش میشود و تحفه آرادانی از عظمت ایران باستان و نقش ایرانیان برونمرز در اعتلای نام ایران اسلامی سخن میگوید.
الهام در پی سفرش به نیویورک و لاپاز و کاراکاس در مصاحبهای از ایرانیان برونمرز با چه احساس و سوز و گدازی حرف میزند که اینها نور چشم ما هستند، بیایند که زیر پایشان فرش قرمز میاندازیم. مردک وقیح که بیشرمی را از اربابش شیخ محمدتقی به ارث برده و چون آهنگر خرمآبادی چندی ایاز شیخ بوده، به روی مبارک نمیآورد که هاله اسفندیاری و علی شاکری و تاجبخش از همین ایرانیان عزیز و فرزانه مقیم خارج بودند که تازه نظر لطفی هم به اهل ولایت فقیه داشتند. آنکه نداشت (زهرای کاظمی) حتی جنازهاش نصیب آهک و زرنیخ شد تا دو روزه بپوسید و آثار جنایت سعید مرتضوی و دستیارش جعفرخان از بین برود.
به جای انتقاد از رئیس دانشگاه کلمبیا باید استادان و پژوهشگران و نویسندگان ما برای او پیامی بفرستند که جناب درود بر تو که از زبان و دل ما گفتی، و ممنونیم که این مردک کوچک حقیر را به عنوان نماینده ملت بزرگوار و سربلند ما به رسمیت نشناختی و گفتی آنچه را که لایق او و اربابانش بود.
شنبه 6 تا دوشنبه 8 اکتبر
در حاشیه اظهارات ژنرال دیوید پتراوس
نه ماه قبل، در یکهفته با خبر (سهشنبه 23 تا جمعه 26 ژانویه) نوشتم «حسن کاظمی قمی سفیر رژیم در بغداد خود از اطلاعاتیهای سرشناس و دارای سابقه کار اطلاعاتی در لبنان و خلیج فارس... است که به همراه مسئول اطلاعات سپاه، صفری که با عنوان وابسته بازرگانی فعالیت میکند با بعضی از شبکههای سه ارگان مذکور ـ ارگانهای سپاه، قدس و اطلاعات در عراق ـ در ارتباط میباشد...»
بار دیگر، چهار ماه و نیم بعد در بخش پایانی یکهفته باخبر شنبه 26 تا دوشنبه 28 مه نوشتم: «رئیس هیأت نمایندگی ایران باید فردی باشد آشنا به چم و خم ترور، کسی که از زوایای پنهان آدمکشیها در عراق آگاه باشد و با برادران سپاه قدس و اطلاعات سپاه از جام شراب ولایت نوشیده باشد. چه کسی بهتر از همین سردار حسن کاظمی قمی خودمان که هم سابقه فعالیتهایش را در افغانستان داریم و میدانیم چگونه هرات را به آشوب کشید و اسماعیل خان حاکم هرات را وسوسه کرد تا برای براندازی دولت حامد کرزای شمشیر از رو بندد، و هم ترتیب سفر آموزشی مجاهدین القاعده و امارت اسلامی عراق را به ایران داد و هرجا لازم بود برایشان اسلحه و مهمات ارسال کرد و هم با مقتدا صدر و سید عبدالعزیز حکیم شیعه بر سر سفره نذری ابوالفضل نشست، انتخاب کاظمی قمی انتخاب درستی بود چون اساس گفتگو در رابطه با مداخلات جمهوری اسلامی در عراق و روغن ریختن در ماشین ترور است...»
امروز هفتم اکتبر، یعنی نه ماه بعد از اولین مطلب من درباره سوابق حسن کاظمی قمی، فرمانده کل نیروهای آمریکائی در عراق در یک پایگاه نظامی در نزدیکی مرز ایران با عراق ضمن اشاره به نقش مخرب سپاه قدس در ارسال اسلحه و مهمات برای شورشیان عراق و آموزش آنها، گفت «حسن کاظمی قمی از اعضای سپاه قدس است اما در حال حاضر به دلیل سفیربودنش از مصونیت دیپلماتیک برخوردار است...»
خوشبختانه درباره سوابق حسن آقا در الشرقالاوسط و الموجز نیز در ژانویه وماه مه گذشته نوشتهام. و روز یکشنیه از این بابت کلی تقدیر و لطف از سردبیر و مدیرعامل مؤسسه الشرق الاوسط دریافت کردم که خبر مرا بازچاپ زده بودند.
حالا اگر این خبر و گزارش را آقای سیمون هرش نوشته بود و یا خبرنگار گاردین قلمی فرموده بودند گوش عالم و آدم کر شده بود که بله ما بودیم که سابقه یارو را کشف کردیم. روزنامهنگار ایرانی در غربت اگر بتواند خبرهای دست اول و محرمانه به دست آورد و مثلاً دو ماه قبل از عزل سردار رحیم صفوی در همین کیهان خودمان بنویسد صفوی به زود کنار گذاشته میشود، به جای آنکه مورد تقدیر قرار گیرد زیر سؤال میرود که لابد با رژیم مربوط است و یا موساد و سیا خبرهای محرمانه را به او میدهند. خدارا شکر که این بار ما زودتر از ژنرال آمریکائی و دستگاه اطلاعاتیشان، آن هم نه ماه زودتر، سوابق حسن آقای کاظمی قمی را برملا کردیم. لابد این بار خواهند گفت دیدید میگفتیم با آمریکائیها رابطه دارد، بهترین گواه هم همین که او چیزی را مینویسد چند ماه بعد آمریکائیها آن را تأیید میکنند.
از این حرفها گذشته طی دو سه هفته اخیر در درون دستگاه نظامی تحولاتی صورت گرفته که اخبارش را در هفتههای آینده خواهید شنید. نخست آنکه با رفتن سردار حجازی فرمانده بسیج سابق به ریاست ستاد مشترک سپاه پاسداران، و سردار دریادار دکتر احمدیان به مرکز پژوهشهای راهبردی دفاعی طرح قبض و بسط در ارتش و سپاه به اجرا در میآید.
به موجب این طرح نیروی دریائی و هوائی سپاه (که این دومی علیرغم میلیاردها هزینه هنوز نتوانسته سی چهل خلبان درست و حسابی در حد خلبانان نیروی هوائی ارتش تربیت کند و نسبت سقوط و برخورد در هوا هنگام آموزش و عملیات نه برابر این نسبت در نیروی هوائی بوده است) عملاً زیر فرماندهی نیروی دفاعی و هوائی ارتش قرار میگیرد. در مقابل نیروی زمینی ارتش تحت نظارت فرماندهی کل سپاه قرار خواهد گرفت و نیروی زمینی سپاه که زبدهترین واحدهای سپاه را در خود دارد همراه با واحد موشکی سپاه (مسئول موشکهای شهاب 3 و رعد و حدید و نازعات و نور و...) در کنار نیروی زمینی ارتش قرار میگیرد اما رهبری مشترک بر عهده ستاد کل سپاه و شخص حجازی به نیابت از سوی محمدعلی جعفری خواهد بود. محمدرضا زاهدی فرمانده فعلی نیروی زمینی سپاه به معاونت عملیاتی نیروی مشترک گمارده میشود و سرتیپ دادرس فرمانده نیروی زمینی ارتش نیز یا به ستاد مشترک منتقل میشود و یا جای سرلشگر عطاءالله صالحی فرمانده کل ارتش را خواهد گرفت که نسبت به دستاندازیهای سردار جعفری به ساحت ارتش سخت عصبانی است.
در طرح قبض و بسط، کشور به شش منطقه نظامی تقسیم میشود که در هر منطقه یک قرارگاه کل مسئولیت اجرای طرحهای ضربتی را عهدهدار خواهد بود. کلیه نیروهای زیر فرماندهی جعفری فقط در حوزه داخلی مأموریت خواهند داشت چون طی گزارشها و تحلیلهای متعددی که مرکز پژوهشهای راهبردی و دفاعی و ستاد مشترک تهیه کرده، در صورت آغاز عملیات نظامی علیه جمهوری اسلامی، آمریکا نیروی زمینی خود را وارد معرکه نخواهد کرد. بنابراین حضور نمادین واحدهای ارتشی در مرزها کفایت میکند، چون عملیات واکنشی میبایست از سوی نیروهای هوائی و دریائی و واحدهای موشکی انجام گیرد.
در این میان سازمان اطلاعات سپاه همراه با معاونت امنیت داخلی وزارت اطلاعات و دفتر ویژه اطلاعات بیت رهبری نیز ستادی تشکیل دادهاند که کار آن شناسائی و تهیه اطلاعات درباره کلیه افرادی است که میتوانند در صورت بحرانی شدن اوضاع کشور از خطر بالقوه به خطر بالفعل تبدیل شوند.تاامروز بیش از دو هزار و پانصد اسم در فهرست اوّل سیاه وارد شده است. شماری از رهبران و سرشناسان جبهه ملی، نهضت آزادی، فعالان ملی مذهبی زیر هویتهای متفاوت، فعالان و رهبران جنبشهای دانشجوئی، روزنامهنگاران و نویسندگان و هنرمندان سرشناس ناراضی، جمعی از اصلاحطلبان و نمایندگان ادوار پیشین مجلس، تنی چند از مسئولان دولتی که در سالهای اخیر کنار زده شدهاند، چند ورزشکار و تعدادی روحانی به همراه شماری از افسران بازنشسته و یا اخراجی ارتش و سپاه، و نیز بانوان فعال در جنبش زنان در این فهرست قرار گرفتهاند. یکی از منابع من میگفت احتمالاً تعداد فهرستها با بحرانیتر شدن اوضاع بیشتر و بیشتر و البته تعداد خودیها کمتر و کمتر خواهد شد. اینهمه برای آن است که سیدعلی آقای فرمانده کل قوا (و البته نایب امام زمان و مقام عظمای ولایت) حکم به تنفیذ استراتژی هجوم و قبض و بسط دادهاند.
در جلسهای با حضور فرماندهان نیروهای نظامی و اطلاعاتی فرموده بودند دشمن حتماً تعدادی موشک میزند و بمب میریزد که شماها دلاوران اسلام خوب بلدید جوابشان را بدهید، اما مشکل در داخل است یعنی فردا ممکن است بعضی از این خائنین به مشاهده هجمه دشمن به فکر ایجاد تزلزل و آشوب در جبهه داخلی بیفتند. شماها باید خیلی مراقب باشید، هیچ حرکتی برای من قابل قبول نیست. باید با اینها مثل کرم رفتار کنید و... اگر در جبهه داخلی که دشمن امیدش به آن است موفق شدید مطمئن باشید در جبهه خارجی نیز پیروز میشوید.
اهل ولایت فقیه میآیند...
رژیم در حاشیه طرحهای «آمادگی برای مواجهه» از ماه پیش شمار زیادی از عراقیها و لبنانیهای شیعه را به اروپا راهی کرده است. حدوداً بین چهار تا پنج هزار تن از این افراد، جمعی به عنوان پناهنده جدید و به ظاهر با گریز از عراق، و شمار دیگری که از پناهندگان سابق هستند و بعضاً گذرنامههای انگلیسی، آلمانی، کشورهای اسکاندیناوی و هلندی و بلژیکی و بوسنیائی دارند. (یادتان هست که نوشته بودم اعزام سردار حسین الله کرم به عنوان سرپرست کل وابستگیهای نظامی در اروپای شرقی و مرکزی برای سرپرستی طرحی است که در صورت حمله آمریکا به ایران به اجرا گذاشته میشود). این افراد که اغلب ظاهر موجهی دارند و در بین آنها عدهای از آموزشدیدهترین آدمکشان نیز به چشم میخورند در دو جبهه وارد عمل خواهند شد، نخست گرفتن زهر چشم از مخالفان سرشناس با ترور دو سه تن از آنها، و در جبهه دوم نیز کارشان برپائی تظاهرات، حمله به سفارت آمریکا و دفاتر و شرکتهای آمریکائی در بریتانیاست. در این زمینه باز هم خواهم نوشت.
(با پوزش از اینکه بقیه مطلب حوزه علمیه این هفته به چاپ نرسید، در هفته آینده دنباله آن را مطالعه خواهید کرد).
October
+ نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 10:21  توسط www.nourizadeh.com
|
سه شنبه 25 تا جمعه 28 سپتامبر
فرزندان ایران زمین در ینگه دنیا
پیشدرآمد: در زندگیم، با چند حاجیلو آشنا شدهام، اما این یکی، جان و جهانم را روشن میکند. همه گاه آرزو داشتم دختری داشته باشم، بختم اما داشتن سه پسر بود: امید و نوید و نیما که به هر سه افتخار میکنم. دخترم را اما در واشنگتن یک سال پیش پیدا کردم. با آلبرتو فرناندز مدیرکل وزارت خارجه آمریکا (سفیر فعلی در سودان) دیداری داشتم. او بود و جمعی از معاونان و مشاورانش و دخترکی سرشار از جوانی و زیبائی، من می گفتم و او آرام آرام یادداشت میکرد. دلم را خالی کردم.
آلبرتو که عربی هم می داند و گاهی در الجزیره و العربیه با من هم سخن میشود، به دقت گوش میکرد، گهگاه سخنی میگفت و یا مجال به دستیارانش میداد تا سؤال یا توضیح خود را عنوان کنند. دخترک اما ساکت بود. فقط مینوشت و دو بار برق اشک را در چشمان جوان و پر از عاطفهاش دیدم. ساعتی گپ و گفت ما به طول انجامید که پس از آن دیداری داشتم با آنکه پلهای بالاتر از آلبرتو بود. موقع رفتن آلبرتو به دخترک گفت عزیزم علیرضا را راهنمائی کن، در راهروهای تو در توی وزارت خارجه آمریکا اگر راهنما نداشته باشی خدا میداند راهت به کجا ختم خواهد شد.
از راهروها گذشتیم. حالا میدانستم دخترک با آنهمه مهر و لطف، فرزند آقای حاجیلو است. نه آن دکتری که میشناختم و نه آن افسری که چند بار او را دیده بودم. این یکی در کالیفرنیا آژانس هوائی داشت و فرزندش پس از تحصیل در یکی از بهترین دانشگاههای آمریکا، به وزارت خارجه پیوسته بود.
در نقطهای که باید جدا میشدیم، چنانکه دختر من است گفت پدر و مادرم شما را خیلی دوست دارند. همیشه برنامههای شما را میبینند و مقالات شما را میخوانند، از این پس من نیز با همه قلبم شما را دوست خواهم داشت. نگاه هر دوی ما پر از اشک بود. گفت؛ شما اولین ایرانی هستید که در گفتگو با مقامات بلندپایه اینجا، با همه دل فریاد زدید جنگ نه، و گفتید کار ایران با جنگ حل نمیشود و هرگونه حمله نظامی به ایران باعث تقویت رژیم میشود. هم شما بودید که از کسی سعایت نکردید بلکه برعکس کوشیدید اپوزیسیون جدا از هم را یکپارچه نشان دهید. همینطور شما به شدت از اینکه آمریکائیها با طرح کمکهای مالی و دادن پروژه تخم لقی را در دهان بعضی شکستند و به جمهوری اسلامی مجال دادند ایرانیان مبارز را زیر سؤال برند انتقاد کردید در حالی که من شاهد بودم بعضی برای خود تبلیغ میکردند و دنبال گرفتن کمک بودند، شما را مثل پدرم دوست دارم. روی دخترک را بوسیدم و بار دیگر که او را دیدم جای والاتری داشت، حالا شمار دیگری از جوانان وطنم اینسو و آنسو در دستگاههای سیاسی و دیپلوماسی آمریکا حضور خود را به صورت برجستهای نشان میدهند. به این جوانان وطنم میبالم و حضورشان جان و دلم را سرشار از شوق و غرور میکند. این بار نیز چند تنی دیگر از آنها را دیدم و تردیدی ندارم اگر عمری بود و بخت یار من شد که بمانم و رهائی میهنم را ببینم، این جوانان جایگاه شایستهای در ایران فردا خواهند داشت. همینطور که تا یک دهه دیگر بسیاری از آنها را در کنگره و وزارت خارجه و رسانههای آمریکائی پرآوازه و سربلند خواهیم دید.
سفر اخیرم به آمریکا برای من بسیار با توفیق همراه بود چرا که سفر همزمان با دیدار تحفه آرادانی از نیویورک شد. تا آنجا که توانستم بیآبرویش کردم و سخنان بیپایهاش را عریانتر از آنچه بود به مخاطبان آمریکائی و ایرانی عرضه کردم. آن روز که در مجمع عمومی سازمان ملل سخن میگفت همراه با دوست همیشهام جمشید چالنگی، موفق شدیم همزمان با سخن گفتن او کلامش را جمله به جمله تحلیل کنیم. این کار یعنی تحلیل همزمان سخنان تحفه آرادان، بازتاب بسیار خوبی در صدای آمریکا، و در بین هموطنانم داشت. اهالی خانه پدری از هر قوم و طایفه و مذهبی که مفتخر به گفتن و شنیدن به زبان مادری همه ما یعنی فارسی هستند، بسیار مرا مورد مهر قرار دادند. سفری دلپذیر بود که خاطرهاش تا همیشه با من خواهد بود.
شنبه 29 سپتامبر تا دوشنبه اول اکتبر
ادامه حکایت حوزه
حکایت حوزه را از سر میگیرم با این توضیح که پس از مطالعه این گزارش که با کمک یک روحانی سرشناس آزاده که خود اینک در مقام مدرس اول حوزه، بیاعتنا به سیدعلی آقا و نوکرانش به آموختن و بحث و فحص مشغول است تهیه شده، تکملهای را خواهم آورد.
به قول دوستی در کنار شرح احوال حوزه لازم است به شرح احوال مدیران حوزه و مدرسین نیز پرداخت که شماری از آنها تا حد آفتابهداری و کفش جفتکنی سیدعلی آقای رهبر سقوط کردهاند.
اینک دنباله گزارش در رابطه با مدارس حوزه برای طلبههای ایرانی که در شماره گذشته بعضی از آنها را شناختید.
مدرسه رضویه
از مدارس قدیمی قم است که در خیابان آذر (طالقانی) قم قرار دارد. ظاهراً مرحوم طالقانی نیز طلبه این مدرسه بوده است. طلاب این مدرسه مخلوط و برخی سیاسی و برخی غیرسیاسیاند. این مدرسه پس از استحکام رهبری خامنهای و تسلط او بر حوزه، نوسازی و بازسازی شد. تدریس در این مدرسه نیز به صورت منظم و کلاسیک است.
مدرسه خان (مدرسه آیتالله بروجردی)
این مدرسه که از پایگاههای انقلابی در زمان انقلاب بود، در خیابان ارم و تقریباً مقابل حرم حضرت معصومه و سر بازاری به نام گذرخان قرار دارد و به علت کوچک بودن آن، فقط حجرههایش به طلاب داده میشود و برو بیای زیادی ندارد و آرام است. این مدرسه در واقع به نام آیتالله بروجردی میباشد و در زمان ایشان ساخته شده است و تحت نظر ایشان بوده و اکنون نیز از سوی آقای علوی بروجردی مورد توجه و کمک است. این مدرسه در سه طبقه بوده و نوسازی شده است و موقوفاتی هم دارد. اکثر طلاب آن نیز شهرستانی هستند.
مدرسه آقای مرعشی
این مدرسه معروف به شهابیه بود و توسط مرحوم مرعشی نجفی ساخته شد. این مدرسه در خیابان ارم و روبروی کتابخانه مرحوم مرعشی ـ این کتابخانه نیز بسیار توسعه یافته و عظیم شده است ـ قرار دارد. به جهت موقعیت مکانیاش، زمانی این مدرسه مرکز توزیع شهریه بود و مدرسی (محل تدریس) هم داشت. این مدرسه در دو طبقه میباشد.
آقای مرعشی مدرسه بسیار بزرگتری را در خیابان امام (تهران قدیم) و در محل تخریب شده سینما کلید طلائی ساخت که مرکزی برای سید محمود مرعشی است. هم مدرسه است و هم تجارتخانه و لذا مدرسه قبلی که در خیابان ارم بود به دست پاکستانیها افتاد و همیشه درش بسته است و رفت و آمد به صورت خاصی در آن انجام میپذیرد.
این مدرسه دیگر نام شهابیه را ندارد و وجود طلبه در این مدرسه قطعی است ولی درب آن بسته و مخصوص پاکستانیها است و نگهبانی آشکار ندارد.
مدرسه آیت الله گلپایگانی
این مدرسه در خیابان ارم و روبروی باغ ملی سابق قرار دارد. این مدرسه در زمان حیات آقای گلپایگانی ساخته شد و بزرگ و مجهز است. خصوصیت این مدرسه وجود مدرسهای مختلف با اندازههای مختلف است. این مدرسه دارای کتابخانهای بسیار بزرگ و ارزشمند در زیر زمین است و سالن بزرگی نیز جهت مطالعه دارد. طلاب غیرسیاسی بیشتر درسهای عمومی خود را در این مدرسه بیان میکنند. طبقه فوقانی مدرسه دارای حجرات مختلف اداری و غیره است و یک قسمت آن که مربوط به تدوین معجم فقهی به صورت کامپیوتری بود و در اختیار شیخ علی کورانی قرار داشت. از لحاظ درسی یکی از پررفت و آمدترین مدارس حوزه قم است.
مدرسه دیگر آیت الله گلپایگانی
این مدرسه معمولی و در خیابان صفائیه قم قرار دارد. این مدرسه اولین مدرسهای بود که به وسیله گلپایگانی تأسیس شد و وی پس از آن، مدرسه فعلی را ساخت. گرایشات کلی در مدارس گلپایگانی مذهبی و سنتی بودن و مقید به درس و بحث و آداب مدرسه بودن است. در نزد این گروه گرایشات سیاسی کمتر به چشم میخورد.
مدرسه حقّانی
این مدرسه در قم نو و مقابل گورستان معروف به ابوحسین میباشد و این همان گورستانی است که در یکی از مقابر حاشیهای آن مرحوم شریعتمداری دفن است و البته مسبوق هستید که محل فعلی در مجاورت سرویس بهداشتی و دستشوئیهای ابوحسین بود و سالیانی بعد، آن سرویس بهداشتی را جمعآوری نمودند و به مقبره سر و صورتی دادند و سنگی و عکسی و دربهای باز و... مدرسه حقانی نیازی به توصیف ندارد. مدرسه تندروان قم و مرکز امثال حسین شریعتمداری و روحالله حسینیان است. در این مدرسه نیز بازسازیهایی انجام گرفته و دروس به صورت کلاسیک و اجباری میباشد.
مدارس ناصر مکارم شیرازی
مدرسه قدیمی ناصر مکارم موسوم به مدرسه امیرالمؤمنین بود و در کوچه آمار قم واقع در صفائیه میباشد و سر همین کوچه دفتر مکارم شیرازی و کتابفروشی آن قرار دارد و در زیرزمین آن که از طرف کوچه آمار است، چاپخانه بسیار وسیع و مجهز مکارم و در قلب شهر قم قرار دارد. در این مدرسه کتب مکارم و دیگر کتب چاپ میگردد و تریلی تریلی شبانه کاغذ آنجا پیاده میکنند و در زمانهائی که کاغذ کمیاب و گران شده بود صفی از تریلیها را در مقابل چاپخانه میشد دید.
ناصر مکارم دو مدرسه دیگر در همین کوچه ساخت که اولی مدتی است که ساخته شده و دومی در حال ساختمان است. مکارم مقادیر بسیاری از این کوچه مرکزی شهر قم را خریداری نمود و البته لازم به ذکر است که اکثر رقبات این کوچه آستانهای و اوقافی میباشد و زیر کلید حضرات و اکثر خانههای خوب این کوچه به موسسه و مدرسه تبدیل شده است.
وجه مشترک طلاب مدرسه مکارم دنیاپرستی آنان است و همشکل استاد شدن. افکار انقلابی نیز در این مدارس رواج دارد ولی به صورت سنتی آن. مدارس مکارم مجهز بوده و خوب اداره میشود و همینان هستند که حوزه درسی مکارم را انبوه میسازند. طلاب مدارس مکارم ـ مانند خود ایشان ـ سطحینگر میباشند.
کلاً ناصر مکارم سه مدرسه به نام امیرالمؤمنین، امام حسن و امام حسین دارد که به نام مدارس مکارم معروف شدهاند.
در رابطه با مکارم و مدارسش باید گفت:
«دفتر مکارم شیرازی همانگونه که ذکر شد در خیابان صفائیه و در ابتدای کوچه آمار قرار دارد. این مکان موسوم به مدرسه امیرالمؤمنین است و فعلاً دفتر و حوزه درسی و اتاق اخذ وجوهات و انجام استفتائات مکارم را شامل میشود. مدیر و رئیس این دفتر شخصی به نام مهدی انصاری است که برادرزاده انصاری معروف میباشد که ساکن تهران بوده و همان کسی است که از مرحوم اسدالله علم و مرحوم هویدا پول ساخت. یک مسجد را با زبانبازی و شارلاتانگری درآورد و عمویش در این قضایا بسیار مشهور است و پدرشان در عراق بود و به زندان افکنده شد و خبری از او نشد تا اینکه پس از سقوط صدام مشخص شد که در زندان مرده یا او را کشتهاند. برادر دیگر نیز همان حاجی انصاری قمی معروف است که نوشتههائی سبک و بیمحتوا داشت ولی پدربزرگش که به نام حاجی انصاری خوانده میشد از وعاظ بسیار معروف قم بوده است.
از این انصاریها چهار برادر را میشناسیم. یکی از آنان دکتر فرهنگ انصاری است که دندانپزشک است و ساکن تهران و داماد مرحوم سید محمد روحانی و جزو مخالفین است هرچند که انصاریها معروف به زرنگی و پول دوستی هستند. سیدعلی روحانی یکی از دو پسر مرحوم سید محمد روحانی نیز خواهر این انصاریها را به همسری دارد.
برادر دیگر شیخ محمدرضا انصاری است که از زرنگها و پشتهماندازهای روزگار است. در دانشکده حقوق دانشگاه تهران لیسانس حقوق گرفت و در همان حال هم طلبگی میکرد و در چند مؤسسه بهنام محقق کار میکرد و پول جمع میکرد و همه جا هم حاضر بود. مشهور به خبرچینی برای اطلاعات است و شواهدی هم در دست است. محمدرضا انصاری در حالی که در مؤسسات مربوط به شاهرودی و خامنهای کار میکند، در مؤسسه دائرهالمعارف تشیع نیز کار کرده است. سال گذشته که از طرف خامنهای سال رسول اعظم نامگذاری شد، در زمان برگذاری نمایشگاه تهران، این شیخ محمدرضا کتابی به نام زندگی رسول اعظم تهیه و ضمن آن تعریف و تمجید از خامنهای کرد. کتاب مذکور در تیراژی بسیار وسیع (یک چاپ آن 100،000 جلد) در نمایشگاه منتشر شد. شیخ محمدرضا در سمینارهای خارجی نیز شرکت میکند و کلاً فرصتطلبی قهار است.
برادر کوچک اینان نیز هادی نام دارد و بسیار انقلابی تندی است و در مؤسسه دائرهالمعارف بزرگ اسلامی کاظم بجنوردی کار میکند و گویا تحصیلات جدید هم دارد.
شیخ مهدی انصاری که بزرگترین برادرهاست و بسیار خوشمشرب و اهل حال بهنظر میرسد، رئیس و همه کاره دفتر مکارم است و حسابی به جیب میزند و اکثراً در مأموریتهای خارج از کشور و خصوصاً ایتالیا میباشد. شیخ مهدی انصاری کتابی به نام نقش شیخ فضلالله نوری در مشروطه نوشت و به شدت از وی حمایت نمود. مهدی انصاری اوایل انقلاب در سپاه بود (با وجود ملبس به لباس روحانیت بودن) و با اینان به اهواز و جبهه میرفت. شیخ مهدی نیز با اطلاعات همکاری دارد.
شهریه ناصر مکارم که به طلاب میدهد با گرانی قیمت شکر تناسب داشته و هرگاه که شکر گران شده، شهریه نیز بالا رفته است و فعلا حدود 15 هزار تومان میباشد.
میدانید که ناصر مکارم و فرزندش با بالا کشیدن کارخانه شکر دزفول لقب آیتالله شکرچی و آقازاده قند عسل را نصیب خود کردهاند
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 10:3  توسط www.nourizadeh.com
|
یکهفته با خبر
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
سه شنبه 18 تا جمعه 21 سپتامبر
حاجی واشنگتن در ینگه دنیا
پیشدرآمد: می آید کوتاهتر از حقارت، با یک دهان پرگوی که از ادعا خالی نمی شود. مثلاً پیرو اسلام ناب محمدی انقلابی است و ذوب شده در ولایت نایب مربوطه امام زمان علی بن جواد الحسینی الخامنئی (مهر مقام معظم در مکتوبات عربیه) اما در ماه صیام دروغ می گوید به بزرگی فریبش، در مقام دروغ، بزرگ است با آنکه کوتاهترین کوتوله سیاسی در تاریخ ما است. محمود آرادانی احمدی نژاد البته بر آن بود که سری به Grand Ziro بزند. آنجا که جنون و جهل و تعصب جان و جهان هزاران انسان را خاکستر کرد.
میخواست دهان پرگوی بگشاید و برای آدمهای پیرو مکتب دائی جان ناپلئون در این سوی عالم و دو تا نصفی خاخام نکبت زده که پشت به دین موسی کردهاند و روزی پیشانی سیدعلی آقا را میبوسند و روز دیگر با خاتمی مصافحه میکنند و از دو سال پیش هم عاشق دلخسته احمدی نژاد شدهاند خوش رقصی کند که بله، انفجار کار عموسام بوده و امنیتخانه ولی فقیه ما پس از تحقیق کافی و وافی با کمک برادر حسین بازجوی شریعتمداری که تصویرش را در بلاد فرنگ صحیفههای معتبره چاپ زدهاند، به این نتیجه رسیده که فاجعه 11 سپتامبر کار خود شیطان بزرگ بوده است. شهردار نیویورک البته رویای تحفه آرادانی را به کابوس بدل کرد. با این حال دیدار از دانشگاه کلمبیا به قوت خود باقی است که من شرحش را هفته آینده خواهم آورد. چون میروم تا در برابر ادعاهای غلام جان نثار حضرت ولایت مرتبت، اندکی از شرح درد خانه پدری بازگویم و در این سوی عالم یادآور شوم این محمودک کیست و از ایازش آقا مجتبی بگویم. چنین است که کل مطالب این هفته را گذاشتهام برای ادامه گزارش ویژه از حوزه علمیه، جائی که امروز هم پایگاه فتنه و توطئه و تباهی است و هم هنوز در گوشه و کنارش بانگ جانان به گوش میرسد که غمگنانه از دردهای مردمان متدین زمزمه میکنند.
در شماره گذشته ضمن اشاره به طلاب خارجی حوزه از نحوه ورود و اقامت آنها گفتم، اینک به نوع تدریس و نظام آموزشی برای این طلاب و مدارسی که آنها در آن دوران طلبگی را میگذرانند میپردازم.
شنبه 22 تا دوشنبه 24 سپتامبر
انواع دروس و نحوه تدریس برای طلاب خارجی
طلاب مبتدی و مجرد اکثرا تحت ضوابط مدرسهای درس میخوانند. این طلاب در چند مدرسه مخصوص طلاب خارجی در حوزه قم به درس خواندن اشتغال دارند مانند مدرسه موسوم به «مدرسه مبارکه امام خمینی» در بلوار 15 خرداد قم در میدان جهاد که بسیار نوساز و بزرگ و معظم و مجهز است. در این مدرسه که بعد از این در مورد آن به طور مشروح خواهم گفت، طلاب خارجی تاریخ، جغرافیا، تفسیر، کلام، حقوق و دیگر دروس را خوانده و مدرک با امضای وزارت علوم و فناوری اخذ میکنند. اخیراً از منبعی موثق شنیدم که هفتاد درصد بودجه آن را نیز وزارت علوم میدهد. در مواردی نیز طلاب خارجی به صورت آزاد درس میخوانند و یا از طریق کار آزاد امرار معاش میکنند، یا کار در مؤسسات و یا به صورت شخصی و...
بسیاری از طلاب عراقی و سعودی و کویتی در این دسته قرار دارند و برخی از آنان نیز بدون اخذ جواز اقامت در ایران ساکن هستند ولذا قانوناً باید هرچند ماه یک بار خارج شده و باز گردند. این دسته از طلاب اگرچه دارای گرایشهای مختلفی میتوانند باشند ولی اکثراً مستقل بوده و پیرامون مراجع یا موسسات و یا اشخاص مستقل هستند مانند افرادی که با بیوت مرحوم سید محمد روحانی، سید محمد شیرازی، وحید خراسانی، شیخ فاضل مالکی، سید کاظم حائری و یا در درجات پایینتر ارتباط دارند.
طلاب دسته دوم براساس شیوه مرسوم حوزه پس از مدتی درس خواندن، خود آغاز به درس گفتن از مقدمات میکنند و این شیوه را اکثراً تا وقتی که در ایران هستند ادامه میدهند.
طلاب مدرسهای نیز بعضاً در دروس عمومی شرکت میکنند ولی مکلف به گذرانیدن دروس حوزوی مطابق مدرسه متبوعه خود هستند در حالی که طلاب دسته دوم کاملا آزاد میباشند و از همین رو کسانی که شهریه نمیگیرند از دادن امتحانات مختلف نیز فارغ هستند در حالی که طلاب مدارس موظف به دادن امتحان هستند.
طلاب خارجی دسته دوم اکثراً در رابطه مریدی و مرادی و آوردن وجوهات نیز دخالت دارند و بسیاری از آنان در تبادل ارزهای عربی و خارجی دخالت دارند. بعضی از طلاب افغانی و پاکستانی به قاچاق انسان و مواد مخدر نیز اشتغال دارند.
در بین طلاب خارجی دسته دوم بیبندوباریهای جنسی نیز مشاهده میشود که یا در ارتباط با هموطنان خود یا با ایرانیها میباشد.
ارتباط طلاب خارجی با مراجع
طلاب خارجی مدارس ارتباط کمتری با منازل و دفاتر مراجع آزاد و غیرآزاد دارند. آنان در کنترل بخش خارجی حوزه علمیه که زیر نظر آقای خامنهای است، قرار دارند.
طلاب آزاد اعم از عراقی و پاکستانی و خلیجی با دفاتر مراجع رفت و آمد دارند و بیشتر این رفت و آمد با دفتر آقای سیستانی است و طلاب سعودی و خلیج فارس با دفاتر آقایان تبریزی و وحید خراسانی و سید محمد روحانی و شیرازی رفت و آمد دارند.
این رفت و آمدها تا حدودی در رابطه با مرید و مرادی و استاد و شاگردی است اما در رابطه با پاکستانیها و افغانیها گاهی نیز به جهت کلاشی است. برخی طلاب آذربایجانی و ترکیهای نیز با دفاتر این مراجع رفت و آمد دارند. در میان طلاب کشور آذربایجان و ترکیه فاضل لنکرانی فعالیتهایی داشت. در آذربایجان و ترکیه مرحوم سید محمد روحانی ارتباط خوبی داشت و تقریباً آنجا تحت نظر و نفوذ ایشان بود که توسط آقای علوی بروجردی اداره میشد و مدرسهای نیز وجود داشت که خامنهای نفوذی در آن نداشت. با فوت آقای روحانی، نفوذ دفتر آقای سیستانی به واسطه آقای سید جواد شهرستانی زیاد شده است.
طلاب کشورهای حاشیه خلیج فارس که با انقلاب میانه خوبی ندارند و مخالف خمینی یا خامنهای هستند در رفت و آمد با تضییقات مواجه هستند و اکثر آنان با عنوان زیارت امام رضا به ایران میآیند و مخفیانه بدون لباس روحانی به قم رفت و آمد میکنند و به صورت خصوصی با مراجع مخالف و روحانیان سرشناس مخالف رفت و آمد دارند. سهم آقای منتظری در این میان ناچیز است. ولی آقای منتظری با طلاب آمریکای جنوبی روابطی دارد. طلاب آزاد لبنانی نیز با مراجع مستقل رفت و آمد دارند ولی این رفت و آمدها گاهی محرمانه و خصوصی است.
طلاب کویتی که با آقای سید محمد روحانی مراوده داشتند، پس از فوت آن مرحوم با سید مهدی روحانی و شیخ محمدرضا جعفری گیلانی نزدیک شدند و این هر دو در مخالفت چیزی را مخفی نمیکنند خصوصاً آقای شیخ محمد رضا جعفری که شاگرد مرحوم آقای خوئی و روحانی میباشد و مردی با فضل و کمال است. ایشان ساکن تهران و از محفل خوبی نیز برخوردار بود و پس از فوت برادر بافضلش ـ یعنی آقای شیخ صادق جعفری که از مخالفین برجسته و سرشناس بود ـ و آقای سید محمد روحانی به قم عزیمت کرده و فقط هفتهای دو روز به تدریس در تهران برای تحصیل کردگان جدید و قدیم اشتغال دارد. جعفری مسلط به مسائل کلامی و تاریخ اسلام و حدیث بوده و بسیار اهل مطالعه است.
مدارس و مدیریت بر آن
به طور کلی سه نوع نظارت بر مدارس طلاب قم وجود دارد:
الف ـ مدارس طلاب ایرانی که زیر نظر شورای مدیریت حوزه اداره میشود و کاملا در اختیار آنان است. هزینهها را پرداخت میکنند و طلبه میپذیرند و مسأله معافی و اجازه خروج از کشور و اعزام به تبلیغ و غیرذلک دست آنان است. در این مدارس، از طلبه امتحان میگیرند و با ادامه تحصیل او موافقت میکنند. به دانشگاهها اعزام میکنند (از طریق دفتر اعزام به دانشگاهها)، برنامه درسی تعیین میکنند و به صورت حداکثری دخالت دارند و در بعضی از موارد مسائل و تصمیمگیری به عهده مدرسه گذاشته شده است. مدرسه فیضیه، خان، معصومیه، رضویه، حقانی، مرعشی نجفی، مدرسه ناصرمکارم شیرازی و... به این گونه اداره میشود.
ب ـ مدارس طلاب ایرانی که استقلال دارند ولی در بسیاری از موارد باید با شورای مدیریت هماهنگ باشند، باید طلبههای موجود خود را به شورا معرفی کنند. موضوع معافی از طریق شورا حل میشود. خروج از کشور نیز تابع ضوابطی خاص است ولی در مواردی نیز استقلال دارند مانند گرفتن استاد و حضور و غیاب و از این گونه موارد. مدارس مربوط به آقای خوئی (مدینه العلم)، مدرسه آقای وحید خراسانی و شیرازی و گلپایگانی این گونه است. یعنی مقداری استقلال برای متولیان مدرسه گذاردهاند. مدارسی که ارتباط نزدیک با این دسته از مدارس دارند نیز چنیناند. مانند: مدرسه امام مهدی که به وسیله سید محمدعلی ابطحی و سید باقر ابطحی تأسیس شده یا مدرسه شیخ غیوری.
ج ـ مدارس خارجیها بر دو دستهاند:
مدارسی که به وسیله حوزه (شورای مدیریت) تأسیس شده ولی بعداً کاملاً زیر نظر رهبر قرار گرفته است و وضعیت خاصی در اداره شدن دارد. مثل مدارس امام خمینی و حجتیه.
مدارسی که توسط خود خارجیها تأسیس شده مثل مدرسه بحرینیها و سعودیها و خلیجیها و عراقیها که خود بر چند دستهاند. مثلاً حائری مدرسهای دارد، شیخ فاضل مالکی مدرسه دارد و... این مدارس بعضی استقلال بیشتر و بعضی استقلال کمتری دارند. مدرسهای که متولی خاص و شاخص دارد از استقلال بیشتری برخوردار است وگرنه بیشتر تحت نظارت حوزه قرار دارد.
طلاب بعضی از مدارس بایستی حتماً تحت برنامه مدرسه کار کنند و حق خواندن درس در خارج از مدرسه را ندارند و بالعکس برای طلاب برخی مدارس این امکان وجود دارد که از اساتید خارج از مدرسه یا عمومیتر هم استفاده کنند. البته هرچه تحصیل از مقدمات به درس خارج نزدیکتر میشود آزادی طلبه نیز بیشتر میشود و شورای مدیریت حوزه کمتر میتواند اراده خود را بر طلبه تحمیل کند. خصوصاً طلابی که از خانواده روحانی و صاحب نام هستند.
شورای مدیریت حوزه مسائل رفاهی و تسهیلات روحانیون را زیر نظر دارد.
در اینجا ذکر این نکته نیز لازم است که در حوزه قم طلاب عراقی (و کلا کشورهای عرب زبان) از آزادی بیشتری برخوردار و بعد از آنان افغانیها از این آزادی برخوردارند و این نیز به علت مهاجرتهای اوایل انقلاب میباشد.
مدارس طلاب خارجی
به طور کلی و پس از مهاجرت عمده طلاب حوزه علمیه نجف، بسیاری از این طلاب به شهرستانهای خود در ایران رفتند و به مسائل آخوندی مانند مسجد و روضه پرداختند و بعضی از آنان نیز که از موقعیت بهتری برخوردار بودند و یا علاقه بیشتری به طلبگی داشتند به درس و بحث مشغول شدند که این کار عموماً در مراکز استانها و شهرستانهای بزرگ انجام شد.
مثلاً در اصفهان مرحوم آقای صافی که از فضلای نجف بود به درس و بحث مشغول گردیده و همزمان امام راتب مسجد جامع (جمعه) اصفهان بود و این افراد و خصوصاً کسانی که از شاگردان مرحوم آقای خوئی بودند به طلبگی غیرسیاسی خود ادامه دادند و با دستگاه نیز همکاری نداشتند. این گروه از طلاب حلقههائی برای خود داشتند و وضعیت طلبگی نجف را برای خود حفظ کردند...
بسیاری از طلاب ایرانی مهاجرت نموده از عراق نیز در قم سکونت یافته و برای خود حلقه یا حلقههایی داشتند و از داشتن مراکز خاصی محروم بوده و در منازل مراجع یا فضلاء نجفی گرد میآمدند.
برخی نیز در قم به کارهای اجتماعی تمایل نشان داده و هم اینان بودند که پس از انقلاب نیز بعضاً به انقلاب پیوستند مانند شیخ محمدعلی تسخیری، شیخ سعید نعمانی، شیخ علی برهان، شیخ محمود صدیقی، سید حسن هاشمی گلپایگانی، شیخ محمود قوچانی، سید مرتضی حکمی، شیخ عباس کاظمینی و امثالهم که بعضاً در دارالتبلیغ مرحوم شریعتمداری مشغول به کار شده و سپس به آقای شریعتمداری پشت کرده و به دستگاه خمینی پیوستند و برخی نیز مستقل بودند و انقلابی شدند مانند سید کاظم حائری معروف.
با اجتماع نجفیها در حسینیههای خود یا پیرامون بزرگانی مانند مرحوم سید محمد روحانی و تبریزی، حلقههائی از درس و بحث شکل گرفت و اینان تأثیر بسیاری بر حوزه قم گذاردند و هم اکنون نیز این تأثیر وجود داشته و تحول و ارتقاء علمی حوزه قم نیز مرهون حرکت این طلاب است.
طلاب کربلا نیز با شیوه خاص طلبگی و فکری و روش خود، پس از آمدن مرحوم سید محمد شیرازی به قم، به گرد او حلقه زده و اینان نیز برای خود حلقهای را به وجود آوردند که از لحاظ علمی، به نجفیها نمیرسید ولی تأثیر خود بر شهرستانها را در جای خود داشتهاند.
این طلاب کار سیاسی خود را نیز در محور سید حسن شیرازی و سید محمد شیرازی و اکنون نیز سید صادق شیرازی داشته و برخی از آنان نیز که ناچیز هستند وارد حلقه فکری مدرسیها شدند و جمعی نیز راه استقلال را در پیش گرفته و به زندگی و کار خود مشغول شدند و اکثرا اینان با روشهای خمینی میانهای نداشته و برخی نیز با آن مخالفت کرده و بعدها این مخالفتها گسترده شد.
طلاب پیرامون مرحوم تبریزی و وحید خراسانی نیز بیشتر به دنبال کارهای عقایدی در رابطه با عقاید امامیه هستند و به استانها و شهرهای سنینشین رفته و تلاش دارند که از رواج وهابیت جلوگیری کنند.
جالب است بدانید که حکومت مرکزی بر این طلاب سختگیری میکند و دوستی که در آن خطه ـ زاهدان، خاش، ایرانشهر، کنگان و... ـ فعال است میگفت: ادارات و نهادها و خصوصاً سپاه وقتی میفهمند از طرف تبریزی یا وحید هستیم سختگیری میکنند و لذا ـ برای من تعریف میکرد ـ کانالی هم به صافی گلپایگانی زدهایم تا راحتتر باشیم و در آنجا نام صافی را هم میآوریم و ملایمتر برخورد میکنند...
البته این طلاب از دفاتر دیگری مانند سیستانی، روحانی و غیره کمک مادی هم دریافت میکنند و در راه ساختن مدرسه ـ غیرطلبگی ـ و درمانگاه به کار میبرند یا برای ساخت و تجهیز کتابخانه فعالیت میکنند.
تمامی این طیفها با گرایشات خود مدارسی دارند که برای طلاب ایرانی است و بعضاً طلابی خارجی نیز در آن سکونت داشته و بهره میبرند.
مدارس طلاب خارجی غیر از قم
تا آن جا که اطلاع دارم دو مدرسه برای طلبه خارجی در نجفآباد اصفهان و تهران وجود دارد. دوستی برایم نوشته:
روزی با یک جوان آمریکائی برخورد کردم ـ حدود 18 سال سن داشت ـ که از مسیحیت بریده بود و به ایران آمده بود. میگفت که از مادر ایتالیائی و پدر آمریکائی زاده شده و مسلمان است و هنگامی که دیدم فارسی را خوب صحبت میکند علت را جویا شدم. گفت مدت دو سال است در مدرسهای مخصوص طلاب خارجی در نجف آباد اصفهان فارسی را همراه مقدماتی در مورد اسلام فرا گرفته است.
در تهران نیز شنیدهام که مدرسهای با کارکرد مشابه وجود دارد.
مدارس مهم قم (مخصوص ایرانیها)
مدرسه فیضیه
در مورد این مدرسه توضیحی لازم نیست و فقط اینکه محل ثقل طلاب سیاسی خارجی و ایرانی قم است. هنگام نماز جماعت و خصوصاً شبها طلابی را میبینی که اسلحه به کمر بستهاند. همیشه در آنجا اطلاعیهها و نشریاتی از جناح راست و راست تندرو مشاهده میشود و بعضی طلاب چپ نیز وجود دارند. پشت مدرسه فیضیه که به رودخانه راه دارد و اکنون خیابانی به نام خیابان ساحلی کنار آن کشیدهاند که از مدرسه دارالشفاء تا درب مسجد اعظم ادامه دارد ـ اخیراً آن قسمت را توسعه دادهاند و شبستان مسجد اعظم را به مسجد بالاسر وصل کردهاند و درب جدیدی هم از خیابان ساحلی به مسجد اعظم کشیدهاند و شبستان بسیار بزرگی نیز در امتداد مسجد اعظم ساخته و آن را مسجد امام خمینی نام نهادهاند که به این ترتیب خیابان موزه داخل این مسجد افتاده و بسیاری از صاحبان مغازهها که مغازههایشان به زور گرفته شده اعلام کردهاند که آن محل غصبی است ـ مرکز شورای مدیریت حوزه علمیه قم در این خیابان است که اداره عریض و طویل و بزرگی است و کلیه امور اداری و رفاهی و حوزهای را به عهده دارد.
مدرسه دارالشفاء
مدرسه دارالشفاء در کنار مدرسه فیضیه قرار دارد با سالنهای بسیار مجهز و بزرگ که قسمتی از آن نیز تحت تصرف شورای مدیریت حوزه است. شهریه طلاب غالباً به صورت کامپیوتری و با کارتهای شهریه در این مدرسه توزیع میگردد. این مدرسه نیز مرکزی سیاسی است و همیشه روزنامهها و مجلات خاصی در آن توزیع میشود. مدرسه فیضیه و دارالشفاء همیشه به وسیله افراد مصلح سپاه محافظت میشود. در طرح توسعه این مدرسه، مقادیری منزل و مغازه خریداری شد که در زمان آقای منتظری و به نام او بوده و بعد تصرف شده و منتظری در خاطراتش در این مورد توضیحاتی داده است.
مدرسه معصومیه
این مدرسه در خیابان بلوار امین قرار دارد و زمین آن از آستانه بوده و خانه یا دفتر مرحوم تولیت در آنجا قرار داشته است. مدرسه معصومیه از مهمترین مدارس طلبگی دولتی است که بسیار وسیع و زیبا در دو طبقه و یک زیرزمین میباشد. طلاب این مدرسه از ابتدا تحصیل را شروع کرده و سطح را در آن به صورت کلاسیک میگذرانند. طلاب مدرسه معصومیه به جهت موضعگیریها و درگیریهای سیاسی و حمله به اجتماعات از معروفیت خاصی برخوردارند و جزو مدارس تندروها محسوب میشود و همیشه برنامههایی دارند. در این مدرسه حمامی بزرگ و مجهز (با قسمت نوره کشی) و آمفی تأتر وجود دارد. قبلاً شنیده بودم که در آن کلاس شطرنج و موسیقی نیز وجود دارد. برای طلاب مدرسه آشپزخانه و غذاخوری و حیاط گلکاری شده زیبائی ایجاد کردهاند.
زمانی معلوم شد که بعضی طلاب جوان پسری زیبا را از شهرستان به مدرسه آورده و مدت سه ماه حجره به حجره او را به هم پاس میدادهاند. این ماجرا آبروریزی زیادی همراه داشت.
مصباح یزدی نفوذ بسزایی در این مدرسه و طلاب آن دارد.
پشت مدرسه و در امتداد خیابان جدیدالاحداث جمهوری مرکز بسیار وسیع و مجهزی وجود دارد که خود دارای حکایتی است.
معروف بود که این محل را برای اسکان و حضور خامنهای ساختهاند. مکانی بسیار زیبا و بزرگ و گرانقیمت با آینهکاریهای مفصل و بدیع. ولی خامنهای به آنجا نیامد و معروف شد که این جا را برای میهمانان خارجی ساختهاند. زمینهای پیرامون این محل را به طلاب داده و با بورسبازی و احداث فوری یک بلوار وسیع در کنار آن، زمینهای مزبور قیمت بسیار گزافی پیدا کرده و منبع درآمد و ثروت زیادی شد. محل مذکور بعداً به تصرف آقای مصباح یزدی درآمد و امروز تحت حفاظت مسلحانه شبانهروزی است...
September 28, 2007 02:07 PM
+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 1:58  توسط www.nourizadeh.com
|
سه شنبه 11 تا جمعه 14 سپتامبر
پیشدرآمد: چون گزارش مشروحی دارم از حوزه علمیه که با تلاش و تحقیق دوستی ارجمند از حاشیه نشینان حوزهای که روزگاری با ساکنانی از تیره حاج شیخ عبدالکریم حائری و حجت کوه کمرهای و داماد حاج شیخ و سید صدرالدین صدر و سید علوی بروجردی و در پی آنها شریعتمداری و حاج آقا شهاب مرعشی و آقا سید رضا گلپایگانی مدینهای فاضله بود وحالا عرصه خودنمائی و اطوار و غمزه دینفروشانِ دونپایه ای از نوع محمدتقی گیوه چی یزدی ملقب به مصباح و محمد یزدی ملقب به اعرج و احمدک جنتی و ناصرابوالمکارم شکر و قند فروش و صافی متظاهر گلپایگانی و... شده است، فراهم آمده، لذا برای آنکه حکایت سپاه بیش از این به تعبیر دوستی «حوالت به وقت گل نی» نشود، مختصری را میآورم به این امید که در وقتی دیگر دو جزء نخست را که ملاحظه کردید به مکمّلی مشروح ختم کنم.
سپاه و ایدئولوژی1 ـ
سپاه پاسداران اگرچه از بدو برپائی در چهارچوب یک نیروی عقائدی یا ایدئولوژیک تربیت شد و شعار خدا شاه میهن که روزگاری محور اندیشه هر سربازی بود که به خدمت زیر پرچم مشغول بود و اگر در ارتش ماندگار میشد، او را تا روز تقاعد بل تا هنگام مرگ، همراه و همسفر میشد، جای خود را به شعار الله، ولایت و امت داد اما نیروی یکصد و بیست هزار نفرهای که امروز نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر پیشانی دارد دستگاهی است که در آن، هم میتوان کسانی را از نوع بن لادن و ملاعمر منتها از جنس شیعه ولایتی سراغ گرفت هم نمونههائی از قذافی و پرویز مشرف را در صفوف آن پیدا کرد و هم آزاداندیشانی از طایفه ملیون را هم در بین کادرها و هم در جمع فرماندهانش یافت که بیزار از دیو و دد، حاکم انسانشان آرزوست.
آری در سپاه پاسداران، هم میتوان محمدباقر ذوالقدر را نشان داد و هم محمدباقر قالیباف را، هم کسی را یافت چون داود کریمی که با سینه زخمی از جبههها آمد تا به جای آنکه تقدیرش کنند در اوین از سقفش بیاویزند و پوستش را با شلاق سیاه کنند تا عشق به منتظری را با خون استفراغ کند و شرنگ سیدعلی را سرکشد اما او پوست انداخت و لب وا نکرد و عاقبت پس از آنکه سینه زخمیاش در دکان جوشکاری آتش گرفت، مرگ پرافتخار را پذیرا شد، و هم با جانوری برخورد کرد به اسم سردار محمدرضا شمس ملقب به نقوی که انتقام کودکی آلوده در کوچههای نجف را در جوانی از بچههای دانشجو گرفت و طرح قتل پسرعموی مجاهدش را در مقابل یک درجه حلبی و دو میلیون تومان پاداش به اجرا درآورد.
آن سپاهی که قرار بود جان و جهانش سرشار از عشق سید روحالله و پس از ارتحال او، سیدعلی آقای نیمه مشهدی باشد و چنان ذوب در ولایت شود که فقط نامی از او در میان باشد و باقی همه سیدعلی، روز دوم خرداد سال یکهزار و سیصد و هفتاد و شش خورشیدی چنان لرزهای بر جان نایب امام زمان انداخت که چند روزی در حیرت و دهشت سر به دیوار میکوبید و باور نمیکرد 85 درصد از ذوب شدگان در ولایتش به جای رای دادن به شیخ علی اکبر روضهخوان ملقب به ناطق نوری به آقازاده حاج آقا روحالله اردکانی رای دهند. (یک اشاره کوتاه دارم در مورد یحیی رحیم صفوی که دو تن، یکی از یک سازمان سیاسی مبارز چپ و دیگری از بچههای قدیمی سپاه روایتی را که من به نقل از ... درباره گذشته یحیی آورده بودم با ذکر دلائلی بیخطا ندانستهاند. یکی از ریشه اصفهانی او گفته بود و آن دگری از پدر آموزگارش، یکی تلمذ او را در درس قرآن سیدعلی در کنار عباس سلیمی نمین انکار کرده بود و آن دگری ارتباط ویژه او با رهبر و یا مشارکتش را در تأسیس سپاه زیر سؤال برده بود.
من این ملاحظات را با یکی از اقارب یحیی و نیز با مراد او در سپاه که اینک معزول و مطرود در گوشهای از غربت حجرهنشین است در میان گذاشتم. قرار بر این شد که یک شرح حال کامل از این یحیی که در مجلس «هرود» فقیه نزدیک بود سالومه خانم قدرت، سرش را در سینی طلا طلب کند، در همین زاویه بیاورم در یکی دو هفته آینده، البته اگر تحفه آرادانی با اعماش مجال دهد که صاحب این قلم به تحفههای دیگری نیز بپردازد).
سپاه، امروز نه نیروی یکپارچه تابع ایدئولوژی واحد است، نه یک لشگر متدین متعصب (که آدم متدین اهل فسق و فجور و مناهی نیست اما ذوالقدر و نقدی و عزیز جعفری و رادان و علیرضا خان افشار و میرفیصل خان باقرزاده با دار و دستههاشان که در میانشان از نوع وکیلیراد و آزادی و تقوی و... بسیارند به انواع مناهی آلودهاند و به اقسام جنایات مفتخر، هم هتک ناموس کردهاند و هم تجاوز به اعراض، باده در پنهان خوردهاند و تسبیح در جمع منافقان گرداندهاند. پیشانی از داغ ننگ اعمالشان سیاه کردهاند اما لکه پیشانی را نشانی از ملامست مستمر با تربت سیدالشهداء دانستهاند...). در سپاه افسرانی هستند که سیلی به صورت میزنند و عصرها مسافرکشی میکنند تا شهریه دانشگاه فرزندانشان را جور کنند و در کنار آنها البته حضرت قارون ژنرال بروبحر حاج محسن آقا برادر حاج جواد میوهفروش هم هست که در دبی امپراتوری نور برپا کرده است و در وطن هر شب بساط سور و فور اقامه فرموده است. یکی در سپاه احمد کاظمی میشود و یکی حاج محمد ناظمی، اولی سر میبازد چون حضرت فرمانده کل قوا در وفاداریش شک کرده است و دومی دلارهای دزدی را در قمارخانه «دراگونارا» جزیره مالت هم چون ریگ و سنگ پاره ناقابل میبازد و جای تردد رمضان و فتحی فلسطینی را به دستگاه اطلاعات نوادگان بنی غریضه میفروشد تا دومی را با گلولهای به لقاءالله بفرستند و اولی را به دیدار سیدعلی آقا راهی کنند تا جلب اعتمادش کند و روزی روزگاری دمارش درآورد.
این سپاه آنی نیست که عباس زمانی خشت اولش نهاد و برادر کلاهدوز به اشک دیده سیمانش را آب داد. حالا در سپاه هم صاحبان خانههای سازمانی 1200 متری با کلیه وسایل مدرن در لویزان داریم و هم ساکنان شهرک شهید محلاتی با دردهایشان، قرضهایشان، فریادهایشان و چشمی که روزی نه چندان دور فوران خواهد کرد و خشک و تر ولایت سیدعلی را خواهد سوزاند.
بیش از چهار هزار شرکت و موسسه و بنیاد و دفتر و دکان در اختیار یک گروه دو هزار نفره از سپاه است که با اهل و فامیل، به داد و ستد مشغولند و آن صد و اندی هزار دیگر، کارمند دولت امام زمانی هستند و از دهم ماه توی سر میزنند که بیست روز دیگر را چه کنند. در این میان از دل سپاه، واحدی را به شیوه زایمان سزارین بیرون کشیدهاند و نام قدس بر آن گذاشتهاند. کار این واحد توطئه و قتل و هتک است، گاهی در عراق، زمانی در افغانستان، روزی در لبنان و روز دگر در خیابانهای پاریس و برلین. اگر مأموریتی داخلی داشته باشند همانا از نوع بریدن سر و شکافتن سینه حاجیزاده کرمانی شاعر و کودک 7 ساله اوست، و اگر زمانی مأموریت ویژه به آنها محول شود، حاصلش ربودن 5 پناهجوی دانشجوی ایرانی از ترکیه است. قاسم سلیمانی بر تخت فرماندهی قدس نشانده شده تا آموزههائی را که از ارباب سابقش احمد وحید گرفته به جانشین آیندهاش احمد فروزنده یاد دهد. و این قاسم حکایت غریبی دارد که هم بادستهای خود سر بریده است، هم در استکان چای سردار جاف زهر هلاهل چکانده است، هم هواپیمای احمد کاظمی را سرنگون کرده است و هم جت جنگنده سرلشگر منصور ستاری را در آسمان ترکانده است. اسفندیار حسینی دریادار را او خانهنشین کرد و رضا پردیس خلبان را او معزول و مطرود ساخت.
به پاس خدماتش با گواهینامه مردودی راهنمائی، درجه سرتیپی گرفت و به فرموده بزرگ ارتش و سپاه پاسداران سیدعلی آقای نایب امام زمان، هم کنز موعودش دادند و هم بنز ضدگلوله مخصوص.
به او گفتهاند اگر ایاد علاوی را کُشتی، سرلشکر میشوی و اگر طالبانی و بارزانی را به دیار عدم فرستادی به جای سیدحسن بیطار فیروزآبادی رئیس ستاد کل سید علی آقا میشوی. چنین است که قاسم خان این روزها، خواب راحت ندارد و از بامداد تا شام مشغول طرح و توطئه است.
سپاهی با این احوال نه آن است که خمینی میخواست و نه آنکه ابوشریف آرزو کرده بود. سری انسانی دارد با دست و پای در زنجیر، و سری دیگر هیولائی دارد با دستهائی متعدی و متجاوز. دهانی تسبیح گوی ذات الهی و دلی محب خلقالله دارد و دهان دیگرش چاه بدبوی کلام شیطانی است با دلی انباشته از حرص و آز و کینه و نفرت. و همین سپاه است که کار نظام را خواهد ساخت چنانکه پایان داستان دکتر جکیل و مستر هاید رقم خورد.
حوزه علمیه در قرن بیست و یکم
دو سه ماه پیش در گفتگوی تلفنی با یک روحانی آزاد اندیش که چند سالی است در قم رحل اقامت افکنده و صبح و شامش در دروس حوزوی و بحث و فحص هم در متون قدیمی و به اصطلاح کلاسیک از شرح لمعه گرفته تا حاشیه عروه و کتب حدیثه از سیر حکمت در اروپای فروغی گرفته تا افاضات حضرت سروش خلاصه شده، از او خواستم، در باب حوزه تحقیقی را برای من تهیه کند. یکبار در همین زاویه به اختصار در باب مدارس و حوزهها نوشته بودم و به تغییراتی که طی سالهای برپائی حکومت فسق و فساد و نفاق ولایتی در حوزه علمیه رخ داده اشاراتی داشتم. اما همیشه آرزو میکردم برای مردمی که بسیاریشان گمان میکنند حوزه علمیه قم عبارت از چند مسجد و مدرسه است با مشتی آدم مرتجع به عنوان مدرس و جمعی جوجه طلبه که به عشق به دولت و مکنت رسیدن راهی قم شدهاند، حوزه را آنگونه که هست بر شمرم. هم از مدارس بگویم و هم از معابد، هم از مدرسین فاضل سخن آورم و هم ملایان بیسواد و جاهل مدعی را رسوا کنم. بنویسم که در عصر سیدعلی آقا بر حوزهای که حائری یزدیها بنیادش نهادند و بروجردیها و شریعتمداریها اعتلایش دادند، چهها رفته است. اکنون این شما و این گزارشی که گمان میکنم چاپ آن به چند شماره بکشد. با توجه به حضور چند هزار طلبه خارجی در حوزه و اینکه شمار کثیری از آنها با دیدن دورههای نظامی و جاسوسی در خدمت سازمانهای اطلاعاتی رژیم درآمده و میآیند، بخش نخست را با طلاب خارجی آغاز میکنم و بعد در رابطه با مدارس و معاهد و مدرسین و چگونگی اداره حوزه سخن خواهم گفت. (در دوران پیش از انقلاب نیز طلبههای شیعه خارجی به ویژه از افغانستان، پاکستان، بحرین، کویت، عراق، عربستان سعودی و... در حوزه بودند اما به ندرت بعضی از آنها به خدمت دستگاه امنیتی وقت در میآمدند. اغلب آنها میآمدند چند سالی تلمذ میکردند و بعد با دلی سرشار از عشق به ایران و گاه با همسری ایرانی به سرزمین خود باز میگشتند اما ماجرا بعد از روی کار آمدن دولت امام زمانی فرق کرد و از دل طلبهها کسانی بیرون آمدند از تیره سوءقصد کنندگان به جان امیر پیشین کویت، مسئولان انفجار خُبر در عربستان، حزباللهیهای لبنان و حاشیه خلیج فارس، تروریستهای نیجریه و فیلیپین و...)
الف: اصناف طلاب خارجی حوزه
قسمت عمده طلاب خارجی را که در حوزه علمیه قم حضور دارند عربهای عراقی، لبنانی، بحرینی، سعودی، کویتی و نیز پاکستانیها، هندیها، افغانها، کشمیریها، تبتیها، مالزیائیها، اندونزیها، و نیز شهروندان اروپای شرقی، آمریکای لاتین و افریقائی تشکیل میدهند. بعضی از این طلبهها قبلا در نجف بودهاند ولی به علت تضییقاتی که بر حوزه نجف در زمان صدام حسین اعمال میشد به ایران ره کشیدند. ورود این طلبهها به ایران به دو صورت بوده است،
نخست آنها که به صورت آزاد اجازه تحصیل و ورود به ایران را کسب کردهاند و یا از طریق ارگانهای دولتی وارد کشور شدهاند و دوم آنها که به صورت غیرقانونی در قم اقامت دارند و یا با خروج و دخول مجدد هر شش ماه یک بار اقامت خود را تمدید میکنند. شماری از عراقیها و افغانها نیز پس از چند نوبت آمد و شد به ایران، طلبگی را رها کرده دنبال کاسبی رفتهاند و بعضی نیز نصف روز درس میخوانند و نصف روز کار میکنند تا هزینه تحصیل خود را فراهم کنند.
این افراد اعم از عراقی و افغان و پاکستانی ارتباطی با ارگانهای دولتی ندارند و خود به صورت مستقل و یا با دریافت شهریه از مراجع مستقل حوزه زندگی میکنند. بسیاری از این افراد به علت علاقه زیاد به ایران و مذهب تشیع به قم آمدهاند. در کنار این جمع شمار زیادی از طلبههای سعودی و کویتی و بحرینی با داشتن وضع مالی خوب از تسهیلات دولتی و امتیازاتی که برای طلبههای آماده نوکری برای اطلاعات فراهم است استفاده نمیکنند. البته هستند در میان آنها کسانی که از بعضی مراجع شهریه میگیرند و نیز آنها که پس از مدتی گندکاری اخلاقی یا بدهی مالی به بار میآورند و یا با ازدواجهای موقت و دائم صاحب فرزندانی میشوند و بعد آنها را به امان خدا رها کرده و به کشور خویش میگریزند. تعدادی نیز بعد از چندی طلبگی را کنار گذاشته و به دلالی ارز و یا گرفتن وجوهات از ثروتمندان عرب شیعه در حاشیه خلیج فارس به عنوان دلال مراجع عمل میکنند یعنی ثلث وجوهات را برای خود بر میدارند و الباقی را به مرجع مورد نظر میدهند. شمار زیادی از طلبههای خارجی با معرفی دوستان و یا اساتید محلی خود که رابطه با ارگانهای رژیم دارند به حوزه معرفی میشوند. اینها در آغاز در مجتمعهای مسکونی ویژه طلاب اقامت میکنند و بعد که تأهل اختیار کردند، خانه مستقلی اجاره میکنند. گاهی نیز یک طلبه خارجی پولدار خانهای را به نام دوست و یا شریک ایرانیاش خریداری میکند و بعد اتاقهای این خانه را به طلبههای هموطنش اجاره میدهد. کسانی مانند مرحوم سیدمحمد باقر حکیم، مهدی آصفی، فاضل مالکی و ساجد نقوی. البته از جانب دولت ایران اجازه تملک گرفتهاند چون با حفظ تابعیت عراقی و پاکستانی آنها، با دریافت شناسنامه ایرانی میتوانند صاحب خانه و زمین در ایران بشوند. مثلا یکی از فرزندان سید ساجد نقوی دارای شناسنامهای صادره از مشهد بود. (در اینجا حاشیهای دارم در باب سید ساجد نقوی، این آقا که از طلبههای قم در زمان انقلاب بود بعد از کشته شدن سید عارف الحسینی رهبر سازمان اطلاعات ساخته «تنفیذ فقه جعفری» در پاکستان ـ که نفاذ هم خوانده میشود ـ به دست ارتش وهابی صحابه، از سوی وزارت اطلاعات به جانشینی عارف الحسینی انتخاب شد. او با فعالیتهای گسترده و جذب هزاران شیعه در پاکستان سخت مورد توجه شخص آقای خامنهای قرار گرفت به گونهای که در اوائل سال 2000 به دستور رهبر جمهوری اسلامی بودجهای به مبلغ یکصد میلیون دلار ـ رقمی واقعاً شگفتیبرانگیز ـ در اختیار ساجد نقوی قرار گرفت با این توضیح که او قرار بود 20 مسجد و حسینیه بزرگ، 3 حوزه علمیه، 6 مرکز فرهنگی و دینی، و 5 مدرسه ابتدائی و متوسطه برای دختران و پسران شیعه در پاکستان طی 5 سال برپا کند. زمانی کوتاه پس از این جریان، خانمی جوان که به ظاهر یک دانشجوی آمریکائی عاشق اسلام و تشیع بود و کار خبرنگاری هم میکرد برای یافتن پاسخ برای سوالات مذهبی و در عین حال مصاحبه با علامه ساجد نقوی به دیدار او در لاهور رفت که در آنجا خانهای مجلل و مرکزی اسلامی ساخته بود. عشق در یک نگاه گریبان علامه و دوشیزه آمریکائی را گرفت به گونهای که طرف طی دو سه هفته شیعه شد و به عقد علامه سید ساجد خان درآمد. کوتاه زمانی بعد ناگهان چند ترور علیه جاسوسان و وابستگان بلندمرتبه رژیم در پاکستان و مفقود شدن تنی دیگر در کنار پناهنده شدن دو سه تن به آمریکا، دستگاه امنیتی رژیم را در پاکستان نسبت به سید ساجد که سخت با عروس تازهاش مشغول نرد عشق باختن بود بدگمان کرد.
یک هیأت از تهران به ریاست صالحی نامی از وزارت اطلاعات به پاکستان رفت و سید را زیر سؤال گرفت، در پایان از او خواسته شد گزارشی از هزینههائی که تا کنون در راه انجام برنامههای مصوبه صرف شده تهیه کرده و شخصاً آن را به تهران ببرد. سید چند ماهی به بهانه باردار بودن نوعروسش از رفتن سرباز زد و بعد نیز وقتی فرزندی سید مصطفی به دنیا آمد بهانه آورد که ناچار است در پاکستان بماند چون غیبت او به ترویج اسلام ناب محمدی انقلابی لطمه میزند. تهدیدها و تحبیبها نیز کاری نشد تا آنکه معاون وزیر اطلاعات در سفری به پاکستان به سید گفت پولهائی را که گرفته باید پس بدهد. وگرنه... سید تا امروز 63 میلیون دلار از صد میلیون را پس داده و مدعی است که 37 میلیون دلار را هزینه کرده است. به دستور آقای خامنهای از سال 2004 تا امروز دیگر نامی از سید ساجد نقوی به عنوان رهبر شیعیان پاکستان در رسانهها عنوان نمیشود همچنان که او را به هیچیک از نشستها و سمینارهای اهل بیت و وحدت اسلامی و جشنهای سالروز انقلاب دعوت نکردهاند و یکی از معاونانش را مأمور رتق و فتق امور دستگاههای مذهبی و فرهنگی وابسته به وزارت اطلاعات رژیم در پاکستان کردهاند. از آن سو عروس خانم آمریکائی نیز پس از سفری به کشورش برای دیدار از اقوام، آب شده و زیر زمین رفته است. و علامه امروز هم ارباب فقیهش را از دست داده و هم نوعروس ملیحش را، به عبارتی هم خسرالدنیا و هم خسرالآخره شده است).
شماری از طلبههای خارجی در مجتمعهای مسکونی اقامت دارند که با هزینه تأمین شده از سوی مراجعی مثل آیتالله خوئی و یا سیستانی برپا شده (مدینهالعلم) در منطقه زنبیلآباد قم نیز مجتمعی است که طلبههای افریقائی در آن سکونت دارند. در سالهای اخیر وزارت اطلاعات و یا اطلاعات سپاه به تعدادی از طلبههای لبنانی، پاکستانی، تاجیک و نیز یک طلبه کانادائی شناسنامه و گذرنامه ایرانی دادهاند و این افراد خانههائی برای سکونت طلبهها خریدهاند.
در شماره آینده دروس طلبههای خارجی و مراحل تعلیم و نیز چگونگی به دام انداختن آنها را به اطلاع شما خواهم رساند.
شنبه 15 تا دوشنبه 17 سپتامبر
باز هم در ینگه دنیا
اگر حاجی واشنگتن شش ماه در راه بود تا به اتازونی برسد، حالا به برکت همای پرنده با یازده ساعت و اندی پرواز میتوان اولاً هشت ساعت جوان شد و به عقب رفت و بعد از لندن ابری و سرد به ولایت کالیفرنی آمد که آفتابش، سوز خورشید خانه پدری را دارد و ایرانیانش، وطنی موقت در شهرهایش برپا کردهاند. نسل دوم و سوم حالا در وطن تازه خود را پیدا میکنند. تردیدی نکنید که تا ده سال دیگر شماری از اعضای کنگره و احتمالاً کابینه آمریکا از نسل دوم و سوم آن دسته از ایرانیانی باشد که دور از وطن به پیری میرسند و بعضی با یاد قلبی که بر درخت چنار کوچه نوجوانی کندهاند، خاموش میشوند. جوانها اما بالندهاند، عشقی عجیب به وطنی دارند که اغلب فقط در تصاویر و فیلمها و گزارشهای بیشتر سیاه و منفی نگاهش کردهاند اما لحظه لحظه زندگیشان از عطر و طعم و تصاویر زیبائی که در خانه با آن آشنا شدهاند لبریز است.
شماری از این جوانها را دیدهام و بر آنم که در هفتههای آینده از این جوانان بنویسم. از آنها که توی وزارت خارجه آمریکا چنان استقبال میکنند که حس میکنم در کنار امید و نوید و نیمایم فرزندان دیگری دارم که با همه دل خواهان سربلندی و سلامتی خانه پدری هستند و همه سخن و حرفشان بر سر این است که چگونه میتوان خطر یک حمله نظامی را از سرزمینی که عاشقانه دوستش دارند دور کرد. از آنها خواهم نوشت.
September 21, 2007 06:18 PM
+ نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 2:7  توسط www.nourizadeh.com
|